معنی در کوی عاشقان – درس 8 فارسی یازدهم
معنی و ارایه های درس هشتم فارسی یازدهم – صفحه 67
محمّد، ملقّب به جلالالدّین، مشهور به «مولانا» یا «مولوی»، اوایل قرن هفتم، در شهر بلخ به دنیا آمد. علّت شهرت او به «رومی» یا «مولانای روم»، اقامت طولانی وی در شهر قونیه بوده است، امّا جلالالدّین همواره خود را از مردم خراسان شمرده و همشهریانش را دوست می داشته و از یاد آنان دلش آرام نبوده است. پدر جلالالدّین محمّدبنحسین خطیبی، معروف به «بهاءالدّین ولد» از دانشمندان روزگار خود بود. به سبب هراس از بی رحمی ها و کشتار لشکر مغول و رنجش از خوارزمشاه، ناچار از بلخ مهاجرت کرد. جلالالدّین در این ایّام،پنج شش ساله بود که خاندانش، شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت و به قصد حج، رهسپار گردید. چون به نیشابور رسید، با شیخ فریدالدّین عطّار، ملاقات کرد. شیخ عطّار، کتاب «اسرار نامه» را به جلالالدّین خُردسال هدیه داد و به پدرش بهاءالدّین گفت: «زود باشد که این پسر تو، آتش در سوختگان عالم زند.»
قلمرو زبانی
- ملقّب: لقبیافته، مشهور.
- اقامت: توقف، سکونت.
- قونیه: شهری در ترکیه.
- رنجش: آزردهخاطر شدن.
- بدرود گفت: خداحافظی کرد.
- زود باشد: به زودی.
- سوختگان: عارفان و عاشقان (در مسیر عشق الهی).
قلمرو ادبی
- دلش آرام نبوده: کنایه از بیقرار و نگران بودن.
- دل: مجاز از وجود (کل شخص).
- بدرود گفت: کنایه از ترک کردن.
- آتش: استعاره از عشق شدید.
- آتش زدن: کنایه از ایجاد شور و هیجان (عاشقانه یا عرفانی).
- سوختگان: استعاره از عاشقان و عارفان (کسانی که در آتش عشق الهی سوختهاند).
- رهسپار شدن: کنایه از رفتن، عازم شدن.
- آتش و سوختگان: مراعات نظیر (تناسب بین آتش و کسانی که در آتش میسوزند).
***
هنگامی که بهاء ولد، مناسک حج را به پایان برد، در بازگشت، به طرف شام روانه گردید و مدّتی در آن نواحی به سر برد. آوازه تقوا و فضل و تأثیر بهاء ولد همه جا را فراگرفت و پادشاه سلجوقی روم، علاءالدّین کیقباد، از مقامات او آگاهی یافت، طالب دیدار وی گردید. بهاء ولد به خواهش او به قونیه روانه شد و بدان شهریار پیوست. بهاء ولد از آنجا که دیار روم از تاخت و تاز سپاه مغول برکنار بود و پادشاهی دانا و صاحب بصیرت و عالم پرور و محیطی آرام و آزاد داشت، بدان نواحی هجرت گزید. مردم آن سرزمین، عالقه فراوانی به او یافتند و سلطان نیز، بی اندازه، او را گرامی می داشت.
قلمرو زبانی
- مناسک: اعمال عبادی، آیینهای دینی (بهویژه حج).
- آوازه: شهرت.
- تقوا: پرهیزگاری، خداترسی.
- فضل: دانش، کمال، برتری.
- مقامات: مرتبهها، جایگاههای معنوی.
- طالب: جوینده، خواهان.
- شهریار: پادشاه، فرمانروا.
- دیار: سرزمین، منطقه، شهر.
- صاحب بصیرت: شخص دانا و آگاه.
- نواحی: مناطق، اطراف.
قلمرو ادبی
- مناسک: مجاز از آداب و مراسم حج (مصداق به کل).
- به سر بردن: کنایه از گذراندن، سپری کردن.
- تاخت و تاز: کنایه از حمله کردن، چیرگی یافتن.
- آرام و آزاد: تناسب (کلماتی که در یک مفهوم قرار میگیرند).
***
جلالالدّین، در هجده سالگی به فرمان پدر با «گوهر خاتون» سمرقندی ازدواج کرد. پس از درگذشت بهاءالدّین، جلالالدّین محمّد به اصرار مریدان و شاگردان پدر، مجالس درس و وعظ را به عهده گرفت؛ جلالالدّین در آن هنگام، بیست و چهار سال داشت. پس از این، جلالالدّین مدّتی در شهر حَلَب به تحصیل علوم پرداخت و سپس عازم دمشق شد و بیش از چهار سال در آن ناحیه، دانش میاندوخت و معرفت میآموخت.
قلمرو زبانی
- اصرار: پافشاری، سماجت.
- مریدان: پیروان، پیروانِ یک راه یا استاد.
- وعظ: اندرز، سخنرانی دینی و اخلاقی.
- عازم: راهی، رهسپار.
- مریدان و شاگردان: پیروان و کسانی که از کسی دانش میآموزند.
قلمرو ادبی
- عازم شدن: کنایه از رفتن، سفر کردن.
- میاندوخت و میآموخت: سجع متوازی (جمله با وزن و قافیه یکسان).
