تدریس درس هجدهم فارسی دوازدهم – جواب کارگاه متن پژوهی درس 18

دانلود ویدیو

جواب تمرینات کتاب درسی

معنی و جواب درس 18 فارسی دوازدهم – عشق جاودانی

درس هجدهم فارسی دوازدهم

معنی و آرایه های درس هجدهم فارسی دوازدهم – صفحه 157

آیا چیزی در مخیّله آدمی میگنجد که قلم بتواند آن را بنگارد،
امّا جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟
چه حرف تازه ای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازهای برای نوشتن
که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگوکند؟

معنی: آیا چیزی وجود دارد که در ذهن انسان تصور شود و قلم بتواند آن را بنویسد، اما روح و دل راستین من آن را برای تو بیان و تصویر نکرده باشد؟ دیگر چه سخن تازه‌ای برای گفتن یا چه مطلب جدیدی برای نوشتن باقی مانده است که بتواند عشق من یا ویژگی‌های ارزشمند تو را نشان دهد؟

قلمرو زبانی:

  • مخیّله: خیال، ذهن و نیروی تصور.
  • سجایا: جمع «سجیه»، به معنی خصلت‌ها و ویژگی‌های اخلاقی.
  • بنگارد: بنویسد.
  • ترسیم: تصویر کردن و نشان دادن.
  • بازگو کند: بیان کند.
  • بند: هشت جمله دارد.
  • عشق و سجایا: نقش مفعول دارند.
  • پرسش انکاری: پرسشی که هدف آن تأکید بر یک موضوع است، نه گرفتن پاسخ.

قلمرو ادبی:

  • قلم: مجاز از نویسنده.
  • جان: مجاز از وجود انسان.
  • حرف: مجاز از سخن.
  • ترسیم کردن چیزی به وسیله جان: تشخیص و استعاره.
  • قلم، بنگارد و ترسیم / گفتن، نوشتن و بازگو کردن: مراعات نظیر (تناسب).
  • تازه: آرایهٔ تکرار.

***

هر روز باید ذکری واحد را مکرّر بخوانم
و آنچه را قدیمی است، قدیمی ندانم: »که تو از آن منی و من از آن تو«،
درست مانند نخستین باریکه نام زیبای تو را تلاوت کردم
اینگونه است که عشق جاودانی همواره معشوق را جوان میبیند
و نه توجّهی به گرد و غبار و جراحات پیری دارد
و نه اهمّیتی به چین و شکن های ناگزیر سال خوردگی میدهد،

معنی: من هر روز باید همان سخن همیشگی را تکرار کنم که «تو متعلق به منی و من متعلق به تو هستم» و آن را سخنی قدیمی و تکراری ندانم؛ درست مانند اولین باری که نام زیبای تو را عاشقانه بر زبان آوردم. عشق جاودان باعث می‌شود عاشق همیشه معشوق را جوان ببیند و به نشانه‌های پیری، ضعف‌ها و تغییرات ظاهری او توجهی نکند.

قلمرو زبانی:

  • مکرّر: بارها و تکرارشده.
  • تلاوت: خواندن و قرائت کردن.
  • جراحات: جمع «جراحت»، به معنی زخم‌ها.
  • چین و شکن: چروک و پیچ‌وتاب.
  • سالخوردگی: پیری.
  • بند: ده جمله دارد.

قلمرو ادبی:

  • قدیمی را قدیمی ندانم: تناقض (پارادوکس).
  • نام تو را تلاوت کردم: استعارهٔ مکنیه.
  • عشق کسی را ببیند: تشخیص و استعاره.
  • گرد و غبار پیری: استعاره از سفیدی مو و نشانه‌های پیری.
  • گرد و غبار پیری، جراحات پیری و چین و شکن‌های سالخوردگی: اضافهٔ استعاری.
  • قدیمی: آرایهٔ تکرار.
  • عشق: مجاز از عاشق.
  • جوان و پیر: تضاد و مراعات نظیر.

***

بلکه همواره عشق قدیم را موضوع صحیفه شعر خود میگرداند
و نخستین احساس عشق را در جایی میجوید که خود در آنجا به دنیا آمده است،
همانجا که شاید دست زمان و صورت ظاهرش، مرده نشانش بدهند.

معنی: بلکه عاشق همیشه عشق قدیمی خود را موضوع شعر و نوشته‌هایش قرار می‌دهد و نخستین احساس عشق را در همان جایی جست‌وجو می‌کند که عشقش در آنجا شکل گرفته است؛ همان جایی که شاید گذر زمان و ظاهر آن، نشانه‌های نابودی و پیری را نشان دهد.

قلمرو زبانی:

  • صحیفه: کتاب و نوشته.
  • موضوع: مطلب اصلی و محور سخن.
  • مرده: بی‌جان و از بین رفته.
  • بند: چهار جمله دارد.
  • موضوع و مرده: نقش مسند دارند.
  • دست: نقش نهاد دارد.
  • «ـش» در «نشانش»: نقش مفعول دارد.

قلمرو ادبی:

  • دست زمان: اضافهٔ استعاری.
  • به دنیا آمده و مرده: تضاد.
  • عشق: آرایهٔ تکرار.

 


روانخوانی درس 18 فارسی دوازدهم

آخرین درس فارسی دوازدهم

روانخوانی آخرین درس فارسی دوازدهم – صفحه 159

آن روز مدرسه دیر شده بود و من بیم آن داشتم که مورد عتاب معلّم واقع گردم؛ علی‌الخصوص که معلّم گفته بود درس دستور زبان خواهد پرسید و من حتی یک کلمه از آن درس نیاموخته بودم. به خاطرم گذشت که درس و بحث مدرسه را بگذارم و راه صحرا پیش گیرم. هوا گرم و دلپذیر بود و مرغان در بیشه زمزمه‌ای داشتند. این همه، خیلی بیشتر از قواعد دستور، خاطر مرا به خود مشغول می‌داشت؛ امّا در برابر این وسوسه مقاومت کردم و به شتاب، راه مدرسه را پیش گرفتم. وقتی از پیش خانهٔ کدخدا می‌گذشتم، دیدم جماعتی آنجا ایستاده‌اند و اعلانی را که بر دیوار بود، می‌خوانند. دو سال بود که هر خبر ملال‌انگیزی که برای ده می‌رسید، از اینجا منتشر می‌گشت. از این رو من ـ بی‌آنکه در آنجا توقفی کنم ـ با خود اندیشیدم که «باز برای ما چه خوابی دیده‌اند؟» آنگاه سر خویش گرفتم و راه مدرسه در پیش و با شتاب تمام، خود را به مدرسه رساندم.

معنی: آن روز دیر به مدرسه رسیده بودم و می‌ترسیدم که معلم مرا سرزنش کند؛ به‌خصوص که معلم گفته بود از درس دستور زبان سؤال می‌پرسد و من حتی یک کلمه از آن را یاد نگرفته بودم. با خود فکر کردم که مدرسه را رها کنم و به صحرا بروم. هوا گرم و خوشایند بود و پرندگان در جنگل آواز می‌خواندند. این زیبایی‌های طبیعت بیشتر از قواعد دستور زبان مرا جذب می‌کرد؛ اما در برابر این وسوسه مقاومت کردم و سریع به سمت مدرسه رفتم. وقتی از جلوی خانهٔ کدخدا عبور می‌کردم، گروهی از مردم را دیدم که مشغول خواندن نوشته‌ای روی دیوار بودند. دو سال بود که هر خبر ناراحت‌کننده‌ای که به روستا می‌رسید، از آنجا پخش می‌شد. بنابراین بدون توقف فکر کردم: «باز چه نقشه‌ای برای ما کشیده‌اند؟» سپس به راه خود ادامه دادم و با سرعت خودم را به مدرسه رساندم.

قلمرو زبانی:

  • عتاب: سرزنش، ملامت و تندی.
  • علی‌الخصوص: به‌ویژه، مخصوصاً.
  • بیم: ترس و نگرانی.
  • قواعد: قوانین و مقررات.
  • بیشه: زمینی که در آن گیاهان و درختان به‌طور طبیعی روییده باشند.
  • اعلان: نوشته‌ای برای آگاه کردن مردم.
  • ملال‌انگیز: ناراحت‌کننده و غم‌آور.
  • بگذارم: رها کنم.

قلمرو ادبی:

  • ده: مجاز از اهالی ده.
  • خواب دیدن برای کسی: کنایه از نقشه کشیدن و تصمیم گرفتن.
  • سر خویش گرفتن: کنایه از دنبال کار خود رفتن.

***

در مواقع عادی، اوایل شروع درس، شاگردان چندان بانگ و فریاد می‌کردند که غلغلهٔ آنها به کوی و برزن می‌رفت. با آواز بلند درس را تکرار می‌کردند و بانگ و فریاد برمی‌آوردند و معلّم چوبی را همواره در دست داشت؛ بر میز می‌کوبید و می‌گفت: «ساکت شوید!» آن روز هم به گمان آنکه وضع همان خواهد بود، انتظار داشتم که در میان بانگ و همهمهٔ شاگردان، آهسته و آرام به اتاق درس درآیم و بی‌آنکه کسی متوجه تأخیر ورود من گردد، بر سر جای خود بنشینم؛ امّا برخلاف آنچه من چشم می‌داشتم، آن روز چنان سکوت و آرامشی در مدرسه بود که گمان می‌رفت از شاگردان هیچ‌کس در مدرسه نیست. از پنجره به درون اتاق نظر افکندم؛ شاگردان در جای خویش نشسته بودند و معلّم با همان چوب رعب‌انگیز که همواره در دست داشت، در اتاق درس قدم می‌زد. لازم بود که در را بگشایم و در میان آن آرامش و سکوت وارد اتاق شوم. پیداست که تا چه حد از چنین کاری بیم داشتم و تا چه اندازه از آن شرم می‌بردم؛ امّا دل به دریا زدم و به اتاق درس وارد شدم؛ لیکن معلّم، بی‌آنکه خشمگین و ناراحت شود، از سر مهر نظری بر من انداخت و با لطف و نرمی گفت: «زود سر جایت بنشین؛ نزدیک بود درس را بی‌حضور تو شروع کنیم.»

معنی: در روزهای معمولی، در آغاز کلاس، دانش‌آموزان آن‌قدر سروصدا می‌کردند که صدایشان در محله‌ها پخش می‌شد. با صدای بلند درس را تکرار می‌کردند و معلم نیز همیشه چوبی در دست داشت، روی میز می‌زد و می‌گفت: «ساکت شوید!»
آن روز هم فکر می‌کردم شرایط مثل همیشه است و می‌توانم در میان سر و صدای دانش‌آموزان آرام وارد کلاس شوم و بدون اینکه کسی متوجه دیر آمدنم شود، سر جایم بنشینم؛ اما برخلاف انتظار من، مدرسه آن‌قدر ساکت بود که تصور می‌شد هیچ دانش‌آموزی در مدرسه نیست. از پنجره نگاه کردم و دیدم همه سر جای خود نشسته‌اند و معلم با همان چوب ترسناک در کلاس راه می‌رود. مجبور بودم وارد کلاس شوم و در آن سکوت وارد شوم. از این کار بسیار می‌ترسیدم و خجالت می‌کشیدم؛ اما شجاعت به خرج دادم و وارد کلاس شدم. با این حال، معلم عصبانی نشد؛ بلکه با مهربانی به من نگاه کرد و گفت: «زود سر جای خود بنشین؛ نزدیک بود درس را بدون حضور تو شروع کنیم.»

قلمرو زبانی:

  • اوایل: آغاز و ابتدا.
  • بانگ: فریاد و صدا.
  • غلغله: شور و غوغا و سر و صدا.
  • کوی: محله.
  • برزن: کوچه و محلّه.
  • همهمه: غوغا و سر و صدا.
  • رعب‌انگیز: ترسناک و خوفناک.
  • شرم: حیا و خجالت.

قلمرو ادبی:

  • چشم داشتن: کنایه از انتظار داشتن.
  • دل به دریا زدن: کنایه از شجاعت و نترسیدن.
  • با لطف و نرمی گفتن: حس‌آمیزی.

از کنار نیمکت‌ها گذشتم و بی‌درنگ بر جای خود نشستم. وقتی ترس و ناراحتی من فرو نشست و خاطرم تسکین یافت، تازه متوجّه شدم که معلّم لباس ژندهٔ معمول هر روز را بر تن ندارد و به جای آن،

آرایه های روانخوانی آخرین درس فارسی دوازدهم – صفحه 160

لباسی را که جز در روز توزیع جوایز یا در هنگامی که بازرس به مدرسه می‌آمد نمی‌پوشید، بر تن کرده است. گذشته از آن، تمام اتاق درس را ابهّت و شکوهی که مخصوص مواقع رسمی است فرا گرفته بود؛ امّا آنچه بیشتر مایهٔ شگفتی من گشت، آن بود که در انتهای اتاق بر روی نیمکت‌هایی که در مواقع عادی خالی بود، جماعتی از مردان دهکده را دیدم که نشسته بودند. کدخدا و مأمور نامه‌رسانی و چند تن دیگر از اشخاص معروف در آن میان جای داشتند و همه افسرده و دلمرده به نظر می‌آمدند. پیرمردی که کتاب الفبای کهنه‌ای همراه داشت، آن را بر روی زانوی خویش گشوده بود و از پس عینک درشت و ستبر به حروف و خطوط آن می‌نگریست.