***
معنی و ارایه های صفحه 68 فارسی یازدهم
جلالالدّین، پس از چندی اقامت در شهرهای حلب و شام که مدّت مجموع آن، هفت سال بیش نبود، به قونیه بازآمد و همه روزه،به شیوه پدر،در مدرسه،به درس علوم دینی و ارشاد می پرداخت و طالبان علوم شریعت در محضر او حاضر می شدند. در این ایّام که جلالالدّین، روزها به شغل تدریس می گذرانید و شاگردان و پیروان بسیاری از حضورش بهره می بردند و مردم روزگار بر تقوا و زهد او متّفق بودند، ناگهان آفتاب عشق و شمسِ حقیقت، در برابرش نمایان شد؛ او شمسالدّین تبریزی بود. شمس از مردم تبریز بود و خاندان وی هم اهل تبریز بودند. او برای کسب علوم و معارف، بسیار مسافرت کرد و از مشایخ فراوانی بهره برد. به دلیل سیر و سفر و البّته جستوجو و پرواز در عالم معنا، او را »شمسِ پرنده« می گفتند.
قلمرو زبانی
- شریعت: آیین و احکام دین اسلام (قوانین ظاهری).
- محضر: محل حضور، مجلس (در اینجا: مجلس درس یا حضور بزرگان).
- تقوا: پرهیزگاری.
- زهد: پارسایی، دنیاگریزی.
- متّفق: همنظر، همعقیده، موافق.
- معارف: دانشها، شناختها (بهویژه معارف دینی و عرفانی).
- مشایخ: بزرگان، اساتید (جمعِ شیخ).
قلمرو ادبی
- آفتاب عشق – شمس حقیقت: اضافه تشبیهی؛ عشق مانند آفتاب و شمس (تبریزی) حقیقتِ درخشان است. استعاره از شمس تبریزی.
- محضر و حاضر: اشتقاق (استفاده از دو کلمه با ریشه مشترک).
- شمس: ایهام؛ ۱. خورشید، ۲. شمس تبریزی.
***
شمس الدّین، بیست و ششم جمادی الآخر سال ۲۴۶ هجری قمری به قونیه وارد شد. شمس، عارفی کامل و مرد حق بود و مولانا جلالالدّین که همواره در طلب مردان خدا بود، چون شمس را دید، نشانهایی از لطف الهی را در او یافت و دانست که او همان پیر و مرشدی است که سالها در جستوجویش بود؛ از اینرو، به شمس روی آورد و با او به صحبت و خلوت نشست و درِ خانه بر آشنا و بیگانه بست و تدریس و وعظ را رها کرد. مولانا جلالالدّین با همه علم و استادی خویش، در این ایّام که حدوداً سی و هشت ساله بود، خدمت شمس زانو زد و نوآموز گشت؛ این خلوت عارفانه، حدود چهل روز طول کشید.
قلمرو زبانی
- مرشد: راهنمای عرفانی؛ پیرِ کامل؛ کسی که خود به مقامات عالی رسیده و دیگران را هدایت میکند.
قلمرو ادبی
- روی آوردن: کنایه از توجه کردن، رو کردن.
- درِ خانه بر آشنا و بیگانه بستن: کنایه از قطع رابطه کامل با همه (دوستان و غیردوستان).
- زانو زدن: کنایه از تواضع، ادب کردن و آماده شاگردی شدن.
- آشنا و بیگانه: تضاد (متضاد بودن)، تناسب (در یک سیاق قرار گرفتن) و مجاز از همه مردم (از خواص و عوام).
***
مولانا آنچنان در معارف شمس، غرق شد که مریدان خود را از یاد برد. اهل قونیه و علما و زاهدان هم، مانند شاگردانش از تغییر رفتار مولانا خشمگین شدند و به سرزنش او پرداختند. دشمنی آنان نسبت به شمس، هر روز فزونتر می گشت. مولانا جلالالدّین در این میان، با بی توجّهی به مالمت و هیاهوی مردم، خود را با سرودن غزل های گرم و پُرسوز و گداز عاشقانه، سرگرم می کرد.
قلمرو زبانی
- مریدان: پیروان، پیروانِ یک استاد یا مکتب.
- زاهدان: پارسایان، کسانی که به دنیا بیاعتنا هستند و به عبادت میپردازند.
- فزونتر: بیشتر، افزونتر.
- ملامت: سرزنش، نکوهش.
- هیاهو: سروصدای زیاد، غوغا.
قلمرو ادبی
- غرق شدن در کاری یا چیزی: کنایه از فرو رفتن کامل، مشغول شدن شدید.
- غزلهای گرم: حسآمیزی (آمیختن حس گرما با مفهوم غزل که مربوط به شنیدن یا خواندن است).
- سرگرم کردن: کنایه از مشغول کردن، سرگرم نگه داشتن.
***
در پی فزونی گرفتن خشم و غضب مردم، شمس، ناگریز قونیه را ترک کرد. مولانا در طلب شمس به تکاپو افتاد و سرانجام خبر یافت که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و به خدمت شمس روانه کرد. یاران مولانا هم که پژمردگی و دلتنگی او را در غیبت شمس دیده بودند، از کردارِ خود پشیمان شدند و روی به مولانا آوردند. مولانا عذرشان را پذیرفت و فرزند خود، »سلطان ولد« را با غزل زیر، به طلب شمس روانه دمشق کرد.