معنی: من از کنار نیمکت‌ها عبور کردم و فوراً سر جای خود نشستم. وقتی ترس و ناراحتی‌ام از بین رفت و آرام شدم، تازه فهمیدم که معلم لباس کهنه و همیشگی خود را نپوشیده، بلکه لباس رسمی‌ای را پوشیده است که فقط در مراسم اهدای جایزه یا هنگام آمدن بازرس مدرسه می‌پوشید. علاوه بر این، فضای کلاس مانند زمان‌های رسمی، پر از شکوه و احترام بود. چیزی که بیشتر مرا شگفت‌زده کرد این بود که در انتهای کلاس، مردانی از اهالی روستا که معمولاً آنجا نبودند، نشسته بودند. کدخدا، مأمور پست و چند فرد مشهور روستا نیز در میان آنان بودند و همه ناراحت و غمگین به نظر می‌رسیدند. پیرمردی نیز کتاب الفبای قدیمی را روی زانوی خود باز کرده بود و از پشت عینک بزرگش به نوشته‌های آن نگاه می‌کرد.

قلمرو زبانی:

  • بی‌درنگ: بدون تأخیر، فوری.
  • تسکین: آرامش، آرام کردن.
  • ژنده: کهنه، فرسوده و مندرس.
  • توزیع: تقسیم کردن.
  • ابهّت: بزرگی و شکوهی که باعث احترام یا ترس می‌شود.
  • افسرده: غمگین و پژمرده.
  • ستبر: بزرگ، ضخیم و فربه.

قلمرو ادبی:

  • فرو نشستن: کنایه از آرام شدن و پایان یافتن.
  • دل‌مرده بودن: کنایه از غمگین و اندوهگین بودن.

***

هنگامی که من از این احوال غرق حیرت بودم، معلّم را دیدم که بر کرسی خویش نشست و سپس با همان صدای گرم امّا سخت، که هنگام ورود با من سخن گفته بود، گفت: «فرزندان، این بار آخر است که من به شما درس می‌دهم. دشمنان حکم کرده‌اند که در مدارس این نواحی، زبانی جز زبان خود آنها تدریس نشود. معلّم تازه فردا خواهد رسید و این آخرین درس زبان ملّی شماست که امروز می‌خوانید. از شما خواهش دارم که به درس من درست دقّت کنید.» این سخنان مرا سخت دگرگون کرد. معلوم شد که آنچه بر دیوار خانهٔ کدخدا اعلان کرده بودند، همین بود که: «از این پس به کودکان ده آموختن زبان ملّی ممنوع است.»

معنی: وقتی من از دیدن این وضعیت بسیار شگفت‌زده شده بودم، دیدم معلم روی صندلی خود نشست و با همان صدای مهربان اما جدی که هنگام ورود من با من صحبت کرده بود، گفت: «فرزندان، این آخرین باری است که به شما درس می‌دهم. دشمنان دستور داده‌اند که در مدارس این منطقه، هیچ زبانی جز زبان خودشان تدریس نشود. معلم جدید فردا می‌آید و درسی که امروز می‌خوانید، آخرین درس زبان ملی شماست. از شما می‌خواهم با دقت به درس توجه کنید.»
این سخنان مرا بسیار متأثر کرد. فهمیدم همان نوشته‌ای که روی دیوار خانه کدخدا نصب شده بود، درباره همین موضوع بود؛ یعنی از این پس آموزش زبان ملی به کودکان روستا ممنوع شده است.

قلمرو زبانی:

  • نواحی: جمع ناحیه، مناطق.
  • کرسی: صندلی.
  • حیرت: شگفتی، تعجب و بهت.
  • دگرگون: تغییر یافته و متأثر.
  • تدریس: آموزش دادن.

قلمرو ادبی:

  • غرق حیرت: اضافهٔ استعاری.
  • صدای گرم: حس‌آمیزی.
  • غرق حیرت بودن: کنایه از نهایت تعجب و شگفتی.

آری، این آخرین درس زبان ملّی من بود. مجبور بودم که دیگر آن را نیاموزم و به همان اندک مایه‌ای که داشتم قناعت کنم. چقدر تأسّف خوردم که پیش از آن، ساعت‌های درازی از عمر خویش را تلف کرده و به جای آنکه به مدرسه بیایم، به باغ و صحرا رفته و عمر به بازیچه به سر برده بودم. کتاب‌هایی که تا همین دقیقه در نظر من سنگین و ملال‌انگیز می‌نمود، دستور زبان و تاریخی که تا این زمان به سختی حاضر بودم به آنها نگاه کنم، اکنون برای من در حکم دوستان کهنی بودند که ترک آنها و جدایی از آنها به سختی ناراحت و متأثّرم می‌کرد. دربارهٔ معلّم نیز همین‌گونه می‌اندیشیدم. اندیشهٔ آنکه وی فردا ما را ترک می‌کند و دیگر او را نخواهم دید، خاطرات تلخ تنبیهاتی را که از او دیده بودم و ضربات چوبی را که از او خورده بودم، از صفحهٔ ضمیرم یکباره محو کرد. معلوم شد که به خاطر همین آخرین روز درس بود که وی لباس‌های نوِ خود را بر تن کرده بود و

معنی روانخوانی آخرین درس فارسی دوازدهم – صفحه 161

 نیز به همین سبب بود که جماعتی از پیران دهکده و مردان محترم در انتهای اتاق نشسته بودند. گویی تأسّف داشتند که پیش از این نتوانسته بودند لحظه‌ای چند به مدرسه بیایند و نیز گمان می‌رفت که این جماعت به درس معلّم ما آمده بودند تا از او به سبب چهل سال رنج شبانه‌روزی و مدرسه‌داری و خدمتگزاری قدردانی کنند.

معنی: بله، این آخرین باری بود که من درس زبان ملی خود را می‌خواندم. دیگر مجبور بودم آن را یاد نگیرم و به همان مقدار کمی که از آن می‌دانستم بسنده کنم. بسیار ناراحت شدم که قبل از آن، ساعت‌های زیادی از زندگی‌ام را هدر داده بودم و به جای آمدن به مدرسه، به باغ و صحرا می‌رفتم و وقت خود را با بازی می‌گذراندم. کتاب‌هایی که تا آن لحظه برایم سخت و خسته‌کننده بودند، مانند دستور زبان و تاریخ که به سختی حاضر بودم به آنها توجه کنم، اکنون مانند دوستان قدیمی برایم ارزشمند شده بودند و جدایی از آنها مرا ناراحت می‌کرد. دربارهٔ معلم نیز همین احساس را داشتم. فکر اینکه فردا او ما را ترک می‌کند و دیگر او را نمی‌بینم، تمام خاطرات تلخ تنبیه‌ها و کتک‌هایی را که از او خورده بودم از ذهنم پاک کرد. فهمیدم که او به مناسبت آخرین روز درس، لباس‌های رسمی خود را پوشیده بود و به همین دلیل پیرمردان و افراد محترم روستا در آخر کلاس نشسته بودند. به نظر می‌رسید آنان نیز افسوس می‌خوردند که چرا زودتر به مدرسه نیامده‌اند و آمده بودند تا از معلم به خاطر چهل سال تلاش و خدمت در آموزش کودکان تشکر کنند.

قلمرو زبانی:

  • تلف کرده: هدر داده، نابود کرده.
  • قناعت: بسنده کردن به مقدار کم.
  • متأثّر: ناراحت، غمگین و پریشان.
  • ضمیر: درون، ذهن و وجدان.
  • جماعت: گروه و جمعیت.
  • مستغرق: غرق شده، فرو رفته.

قلمرو ادبی:

  • خاطرات تلخ: حس‌آمیزی.
  • صفحهٔ ضمیر: اضافهٔ تشبیهی.
  • دستور زبان و تاریخ مانند دوستان کهن بودند: تشبیه.
  • درس: مجاز از کلاس.

***

در این اندیشه‌ها مستغرق بودم که دیدم مرا به نام خواندند. می‌بایست که برخیزم و درس را جواب دهم. راضی بودم تمام هستی خود را بدهم تا بتوانم با صدای رسا و بیان روشن، درس دستور را که بدان دشواری بود، از بر بخوانم؛ امّا در همان لحظهٔ اول درماندم و نتوانستم جوابی بدهم و حتی جرئت نکردم سر بردارم و به چشم معلّم نگاه کنم.

معنی: در حالی که غرق این فکرها بودم، ناگهان شنیدم که مرا صدا زدند. باید بلند می‌شدم و درس را پاسخ می‌دادم. حاضر بودم تمام دارایی خود را بدهم تا بتوانم آن درس سخت دستور زبان را با صدای بلند و واضح از حفظ بخوانم؛ اما همان لحظه اول ناتوان شدم و نتوانستم پاسخی بدهم و حتی جرئت نکردم سرم را بلند کنم و به چشم معلم نگاه کنم.

قلمرو زبانی:

  • مستغرق: غرق، فرو رفته.
  • رسا: بلند و واضح.
  • از بر: از حفظ.
  • درماندم: ناتوان شدم، عاجز شدم.

قلمرو ادبی:

  • مستغرق بودن در اندیشه‌ها: کنایه از بسیار فکر کردن و استعاره.
  • بیان روشن: حس‌آمیزی.

***

در این میان، سخن او را شنیدم که با مهر و نرمی می‌گفت: «فرزند، تو را سرزنش نمی‌کنم؛ زیرا خود به قدر کفایت متنبّه شده‌ای. می‌بینی که چه روی داده است. آدمی همیشه به خود می‌گوید، وقت باقی است، درس را یاد می‌گیرم؛ اما می‌بینی که چه پیشامدهایی ممکن است روی دهد. افسوس؛ بدبختی ما این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وا می‌گذاریم. اکنون این مردم که به زور بر ما چیره گشته‌اند، حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند: شما چگونه ادّعا دارید که قومی آزاد و مستقل هستید و حال آنکه زبان خود را نمی‌توانید بنویسید و بخوانید؟» با این همه، فرزند، تنها تو در این کار مقصّر نیستی. همهٔ ما سزاوار ملامتیم. پدران و مادران نیز در تربیت و تعلیم شما چنان که باید اهتمام نورزیده‌اند و خوش‌تر آن دانسته‌اند که شما را دنبال کاری بفرستند تا پولی بیشتر به دست آورند. من خود نیز مگر در خور ملامت نیستم؟ آیا به جای آنکه شما را به کار درس وادارم، بارها شما را سرگرم آبیاری باغ خویش نکرده‌ام و آیا وقتی هوس شکار و تماشا به سرم می‌افتاد، شما را رخصت نمی‌دادم تا در پی کار خویش بروید؟»

معنی: در همین هنگام، سخنان معلم را شنیدم که با مهربانی و آرامی می‌گفت: «فرزندم، تو را سرزنش نمی‌کنم؛ زیرا خودت به اندازه کافی از این اتفاق درس گرفته‌ای. می‌بینی که چه اتفاقی افتاده است. انسان همیشه با خود می‌گوید هنوز وقت هست و بعداً درس می‌خوانم، اما نمی‌داند چه حوادثی ممکن است پیش بیاید. افسوس که مشکل ما این است که همیشه یادگیری را به آینده موکول می‌کنیم. اکنون این دشمنانی که با زور بر ما پیروز شده‌اند، حق دارند ما را سرزنش کنند و بگویند: چگونه می‌گویید قومی آزاد و مستقل هستید، در حالی که حتی زبان خود را نمی‌توانید بخوانید و بنویسید؟
با این حال، فقط تو مقصر نیستی؛ همهٔ ما در این کوتاهی مقصریم. پدران و مادران نیز آن‌طور که باید برای تربیت و آموزش شما تلاش نکردند و ترجیح دادند شما را دنبال کار بفرستند تا درآمد بیشتری داشته باشند. من نیز خودم مقصرم؛ زیرا به جای اینکه شما را به درس خواندن تشویق کنم، بارها شما را برای آبیاری باغم به کار گرفتم و وقتی میل شکار و گردش داشتم، به شما اجازه می‌دادم دنبال کار خود بروید.»