قلمرو زبانی
- در پیِ: به دنبالِ، در تعقیبِ.
- ناگزیر: چارهای جز آن نداشتن، مجبور.
- تکاپو: تلاش و جستجوی بسیار، جنبوجوش.
- عذر: پوزش، بهانه.
- خشم و غضب – پژمردگی و دلتنگی: رابطه ترادف (هممعنی بودن).
قلمرو ادبی
- پژمردگی و دلتنگی: کنایه از افسردگی، ناراحتی روحی، غمگینی.
- روی آوردن: کنایه از توجه کردن، رو کردن.
***
معنی و ارایه های صفحه 69 فارسی یازدهم
بروید ای حریفان، بکِشید یار ما را / به من آورید آخِر، صنمِ گریزپا را
بازگردانی: ای یاران و همراهان، بروید و یاری را که از ما گریزان است (منظور شمس تبریزی است) بیاورید.
قلمرو زبانی
- حریفان: دوستان، همنشینان، یاوران.
- صنم: بت، معشوق بسیار زیبا (در اینجا به عنوان کنایه و مجاز به کار رفته است).
- گریزپا: کسی که به سرعت فرار میکند، گریزان.
قلمرو ادبی
- صنم: استعاره از معشوق (در اینجا به طور خاص منظور شمس تبریزی است).
- ما و را: جناس ناقص اختلافی (کلماتی که در تلفظ شبیه هم هستند اما حرفی متفاوت دارند).
***
به ترانه های شیرین، به بهانه های زرّین / بکِشید سوی خانه، مَهِ خوب خوشلقا را
بازگردانی: محبوب زیبا و خوشچهره ما را با سخنان دلنشین و ترانههای خوشآهنگ، به سوی خانه بازگردانید.
قلمرو زبانی
- شیرین: زیبا، دلنشین، خوشگوار.
- زرّین: طلایی، ارزشمند.
- مَه: مخفف ماه، به معنی زیبارو (استعاره از یار).
- خوب: زیبا، نیکو.
- خوشلقا: زیبارو، خوشسیما.
قلمرو ادبی
- ترانههای شیرین – بهانههای زرّین: حسآمیزی (آمیختن حس چشایی/شیرینی با شنوایی/ترانه و حس بینایی/زرین با مفهوم بهانه).
- مَه: استعاره از یار (معشوق).
- واج آرایی مصوّت «-»: تکرار صدای “ـِـ” ( کسره) در کلماتی مانند “ترانههای”، “شیرین”، “بهانههای”، “زرّین” برای ایجاد موسیقی کلام.
***
اگر او به وعده گوید که دَمی دگر بیایم / همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را
بازگردانی: اگر آن محبوب (شمس تبریزی) به شما بگوید که لحظهای دیگر خواهد آمد، بدانید که این وعدهها فریبنده و دروغ است و قصد فریب شما را دارد.
قلمرو زبانی
- او: ضمیر اشاره به معشوق (شمس تبریزی).
- دَمی دگر: لحظهای دیگر، اندک زمانی بعد.
- مکر: حیله، فریب، نیرنگ.
قلمرو ادبی
- واج آرایی «د»: تکرار صدای “د” در کلماتی مانند “دَمی”، “دگر”، “وعده”، “بدهد”، “بیاورید” (اشتباه تایپی در متن اصلی وجود داشته، در اینجا تصحیح شده است).
- مکر و فریب: مراعات نظیر (کلماتی که در یک مفهوم قرار میگیرند).
- وعده و او: آرایه تکرار (تکرار کلمه “وعده” و ضمیر “او” برای تأکید).
***
این پیک ها و نامه ها عاقبت در دل شمس تأثیر بخشید. شمس خواهش مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با آمدن شمس، بار دیگر نشست ها و ملاقات مولانا با او پی درپی شد و سبب انقلاب احوال مولانا گردید. دگر بار، مریدان از تعطیل شدن مجالس درس، به خشم آمدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند.
چون یاران مولانا به آزار شمس برخاستند، شمس ناگریز دل از قونیه برکند و عزم کرد که دیگر بدان شهر پُرغوغا بازنیاید و جایی برود که از او خبری نشنوند و رفت. از این به بعد سرانجام و عاقبتِ کار شمس و اینکه چه بر سر او آمده، به درستی روشن نیست.
قلمرو زبانی
- انقلاب: دگرگونی، تغییر ناگهانی.
- احوال: جمعِ حال؛ وضعها، شرایط.
- به خشم آمدند: عصبانی شدند.
- پُرغوغا: شلوغ، پر سر و صدا.
قلمرو ادبی
- به آزار برخاستن: کنایه از شروع به اذیت کردن، آزار رساندن.
- دل بر کندن: کنایه از چشم پوشیدن، رها کردن، ترک علاقه کردن.