قلمرو زبانی:

  • کفایت: کافی، بسنده.
  • متنبّه شدن: پی بردن به اشتباه و پند گرفتن.
  • چیره: غالب، مسلط.
  • ملامت: سرزنش، نکوهش.
  • سزاوار: شایسته.
  • اهتمام: کوشش و تلاش.
  • اهتمام ورزیدن: تلاش کردن برای انجام کاری.
  • وادار: مجبور.
  • رخصت: اجازه.

قلمرو ادبی:

  • گفتن با مهر و نرمی: حس‌آمیزی.
  • سر: مجاز از فکر و اندیشه.

آنگاه معلّم از هر دری سخن گفت و سرانجام سخن را به زبان ملّی کشانید و گفت: «زبان ما در شمار شیرین‌ترین و رساترین زبان‌های عالم است و ما باید این زبان را در بین خویش همچنان حفظ کنیم و هرگز آن را از خاطر نبریم؛ زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآید و مغلوب و مقهور بیگانه گردد، تا وقتی که زبان خویش را همچنان حفظ کند، همچون کسی است که کلید زندان

معنی و آرایه های آخرین درس فارسی دوازدهم – صفحه 163

خویش را در دست داشته باشد.» آنگاه کتابی برداشت و به خواندن درسی از دستور پرداخت. تعجّب کردم که با چه آسانی آن روز، درس را می‌فهمیدم. هر چه می‌گفت به نظرم آسان می‌نمود. گمان دارم که پیش از آن، هرگز بدان حد با علاقه به درس دستور گوش نداده بودم و او نیز هرگز پیش از آن، با چنان دقّت و حوصله‌ای درس نگفته بود. گفتی که این مرد نازنین می‌خواست پیش از آنکه ما را وداع کند و درس را به پایان برد، تمام دانش و معرفت خویش را به ما بیاموزد و همهٔ معلومات خود را در مغز ما فرو کند.

معنی: سپس معلم درباره موضوعات مختلف صحبت کرد و در پایان سخنانش به زبان ملی رسید و گفت: «زبان ما یکی از شیرین‌ترین و شیواترین زبان‌های جهان است و ما باید آن را میان خود حفظ کنیم و هرگز فراموش نکنیم؛ زیرا وقتی ملتی به دست دشمن اسیر شود و شکست بخورد، تا زمانی که زبان خود را نگه دارد، مانند کسی است که کلید زندان خودش را در دست دارد.»
بعد کتابی برداشت و شروع به خواندن درس دستور زبان کرد. من شگفت‌زده شدم که چرا آن روز درس را این‌قدر آسان می‌فهمیدم. هر چیزی که می‌گفت برایم ساده به نظر می‌رسید. فکر می‌کنم پیش از آن هرگز با چنین علاقه‌ای به درس دستور گوش نداده بودم و معلم نیز هیچ‌گاه با این اندازه دقت و حوصله درس نداده بود. انگار این مرد مهربان می‌خواست قبل از خداحافظی و پایان درس، تمام دانش و آگاهی خود را به ما منتقل کند.

قلمرو زبانی:

  • مغلوب: شکست‌خورده.
  • مقهور: شکست‌داده‌شده و زیر سلطه قرارگرفته.
  • وداع: خداحافظی، بدرود.
  • معرفت: شناخت، آگاهی و بینش.
  • رساترین: واضح‌ترین و شیواترین.
  • اسارت: گرفتار شدن و برده شدن.

قلمرو ادبی:

  • از هر دری سخن گفتن: کنایه از صحبت درباره موضوعات مختلف.
  • در مغز فرو کردن: کنایه از بسیار خوب یاد دادن.
  • شیرین‌ترین زبان: حس‌آمیزی.
  • کسی که زبان خود را می‌داند مانند کسی است که کلید زندان خود را در دست دارد: تشبیه.
  • کلید زندان خود در دست داشتن: تناقض (پارادوکس) و کنایه از آزادی و اسیر نشدن.

***

در این میان، سخن او را شنیدم که با مهر و نرمی می‌گفت: «فرزند، تو را سرزنش نمی‌کنم؛ زیرا خود به قدر کفایت متنبّه شده‌ای. می‌بینی که چه روی داده است. آدمی همیشه به خود می‌گوید، وقت باقی است، درس را یاد می‌گیرم؛ اما می‌بینی که چه پیشامدهایی ممکن است روی دهد. افسوس؛ بدبختی ما این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وا می‌گذاریم. اکنون این مردم که به زور بر ما چیره گشته‌اند، حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند: شما چگونه ادّعا دارید که قومی آزاد و مستقل هستید و حال آنکه زبان خود را نمی‌توانید بنویسید و بخوانید؟» با این همه، فرزند، تنها تو در این کار مقصّر نیستی. همهٔ ما سزاوار ملامتیم. پدران و مادران نیز در تربیت و تعلیم شما چنان که باید اهتمام نورزیده‌اند و خوش‌تر آن دانسته‌اند که شما را دنبال کاری بفرستند تا پولی بیشتر به دست آورند. من خود نیز مگر در خور ملامت نیستم؟ آیا به جای آنکه شما را به کار درس وادارم، بارها شما را سرگرم آبیاری باغ خویش نکرده‌ام و آیا وقتی هوس شکار و تماشا به سرم می‌افتاد، شما را رخصت نمی‌دادم تا در پی کار خویش بروید؟»

معنی: در همین هنگام، سخنان معلم را شنیدم که با مهربانی و آرامی می‌گفت: «فرزندم، تو را سرزنش نمی‌کنم؛ زیرا خودت به اندازه کافی از این اتفاق درس گرفته‌ای. می‌بینی که چه اتفاقی افتاده است. انسان همیشه با خود می‌گوید هنوز وقت هست و بعداً درس می‌خوانم، اما نمی‌داند چه حوادثی ممکن است پیش بیاید. افسوس که مشکل ما این است که همیشه یادگیری را به آینده موکول می‌کنیم. اکنون این دشمنانی که با زور بر ما پیروز شده‌اند، حق دارند ما را سرزنش کنند و بگویند: چگونه می‌گویید قومی آزاد و مستقل هستید، در حالی که حتی زبان خود را نمی‌توانید بخوانید و بنویسید؟
با این حال، فقط تو مقصر نیستی؛ همهٔ ما در این کوتاهی مقصریم. پدران و مادران نیز آن‌طور که باید برای تربیت و آموزش شما تلاش نکردند و ترجیح دادند شما را دنبال کار بفرستند تا درآمد بیشتری داشته باشند. من نیز خودم مقصرم؛ زیرا به جای اینکه شما را به درس خواندن تشویق کنم، بارها شما را برای آبیاری باغم به کار گرفتم و وقتی میل شکار و گردش داشتم، به شما اجازه می‌دادم دنبال کار خود بروید.»