***
پس از غیبت شمس، شاگردان به مولانا اینگونه خبر دادند که شمس کشته شد ولی دلش بر درستی این خبر گواهی نمیداد. مولانا پس از جستوجوی بسیار، بیقرار و آشفته حال گردید. شب و روز از شدّت بیقراری، بی تابی می کرد و شعر می سرود. پس از جستوجوی بسیار، مولانا باخبر شد که ظاهراً شمس در دمشق است. آزار و انکار مخالفان سبب شد که او نیز در طلب یار همدل و همدم خود، عازم دمشق شود. مولانا در دمشق، پیوسته به افغان و زاری و بیقراری، شمس را از هر کوی و برزن جستوجو می کرد و نمی یافت. چون مولانا از یافتن شمس، ناامید شد، ناچار با اصرار همراهان به قونیه بازگشت و تربیت و ارشاد مشتاقان معرفت حق را از سر گرفت.درحقیقت از این دوره(سال ۲۴۶ ه.ق)تا هنگام درگذشت(سال ۲۶۶ ه.ق)، مولانا به همّت یاران نزدیک خود، شیخ صلاح الدّین زرکوب و سپس حسام الدّین حسن چَلَبی، به نشر معارف الهی مشغول بود. بهترین یادگار ایّام همدمی مولانا با این یاران، به ویژه با حسام الدّین، سرودن کتاب گران بهای مثنوی است که یکی از عالی ترین آثار ادبی ایران و سالم است. دراین باره، اینگونه روایت می کنند که حسام الدّین از مولانا درخواست نمود کتابی به طرز «الهی نامه» سنایی یا «منطق الطّیر» عطّار به نظم آرد. مولانا بیدرنگ از دستار خود کاغذی که مشتمل بود بر هجده بیت از آغاز مثنوی، بیرون آورد و به دست حسامالدّین داد.
قلمرو زبانی
- عازم: رهسپار، راهی (کسی که قصد رفتن دارد).
- افغان: ناله، زاری، فریاد از غم.
- برزن: محله، کوی و بازار.
- همّت: اراده، پشتکار، توجه قوی.
- بیدرنگ: سریع، بلافاصله، بدون تأخیر.
- دستار: عمامه، لنگه پارچه که بر سر میپیچند.
- مشتمل: شامل، دربرگیرنده.
قلمرو ادبی
- دلش بر درستی این خبر گواهی نمیداد: کنایه از اینکه نمیتوانست آن خبر را باور کند یا آن را صحیح بداند.
- همدل و همدم: کنایه از دوست صمیمی، یار و رفیق بودن.
- از سر گرفتن: کنایه از دوباره شروع کردن، از نو آغازیدن.
- افغان و زاری و بیقراری – کوی و برزن: مراعات نظیر (کلماتی که در یک مفهوم یا فضا قرار میگیرند؛ ناله و بیقراری در کوی و برزن).
***
معنی و ارایه های صفحه 70 فارسی یازدهم
از این پس، مولانا شب و روز، آرام نمی گرفت و به نظم مثنوی مشغول بود و شبها حسام الدّین در پیشگاه وی می نشست و او مثنوی می سرود و حسام الدّین می نوشت و بر مولانا می خواند. برخی شبها، گفتن و نوشتن تا به صبحگاه می کشید. ظاهراً تا اواخر عمر، مولانا به نظم مثنوی مشغول بود و چَلَبی و دیگران می نوشتند.
مولانا مردی زرد چهره و باریک اندام و لاغر بود و چشمانی سخت جذّاب داشت و از نظر اخلاق و سیرت،ستوده اهل حقیقت و سرآمدِ هم روزگاران خود بود و خود را به جهان عشق و یکرنگی و صلح طلبی و کمال و خیر مطلق کشانیده،در زندگانی، اهل صلح و سازش بود. همین حالت صلح و یگانگی، با عشق و حقیقت، او را بردباری و تحمّل عظیم بخشید؛ طوری که طعن و ناسزای دشمنان را هرگز جواب تلخ نمی داد و به نرمی و حُسن خُلق، آنان را به راه راست می آورد. از شاعران و عارفان هم روزگار مولانا، سعدی و فخرالدّین عراقی بودند که ظاهراً هر دو نفر با وی دیدار و ملاقات کرده اند. غزل زیر از مولانا، سعدی را شیفته خویش ساخت:
قلمرو زبانی
- سخت: بسیار، شدیداً.
- جذّاب: گیرا، دلربا، بسیار مورد توجه.
- سیرت: رفتار، کردار، خوی و باطن.
- ستوده: ستایش شده، مورد تحسین.
- سرآمد: برگزیده، بهترین، برجسته.
- طعن: سرزنش، ملامت، انتقاد.
- حُسن خُلق: خوشرفتاری، نیکوخویی.
- شیفته: عاشق، دلباخته، مجذوب.
- ملاقات و دیدار: رابطه ترادف (کلماتی با معنی یکسان).
قلمرو ادبی
- جهان عشق – جهان یکرنگی – جهان صلح طلبی – جهان کمال – جهان خیر مطلق: اضافه تشبیهی؛ این مفاهیم مانند “جهان” (محبوب و گسترهای) هستند.
- یکرنگی: کنایه از صمیمیت، صداقت، عدم دورویی.
- جواب تلخ: حسآمیزی (آمیختن حس چشایی/تلخی با شنوایی/جواب).
- به راه راست آوردن: کنایه از هدایت کردن، ارشاد کردن، اصلاح کردن.
- شب و روز: تضاد (متضاد بودن) و تناسب (در کنار هم قرار گرفتن) و مجاز از تمام اوقات (شبانهروز).
- زرد چهره: کنایه از بیمار، غمگین، رنگپریده.
***
هر نفس آوازِ عشق می رسد از چپ و راست / ما به فلک می رویم، عَزمِ تماشا که راست؟
بازگردانی: از هر سو و در هر لحظه، آوای عشق به گوش میرسد. ما قصد داریم به سوی آسمان (عالم بالا) برویم؛ چه کسی همراه ما خواهد شد تا این منظره را تماشا کند؟
قلمرو زبانی
- هر نفس: در هر لحظه، دائماً.
- فلک: آسمان، عالم بالا.
- عزم: قصد، اراده، تصمیم.
- تماشا: دیدن، نگریستن؛ در اینجا به معنی همراهی و دیدن منظره باشکوه عالم بالا.
- راست: اینجا به معنی “کیست؟” یا “چه کسی؟” است.
قلمرو ادبی
- نفس: مجاز از لحظه (به جای “هر لحظه” از “هر نفس” استفاده شده).
- آواز عشق: اضافه استعاری (عشق را به موجودی تشبیه کردهاند که آواز دارد) و تشخیص (جانبخشی به عشق).
- چپ و راست: تضاد (متضاد بودن) و تناسب (در یک سیاق قرار گرفتن) و مجاز از همه جا، از هر طرف.
- فلک: مجاز از عالم معنا، عالم بالا، عالم روحانیت.
***
ما به فلک بوده ایم، یار مَلَک بوده ایم / باز همانجا رویم، جمله که آن شهر ماست
بازگردانی: ما در اصل از عالم بالا (آسمان) هستیم و در آنجا با فرشتگان همراه بودهایم. اکنون نیز همگی قصد داریم به همان جایگاه اصلی خود بازگردیم، زیرا آنجا وطن و سرزمین ماست.
قلمرو زبانی
- فلک: آسمان، عالم بالا.
- مَلَک: فرشته.
- باز: دوباره، مجدداً.
- جمله: همه.
- همانجا و آن: اشاره به آسمان یا جهان معنوی که جایگاه اصلی است.
- شهر: در اینجا به معنی وطن، سرزمین اصلی و جایگاه حقیقی به کار رفته است.
قلمرو ادبی
- فلک و ملک: جناس ناقص اختلافی (شباهت در تلفظ و تفاوت در یک حرف).
- شهر: مجاز از سرزمین، وطن، جایگاه اصلی.
- تلمیح: اشاره به آیات قرآن کریم «اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعون» (همانا ما از آن خداییم و به سوی او بازمیگردیم) و «کُلّ شَیءِ یَرجِعُ اِلی اَصلِهِ» (هر چیزی به اصل خود بازمیگردد).
***
گویند در شب آخر که بیماری مولانا سخت شده بود، خویشان و پیوستگان، بسیار نگران و بیقرار بودند و »سلطان ولد«، فرزند مولانا، هر دَم بی تابانه به بالین پدر می آمد و باز از اتاق بیرون میرفت. مولانا در آن حال،آخرین غزل عمر خود را سرود:
قلمرو زبانی
- هر دَم: هر لحظه.
- بالین: بستر، جای خواب.
- باز: دوباره.
- خویشان و پیوستگان: رابطه ترادف (کلماتی با معنی نزدیک یا یکسان).
- فرزند مولانا: نقش بدل (در جمله، توضیحی اضافه برای کسی یا چیزی است).
قلمرو ادبی
- دَم: مجاز از لحظه (مانند “هر نفس” به معنی “هر لحظه”).
***
معنی و ارایه های صفحه 71 فارسی یازدهم
رو، سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن / ترک منِ خرابِ شبگرد مبتلا کن …
بازگردانی: برو و سر بر بالین بگذار و بخواب. مرا که عاشق و شبزندهدار و گرفتار هستم، تنها بگذار و مرا رها کن.
قلمرو زبانی
- رو: برو.
- بنه: بگذار، قرار بده.
- بالین: بستر، بالش، جایی که سر بر آن میگذارند.
- شبگرد: کسی که شبها بیدار است و راه میرود (در اینجا به معنی عاشق بیقرار).
- مبتلا: گرفتار، اسیر (عشق).
قلمرو ادبی
- سر به بالین نهادن: کنایه از خوابیدن.
- خراب: ایهام (دو معنی): ۱. ویران ۲. مست و بیهوش (از عشق).
- شبگرد: مجاز از رند، عاشق بیباک و بیخیال.
- سر و بالین: تناسب (موضوعات مرتبط).
- واج آرایی «ِـ»: تکرار صدای “ـِـ” (کسره) برای ایجاد آهنگ.
***
دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد / پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن
بازگردانی: عشقی در من وجود دارد که هیچ درمانی جز مرگ ندارد. پس چگونه میتوانم از تو بخواهم که این درد (عشق) را درمان کنی؟
قلمرو ادبی
- درد: استعاره از عشق.
- واج آرایی «د»: تکرار صدای “د” برای ایجاد آهنگ.
- درد و دوا: تضاد (متضاد بودن) و تناسب (موضوعات مرتبط) و تکرار (برای تأکید).