قلمرو زبانی:

  • کفایت: کافی، بسنده.
  • متنبّه شدن: پی بردن به اشتباه و پند گرفتن.
  • چیره: غالب، مسلط.
  • ملامت: سرزنش، نکوهش.
  • سزاوار: شایسته.
  • اهتمام: کوشش و تلاش.
  • اهتمام ورزیدن: تلاش کردن برای انجام کاری.
  • وادار: مجبور.
  • رخصت: اجازه.

قلمرو ادبی:

  • گفتن با مهر و نرمی: حس‌آمیزی.
  • سر: مجاز از فکر و اندیشه.

***

آنگاه معلّم از هر دری سخن گفت و سرانجام سخن را به زبان ملّی کشانید و گفت: «زبان ما در شمار شیرین‌ترین و رساترین زبان‌های عالم است و ما باید این زبان را در بین خویش همچنان حفظ کنیم و هرگز آن را از خاطر نبریم؛ زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآید و مغلوب و مقهور بیگانه گردد، تا وقتی که زبان خویش را همچنان حفظ کند، همچون کسی است که کلید زندان خویش را در دست داشته باشد.» آنگاه کتابی برداشت و به خواندن درسی از دستور پرداخت. تعجّب کردم که با چه آسانی آن روز، درس را می‌فهمیدم. هر چه می‌گفت به نظرم آسان می‌نمود. گمان دارم که پیش از آن، هرگز بدان حد با علاقه به درس دستور گوش نداده بودم و او نیز هرگز پیش از آن، با چنان دقّت و حوصله‌ای درس نگفته بود. گفتی که این مرد نازنین می‌خواست پیش از آنکه ما را وداع کند و درس را به پایان برد، تمام دانش و معرفت خویش را به ما بیاموزد و همهٔ معلومات خود را در مغز ما فرو کند.

معنی: سپس معلم درباره موضوعات مختلف صحبت کرد و در پایان سخنانش به زبان ملی رسید و گفت: «زبان ما یکی از شیرین‌ترین و شیواترین زبان‌های جهان است و ما باید آن را میان خود حفظ کنیم و هرگز فراموش نکنیم؛ زیرا وقتی ملتی به دست دشمن اسیر شود و شکست بخورد، تا زمانی که زبان خود را نگه دارد، مانند کسی است که کلید زندان خودش را در دست دارد.»
بعد کتابی برداشت و شروع به خواندن درس دستور زبان کرد. من شگفت‌زده شدم که چرا آن روز درس را این‌قدر آسان می‌فهمیدم. هر چیزی که می‌گفت برایم ساده به نظر می‌رسید. فکر می‌کنم پیش از آن هرگز با چنین علاقه‌ای به درس دستور گوش نداده بودم و معلم نیز هیچ‌گاه با این اندازه دقت و حوصله درس نداده بود. انگار این مرد مهربان می‌خواست قبل از خداحافظی و پایان درس، تمام دانش و آگاهی خود را به ما منتقل کند.

قلمرو زبانی:

  • مغلوب: شکست‌خورده.
  • مقهور: شکست‌داده‌شده و زیر سلطه قرارگرفته.
  • وداع: خداحافظی، بدرود.
  • معرفت: شناخت، آگاهی و بینش.
  • رساترین: واضح‌ترین و شیواترین.
  • اسارت: گرفتار شدن و برده شدن.

قلمرو ادبی:

  • از هر دری سخن گفتن: کنایه از صحبت درباره موضوعات مختلف.
  • در مغز فرو کردن: کنایه از بسیار خوب یاد دادن.
  • شیرین‌ترین زبان: حس‌آمیزی.
  • کسی که زبان خود را می‌داند مانند کسی است که کلید زندان خود را در دست دارد: تشبیه.
  • کلید زندان خود در دست داشتن: تناقض (پارادوکس) و کنایه از آزادی و اسیر نشدن.

***

چون درس به پایان آمد، نوبت تحریر و کتابت رسید. معلّم برای ما سرمشق‌هایی تازه انتخاب کرده بود که بر بالای آنها عبارت «میهن، سرزمین نیاکان، زبان ملّی» به چشم می‌خورد. این سرمشق‌ها که به گوشهٔ میزهای تحریر ما آویزان بود، چنان می‌نمود که گویی در چهار گوشهٔ اتاق، درفش ملّی ما را به اهتزاز درآورده باشند. نمی‌توان مجسّم کرد که چطور همهٔ شاگردان در کار خط و مشق خویش سعی می‌کردند و تا چه حد در سکوت و خموشی فرو رفته بودند. بر بام مدرسه کبوتران آهسته می‌خواندند و من در حالی که گوش به ترنّم آنها می‌دادم، پیش خود اندیشه می‌کردم که آیا اینها را نیز مجبور خواهند کرد که سرود خود را به زبان بیگانه بخوانند؟

معنی:

وقتی درس تمام شد، زمان نوشتن و خوشنویسی رسید. معلم برای ما نمونه‌های تازه‌ای برای نوشتن انتخاب کرده بود که در بالای آن‌ها جمله‌های «میهن، سرزمین نیاکان، زبان ملی» نوشته شده بود. این نوشته‌ها که از گوشهٔ میزهای ما آویزان بودند، چنان به نظر می‌رسیدند که انگار در چهار طرف کلاس پرچم ملی کشورمان را برافراشته‌اند. نمی‌توان تصور کرد که همهٔ دانش‌آموزان با چه دقت و علاقه‌ای مشغول نوشتن بودند و چقدر در سکوت فرو رفته بودند. کبوتران روی بام مدرسه آرام آواز می‌خواندند و من با گوش دادن به صدای آن‌ها فکر می‌کردم که آیا دشمنان حتی کبوتران را هم مجبور خواهند کرد آواز خود را به زبان بیگانه بخوانند؟

قلمرو زبانی:

  • تحریر: نوشتن.
  • کتابت: نوشتن، خوشنویسی.
  • نیاکان: پدران و اجداد.
  • درفش: پرچم، بیرق.
  • اهتزاز: برافراشتن و به حرکت درآمدن.
  • ترنّم: آواز آرام، زمزمه و نغمه.
  • خموشی: سکوت و خاموشی.