- دوا نبودن: کنایه از درمان ناپذیری.
***
در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن …
بازگردانی: دیشب در خواب، انسانی عارف و باتجربه (مرشد) را در وادی عشق دیدم. او با دست به من اشاره کرد که قصد کن و به سوی ما (مقام عرفانی) بیا!
قلمرو زبانی
- دوش: دیشب.
- پیر: عارف، مرشد، راهنما.
- عزم: قصد، اراده.
- کوی: محله، کوچه (در اینجا استعاره از وادی و راه عشق).
- سوی: طرف، جهت.
قلمرو ادبی
- خواب و دوش – دست و اشاره: مراعات نظیر (کلماتی که در یک مجموعه معنایی قرار دارند).
- کوی و سوی: جناس ناقص اختلافی (شباهت در تلفظ و تفاوت در یک حرف).
- دست: مجاز از انگشتان دست (به جای کل دست، به اشاره انگشتان اشاره شده).
- پیر: نماد انسان کامل، مرشد و راهنمای معنوی.
- کوی عشق: اضافه تشبیهی (عشق به کوی و مکانی تشبیه شده است).
- عزم کردن: کنایه از رفتن، قصد کردن.
- واج آرایی «د»: تکرار صدای “د” برای ایجاد آهنگ.
***
عاقبت، روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال ۶۷۲ هجری قمری، هنگام غروب آفتاب، خورشید عمر مولانا نیز از این جهان به جهان آخرت سفر کرد. اهل قونیه، از خُرد و بزرگ، در تشییع پیکر مولانا و خاکسپاری، حاضر شدند و همدردی کردند و بسیار گریستند و بر مولانا نماز خواندند.
ابیات زیر، بخشی از غزلی است که گویی، مولانا در مرثیه خود و دلداری یاران، سروده است:
قلمرو زبانی
- تشییع: همراهی و بدرقه کردن جنازه تا قبرستان.
- مرثیه: شعری که در سوگ کسی خوانده میشود؛ نوحه.
قلمرو ادبی
- خورشید عمر: اضافه تشبیهی (عمر به خورشید تشبیه شده است).
- خورشید عمر از این جهان به جهان آخرت سفر کرد: تشخیص (جانبخشی به عمر) و استعاره (سفر کردن به جای مردن) و کنایه از مُردن.
- جهان: تکرار (برای تأکید بر انتقال از این دنیا به دنیای دیگر).
- خُرد و بزرگ: تضاد (متضاد بودن) و تناسب (در کنار هم قرار گرفتن) و مجاز از همه مردم (کوچک و بزرگ، پیر و جوان).
- بر مولانا نماز خواندند: مجاز از “بر پیکر مولانا نماز خواندند” (نماز بر جسد خوانده میشود).
***
به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد / گمان مبر، که مرا درد این جهان باشد
بازگردانی: هنگامی که زمان مرگم فرا رسد و تابوتم را تشییع کنند، گمان مکن که من به این دنیای فانی دلبستگی داشتهام و از جدایی آن اندوهگین هستم.
قلمرو ادبی
- روان بودن تابوت: کنایه از مُردن و تشییع جنازه.
- درد این جهان داشتن: کنایه از دلبستگی به دنیا و ناراحت بودن از ترک آن.
- مرگ و تابوت: تناسب (موضوعات مرتبط).
- تابوت: مجاز از جنازه (به جای کل جنازه، از تابوت آن یاد شده است).
***
برای من مگریّ و، مگو دریغ! دریغ! / به دام دیو درافتی، دریغ آن باشد
بازگردانی: در روز مرگم برای من گریه نکن و نگو “افسوس! افسوس!” افسوس واقعی برای کسی است که گرفتار هوای نفس و تمایلات شیطانی شود (و راه درست را گم کند).
قلمرو زبانی
- مگری: گریه نکن.
- دریغ: افسوس، تأسف.
قلمرو ادبی
- دام و دیو: مراعات نظیر (کلماتی که در یک مفهوم (تله و موجود پلید) قرار دارند).
- دریغ: آرایه تکرار (برای تأکید بر مفهوم افسوس).
- دیو: استعاره از هوا و هوس، نفس اماره.
- واج آرایی «د»: تکرار صدای “د” برای ایجاد آهنگ.
- به دام افتادن: کنایه از گرفتار شدن (به هوای نفس).
***
کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟ / چرا به دانه انسانت این گُمان باشد؟
بازگردانی: آیا دانهای در زمین کاشته شده که رشد نکرده و نروییده باشد؟ پس چرا تو درباره رشد و حیات انسان پس از مرگ (در جهان دیگر) تردید داری؟
قلمرو زبانی
- نَرُست: رشد نکرد، نرویید.
قلمرو ادبی
- دانه انسان: اضافه تشبیهی (انسان به دانه تشبیه شده است).
- دانه و زمین و رُستن: مراعات نظیر (کلماتی که در فرآیند رشد گیاه نقش دارند).
- واج آرایی «د» و «ن»: تکرار صداهای “د” و “ن” برای ایجاد آهنگ.
چنان باش – گنج حکمت درس 8 فارسی یازدهم
معنی گنج حکمت چنان باش فارسی یازدهم – صفحه 74
خواجه عبدالکریم (که) خادم خاص شیخ ما، ابو سعید- قدس الله روحه العزیز – بود، گفت: « روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت های شیخ ما، او را چیزی می نوشتم.»
کسی بیامد که « شیخ، تو را میخواند.»: برفتم. چون پیش شیخ رسیدم ، شیخ پرسید که چه کار می کردی؟
گفتم: درویشی حکایتی چند خواست، از آن شیخ ريال می نوشتم.
شیخ گفت: « یا عبدالکریم، حکایت نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند.!»
بازگردانی: خواجه عبدالکریم که خادم خاص عارف بزرگ (پدربزرگم) ابو سعید ابوالخیر – که خداوند روح عزیز او را پاک گرداند- بود تعریف کرد که: « روزی یک عارف فقیری مرا نشانده بود که برایش از حکایت های شیخ ابو سعید بنویسم.
فردا آمد و گفت شیخ تو را صدا میزند و با تو کار دارد. وقتی پیش شیخ رسیدم پرسید: « در حال انجام چه کاری بودی؟» گفتم: « درویشی از من خواسته بود که از حکایت ها ( کرامات) شما برایش بنویسم.»
شیخ ابو سعید گفت: « ای عبدالکریم، حکایت نویس من نباش، بلکه به گونه ای زندگی کن که از تو حکایت کنند.»
قلمرو زبانی
- خادم:خدمتکار
- *قَدَّسَ الله روحَهُ العزیز: خداوند، روح عزیز او را پاک گرداند
- ابوسعید: نقش تبعی بدل
- حکایت نویس: نقش مسند.
پیام: خودتان الگوی مردم در زندگی باشید، نه این منتقل کننده خوبی های بزرگان باشید.
جواب کارگاه متن پژوهی درس هشتم فارسی یازدهم – صفحه 72 و 73
قلمرو زبانی درس هشتم فارسی یازدهم – صفحه 72
1 – واژه «مرشد» در متن درس، به چه معنایی است؟
پاسخ: پیر طریقت، شیخ ارشاد، مراد در مقابل مرید، انسان کامل، هدایت کننده
2 – چهار ترکیب اضافی که اهمّیت املایی داشته باشد، از متن درس بیابید و بنویسید.
پاسخ: مناسک حج، صاحب بصیرت، اهل قونیه مجالس وعظ، لشکر مغول، اصرار همراهان
3 – گاه، واژه از نظر نقش دستوری، پیروِ گروه اسمی پیش از خود است؛ به این گونه نقشها، در اصطلاح، «نقشهای تَبَعی» میگوییم:
– اکنون برای کاربرد هر یک از نقش های تبعی، مثال مناسب بنویسید.
پاسخ:
بدل = پادشاه سلجوقی روم، علاءالدین کیقباد
تکرار = برای من مگری و مگو (دریغ، دریغ)
معطوف = پادشاه دانا و صاحب بصیرت
قلمرو ادبی درس هشتم فارسی یازدهم – صفحه 72
1 – برای کاربرد هر آرایه ی زیر، نمونهای از متن درس بیابید.
پاسخ:
واج آرایی: دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد، پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن ( با صامت «د»)
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن « مصوت کوتاه کسره»
حس آمیزی: به ترانه های شیرین به بهانه های زرین
تشبیه : دام عشق/ آواز عشق
جواب صفحه 73 فارسی یازدهم
2 – بخش مشخّص شده در سروده زیر، بیانگر کاربرد کدام آرایه ادبی است؟ دلیل خود را بنویسید.
بیداری زمان را با من بخوان به فریاد /گر مرد خواب و خفتی، «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن»
پاسخ: تضمین/ هر گاه شاعر یا نویسنده ای ، مصرع یا سخن کسی را در کلامش بیاورد، از آرایه تضمین استفاده کرده است.
قلمرو فکری درس هشتم فارسی یازدهم – صفحه 73
1 – در باره اصطلاحات « پیر » و « مراد » و با پیوند آن با زندگی مولوی توضیح دهید.
پاسخ: مرشد/ هدایت کننده / ارشاد کنند / رهبر ناصح: که راهنمای هر سالک تو سفری است. او انسان کاملی است که میدان را به راه حق دعوت میکند. مولوی اگر چه خود پیر و مراد بسیار کسان بوده است اما در تمام طول زندگی خود به دنبال انسانی بوده است که نشانه های لطف الهی را در خود داشته باشد. او این نشانه ها را در شمس می یابد و در پایان عمر معنای پیر برایش تغییر می یابد و این پیوند، پیوند متعالی می شود.
2 – با توجّه به متن درس، به اعتقاد مولانا، چه چیزی را باید مایه دریغ و افسوس دانست؟
پاسخ: افتادن در دام هوا و هوس و فریب این و آن را خوردن.
3 – کدام بیت درس، با این سروده حافظ، ارتباط معنایی دارد؟ پیام مشترک آنها را بنویسید.
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است / روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
پاسخ: ما به فلک بوده ایم، یار مَلَک بوده ایم / باز همان جا رویم، جمله که آن شهر ماست…
4 – بیت زیر، بیانگر چه دیدگاهی است؟
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرُست / چرا به دانه انسانت این گُمان باشد؟
پاسخ: رستاخیز: زنده شدن مردگان پس از مرگ (معاد) و این که مرگ پایان زندگی نیست بلکه باعث زندگی دیگری است.
5 – بر مبنای متن درس، خلق و خوی مولانا را با این آیات قرآن کریم که به حضرت موسی (ع) و حضرت هارون (ع) خطاب است، مقایسه کنید.
اِذهَبَا إِلَی فِرعَونَ إِنَّهُ طَغَی. فَقُولَا لَهُ قَوالً لَیِّناً… . (سوره طه / آیه ۳۴ و ۳۳)
معنی: بروید به سوی فرعون بدرستی که او سخت طغیانگر است، پس با او به زبانی نرم سخن بگو
پاسخ: ارشاد و موعظه باید با زمان نرم باشد، مولانا همیشه با زبانی نرم با دیگران برخورد می کرد و آنان را به راه درست راهنمایی میکرد و حتی جواب طاعنان را پاسخ تلخ نمی گفت.
نقش های تبعی فارسی یازدهم
در دستور زبان فارسی، “نقش تبعی” یا “نقش پیرو” به نقشی گفته میشود که یک جزء دستوری (چه کلمه، چه عبارت، و چه جمله) در ارتباط با جزئی دیگر در جمله ایفا میکند. این وابستگی به این معناست که نقش آن جزء، مستقل از جزئی دیگر نیست و معنا یا ساختار آن به جزء اصلی وابسته است.
انواع نقش های تبعی
۱. معطوف:
تعریف: در دستور زبان فارسی، “معطوف” به کلمه، عبارت یا جملهای گفته میشود که به وسیله حرف عطف (مانند: و، یا، اما، ولی، بلکه، …) به کلمه، عبارت یا جمله پیش از خود پیوند خورده است. کلمه یا گروهی که بعد از حرف عطف میآید، “معطوف” نامیده میشود و کلمهای که قبل از حرف عطف آمده و معطوف به آن پیوسته، “معطوفٌعلیه” نام دارد.
وابستگی: این وابستگی از نوع پیوند با حرف عطف است. معطوف از نظر دستوری تابع معطوفٌعلیه است و معمولاً همان نقش دستوری را میگیرد.
مثالها:
کلمه به کلمه: علی و حسن آمدند.
در اینجا “حسن” معطوف است به “علی” (معطوفٌعلیه) به وسیله حرف عطف “و”. هر دو فاعل هستند.
عبارت به عبارت: او درس خواند اما موفق نشد.
عبارت “موفق نشد” معطوف است به عبارت “او درس خواند” به وسیله حرف عطف “اما”.
جمله به جمله: هوا ابری شد و باران شروع به باریدن کرد.
جمله “باران شروع به باریدن کرد” معطوف است به جمله “هوا ابری شد” به وسیله حرف عطف “و”.
۲. بدل:
تعریف: بدل، کلمه یا عبارتی است که بعد از یکی از اجزای جمله میآید و توضیحی اضافی درباره آن جزء ارائه میدهد. بدل، بیانگر همان مفهوم یا مصداقِ جزءِ پیش از خود (مُبدَلٌمنه) است و برای روشنتر شدن یا معرفی بهتر آن به کار میرود.
وابستگی: بدل از نظر معنایی به “مُبدَلٌمنه” (کلمه یا عبارتی که بدل برای آن آمده) وابسته است و در واقع، همان مُبدَلٌمنه را توضیح میدهد یا معرفی میکند. بدل معمولاً نقش دستوری مشابه یا همارز با مُبدَلٌمنه دارد.
مثالها:
معرفی شخص: آقای احمدی، مدیر شرکت، امروز سخنرانی کرد.
عبارت “مدیر شرکت” بدل است برای “آقای احمدی” (مُبدَلٌمنه) و توضیح میدهد که ایشان کیست.
توضیح مکان: اصفهان، نصف جهان، شهری زیباست.
عبارت “نصف جهان” بدل است برای “اصفهان” و آن را توصیف میکند.
تأکید و توضیح: من، آن دوست قدیمی شما، به دیدارتان آمدم.
عبارت “آن دوست قدیمی شما” بدل است برای ضمیر “من” و آن را معرفی و تأکید میکند.
۳. تکرار:
تعریف: تکرار به معنای آوردن یک واژه یا گروه واژگانی دوباره در جمله است. این تکرار میتواند برای تأکید، بیان احساسات، یا گاهی برای روشنتر کردن منظور (که میتواند شبیه به بدل نیز باشد) صورت گیرد. نقش دستوری واژه تکرار شده، معمولاً همان نقش دستوری واژه اولیه است.
وابستگی: تکرار، به واژه یا گروه واژگانی اولیه وابسته است، زیرا هدف اصلی آن، تأکید یا توضیح همان مورد اول است.
مثالها:
تأکید: او خیلی خیلی درس خواند.
کلمه “خیلی” برای تأکید بیشتر تکرار شده است.
بیان احساسات/استغاثه: خدایا، خدایا! به من کمک کن.
“خدایا” برای تأکید و بیان شدت نیاز تکرار شده است.
مشخص کردن (شبه بدل): او ، او که قول داده بود، نیامد.
در اینجا، تکرار “او” برای مشخص کردن و تأکید بر همان شخصِ مورد نظر است.