قلمرو ادبی:

  • به چشم خوردن: کنایه از دیده شدن.
  • سرمشق‌ها مانند درفش ملی: تشبیه.
  • درفش ملی را به اهتزاز درآوردن: استعاره از زنده نگه داشتن هویت ملی.
  • کبوتران سرود خود را می‌خوانند: تشخیص.

***

گاه گاه که نظر از روی صفحهٔ مشق خود برمی‌گرفتم، معلّم را می‌دیدم که بی‌حرکت بر جای خویش ایستاده بود و با نگاه‌های خیره و ثابت، پیرامون خود را می‌نگرد؛ تو گفتی می‌خواست تصویر تمام اشیای مدرسه را که در واقع خانه و مسکن او نیز بود، در دل خویش نگاه دارد. فکرش را بکنید! چهل سال تمام بود که وی در این حیاط زندگی کرده بود و در این مدرسه درس داده بود. تنها تفاوتی که در این مدت در اوضاع پدید آمده بود، این بود که میزها و نیمکت‌ها بر اثر مرور زمان فرسوده و بی‌رنگ گشته بود و نهالی چند که وی در هنگام ورود خویش در باغ غَرس کرده بود، اکنون درختانی تناور شده بودند. چه اندوه جانکاه و مصیبت سختی بود که اکنون این مرد می‌بایست تمام این اشیای عزیز را ترک کند و نه تنها حیاط مدرسه، بلکه خاک وطن را نیز وداع ابدی گوید!

معنی:

گاهی که از روی صفحهٔ مشقم سر بلند می‌کردم، معلم را می‌دیدم که بی‌حرکت ایستاده و با نگاه ثابت و خیره اطراف خود را نگاه می‌کند؛ انگار می‌خواست تصویر همهٔ وسایل مدرسه را که در حقیقت خانه و محل زندگی او نیز بود، در وجود خود نگه دارد. تصور کنید! چهل سال کامل بود که او در این حیاط زندگی کرده و در این مدرسه تدریس کرده بود. تنها تغییری که در این سال‌ها ایجاد شده بود این بود که میزها و نیمکت‌ها به مرور زمان کهنه و رنگ‌پریده شده بودند و چند نهالی که او در آغاز کار خود کاشته بود، اکنون به درختانی بزرگ و نیرومند تبدیل شده بودند. چه غم بزرگ و دردناکی بود که این مرد باید همهٔ این چیزهای عزیز را ترک کند و نه فقط مدرسه، بلکه وطن خود را نیز برای همیشه ترک کند.

قلمرو زبانی:

  • پیرامون: اطراف.
  • فرسوده: کهنه و خراب‌شده.
  • غَرس: کاشتن درخت و گیاه.
  • تناور: بزرگ، نیرومند و قوی‌هیکل.
  • جانکاه: بسیار دردناک و رنج‌آور.
  • وداع ابدی: خداحافظی همیشگی.

قلمرو ادبی:

  • دل: مجاز از وجود.
  • خانه و مسکن بودن مدرسه برای معلم: کنایه از وابستگی شدید معلم به مدرسه.
  • نگاه داشتن تصویر اشیا در دل: استعاره.
  • خاک وطن: مجاز از سرزمین و میهن.
  • اندوه جانکاه: صفت و موصوف (ترکیب وصفی).

با این همه، قوّت قلب و خونسردی وی چندان بود که آخرین ساعت درس را به پایان آورد. پس از تحریر مشق، درس تاریخ خواندیم. آنگاه کودکان با صدای بلند به تکرار درس خویش پرداختند. در آخر اتاق، یکی از مردان معمّر دهکده که کتاب را بر روی زانو گشوده بود و از پس عینک ستبر خویش در آن می‌نگریست، با کودکان هم‌آواز گشته بود و با آنها درس را با صدای بلند تکرار می‌کرد.

معنی و آرایه های صفحه 164 فارسی دوازدهم

صدای وی چنان با شوق و هیجان آمیخته بود که از شنیدن آن بر ما حالتی غریب دست می‌داد و هوس می‌کردیم که در عین خنده گریه سر کنیم. دریغا! خاطرهٔ این آخرین روز درس همواره در دل من باقی خواهد ماند. در این اثنا وقت به آخر آمد و ظهر فرارسید و در همین لحظه، صدای شیپور سربازان بیگانه نیز که از مشق و تمرین بازمی‌گشتند، در کوچه طنین افکند. معلّم با رنگ پریده از جای خویش برخاست، تا آن روز هرگز وی در نظرم چنان پُر مهابت و با عظمت جلوه نکرده بود. گفت: «دوستان، فرزندان، من … من …» امّا بغض و اندوه، صدا را در گلویش شکست. نتوانست سخن خود را تمام کند. سپس روی برگردانید و پاره‌ای گچ برگرفت و با دستی که از هیجان و درد می‌لرزید، بر تختهٔ سیاه، این کلمات را با خطی جلی نوشت: «زنده باد میهن!» آنگاه همان‌جا ایستاد؛ سر را به دیوار تکیه داد و بدون آنکه دیگر سخنی بگوید، با دست به ما اشاره کرد که «تمام شد. بروید، خدا نگهدارتان باد!»

معنی: با وجود این شرایط سخت، قدرت روحی و آرامش معلم آن‌قدر زیاد بود که توانست آخرین ساعت درس را به پایان برساند. پس از نوشتن مشق، درس تاریخ خواندیم. سپس کودکان با صدای بلند شروع به تکرار درس خود کردند. در انتهای کلاس، یکی از پیرمردان دهکده که کتاب را روی زانویش باز کرده بود و از پشت عینک بزرگش به آن نگاه می‌کرد، همراه کودکان درس را با صدای بلند تکرار می‌کرد. صدای او آن‌قدر پر از شوق و احساس بود که شنیدن آن حال عجیبی در ما ایجاد می‌کرد و دوست داشتیم هم‌زمان با خندیدن، گریه کنیم. افسوس که خاطرهٔ این آخرین روز درس همیشه در وجود من باقی خواهد ماند.

در همین هنگام زمان تمام شد و ظهر فرا رسید. همان لحظه صدای شیپور سربازان دشمن که از تمرین برمی‌گشتند، در کوچه پیچید. معلم با چهره‌ای رنگ‌پریده از جای خود بلند شد. تا آن روز هرگز او را این‌چنین بزرگ و باابهت ندیده بودم. خواست سخن بگوید: «دوستان، فرزندان، من… من…» اما غم و ناراحتی اجازه نداد سخنانش را ادامه دهد. سپس برگشت، تکه‌ای گچ برداشت و با دستی لرزان از شدت احساس و درد، روی تختهٔ سیاه نوشت: «زنده باد میهن!» بعد همان‌جا ایستاد، سرش را به دیوار تکیه داد و بدون گفتن حرف دیگری، با دست اشاره کرد که یعنی: «درس تمام شد؛ بروید، خدا نگهدارتان باشد.»

قلمرو زبانی:

  • قوّت: قدرت، توان.
  • قوّت قلب: شجاعت و قدرت روحی.
  • معمّر: سالخورده، پیر.
  • غریب: ناآشنا، عجیب.
  • اثنا: هنگام، زمان.
  • طنین: پژواک، انعکاس صدا.
  • مهابت: شکوه و عظمت همراه با ترس.
  • جلی: واضح، آشکار و درشت.
  • هم‌آواز: هم‌صدا، همراه در خواندن.
  • بغض: گرفتگی گلو بر اثر ناراحتی و گریه.

قلمرو ادبی:

  • قوّت قلب داشتن: کنایه از شجاعت و توانایی داشتن.
  • خونسردی: کنایه از آرام و طبیعی رفتار کردن.
  • رنگ پریده: کنایه از ترس و اضطراب.
  • صدا در گلو شکستن: کنایه از ناتوان شدن در سخن گفتن.
  • در عین خنده گریه سر کردن: تناقض (پارادوکس).
  • دل: مجاز از وجود.
  • شیپور طنین افکند: تشخیص (نسبت دادن عمل انسانی به صدا).
  • زنده باد میهن: نماد عشق و وفاداری به وطن.

 


کارگاه متن پژوهی درس 18 فارسی 12

جواب کارگاه متن پژوهی درس هجدهم فارسی دوازدهم

جواب قلمرو زبانی درس هجدهم فارسی دوازدهم – صفحه 158

۱- واژهٔ «صحیفه» را از نظر کاربردهای معنایی بررسی کنید.

جواب: واژهٔ صحیفه در زبان فارسی و عربی معانی گوناگونی دارد؛ از جمله: کتاب، نامه، رساله، صفحه یا برگ کتاب، دفتر و گاهی به معنای روی زمین.

۲- متن درس را از نظر «حذف فعل» بررسی کنید و نوع حذف را بنویسید.

جواب:

  • «چه حرف تازه‌ای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازه‌ای برای نوشتن (مانده است)» → حذف به قرینهٔ لفظی.
  • «تو از آنِ منی و من از آنِ تو (هستم).» → حذف به قرینهٔ لفظی.
  • «درست مانند نخستین باری (است) که نام زیبای تو را تلاوت کردم.» → حذف به قرینهٔ معنایی.

 


جواب قلمرو ادبی درس هجدهم فارسی دوازدهم – صفحه 158

۱- دو نمونه آرایهٔ «تشخیص» از متن درس بنویسید.

جواب:

  • «آیا چیزی در مخیّلهٔ آدمی می‌گنجد که قلم بتواند آن را بنگارد؟»
  • «امّا جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟»

در هر دو نمونه، به قلم و جان ویژگی و توانایی انسانی داده شده است.

۲- نمونه‌ای از «استفهام انکاری» در متن درس پیدا کنید.

جواب:

  • «چه حرف تازه‌ای برای گفتن مانده است؟»
  • «چه چیز تازه‌ای برای نوشتن مانده است؟»

این پرسش‌ها برای سؤال واقعی نیستند؛ بلکه بر ناتوانی زبان در بیان عظمت عشق تأکید دارند.


جواب قلمرو فکری درس هجدهم فارسی دوازدهم – صفحه 158

۱- شکسپیر برای عشق جاودانه چه ویژگی‌هایی بیان می‌کند؟

جواب:

از نگاه شکسپیر، عشق راستین دارای ویژگی‌های زیر است:

  • وصف‌ناپذیر بودن
  • همیشه تازه و باطراوت ماندن
  • جاودانگی و همیشگی
  • فراتر بودن از زمان و مکان

 

۲- در عبارت زیر بر چه نکته‌ای تأکید شده است؟

«چه حرف تازه‌ای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازه‌ای برای نوشتن که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند؟»

جواب: این عبارت بر ناتوانی واژه‌ها در توصیف عشق حقیقی و فضایل معشوق تأکید می‌کند و نشان می‌دهد که هیچ سخنی توان بیان کامل این احساس را ندارد.

۳- مضمون بیت زیر از کدام بخش شعر شکسپیر دریافت می‌شود؟

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب /  کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

جواب:

این بیت با بخشی از شعر شکسپیر ارتباط دارد که می‌گوید:

«روز باید ذکری واحد را مکرّر بخوانم … که تو از آنِ منی و من از آنِ تو.»

در هر دو اثر، این اندیشه مطرح شده است که اگرچه موضوع عشق همواره یک حقیقت ثابت است، هر بار با طراوت، تازگی و بیانی نو جلوه می‌کند.


جواب درک و دریافت درس 18 فارسی دوازدهم – صفحه 164

۱- متن را از نظر زاویهٔ دید و شخصیت‌پردازی بررسی کنید.

جواب:  داستان با زاویهٔ دید اول‌شخص روایت شده است و راوی، خود یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. شخصیت او پویا و تحول‌پذیر است؛ در آغاز، علاقهٔ چندانی به درس ندارد و بیشتر به بازی و گردش تمایل دارد، اما با احساس خطر نسبت به زبان فارسی و هویت ملی، نگرش او تغییر می‌کند و به زبان و فرهنگ کشورش علاقه‌مند می‌شود.

۲- با توجه به اینکه زبان فارسی رمز هویت ملی است، برای پاسداشت آن چه راهکارهایی پیشنهاد می‌دهید؟

جواب:

  • درست و روان سخن گفتن و نوشتن به زبان فارسی.
  • مطالعهٔ آثار ارزشمند ادبیات فارسی و آشنایی با بزرگان ادب.
  • پرهیز از به‌کار بردن بی‌دلیل واژه‌های بیگانه.
  • ترویج زبان فارسی در فضای مجازی، رسانه‌ها و محیط‌های آموزشی.
  • تشویق نسل جوان به خواندن کتاب‌های فارسی و حفظ میراث فرهنگی و زبانی کشور.

لیست جزوه های مربوط به این درس

جزوه درس هجدهم فارسی دوازدهم - عشق جاودانی
(2 صفحه)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *