درس آزاد فارسی یازدهم – درس چهارم
پادشاه و هفت فرزندش
منبع راوی: بهرام فرخفال
منبع: افسانههای لرستان
جواب درس چهارم (درس آزاد) فارسی یازدهم – صفحه 34
پادشاهی بود هفت زن داشت اما هیچ کدام از آنها فرزندی نزاییده بودند. هر چه طبیب آوردند و دارو ساختند فایده نکرد. روزی درویشی نزد پادشاه آمد و گفت که میتواند زنهای او را معالجه کند. به شرط آن که پس از آن یک نانِ هر سفره بشود دو تا نان و هر اشک و آهی بشود اشک شادی. پادشاه قبول کرد.
درویش هفت سیب قرمز به او داد تا هر کدام از سیبها را به یکی از زنهایش بدهد، شش تا از زنها سیبشان را خوردند زن هفتمی که عادت داشت کارهایش را خودش انجام بدهد، دستش توی خمیر بود و مشغول پختن نان بود. کارش که تمام شد دید نصف سیبش را خروس خورده است. نصف دیگرش را خورد.
پس از نه ماه هر کدام از زنها یک پسر زایید. اما زن هفتم پسرش از پایین تنه مثل خروس بود. پادشاه زن هفتم و پسرش را به جای دوری فرستاد تا کسی متوجه پسر پاخروسیاش نشود. بعد سرگرم تربیت کردن پسرانش شد و قولی را که به درویش داده بود فراموش کرد.
معنی: در روزگاری قدیم، پادشاهی زندگی میکرد که هفت همسر داشت، اما هیچکدام از آنها صاحب فرزند نشده بودند. هر پزشکی را آوردند و هر درمانی انجام دادند، نتیجهای نداشت.
روزی درویشی نزد پادشاه آمد و گفت میتواند همسران او را درمان کند؛ اما شرط کرد که پس از برآورده شدن خواستهاش، مردم باید از نعمت بیشتری برخوردار شوند؛ یعنی نان مردم بیشتر شود و غم و ناراحتیها به شادی تبدیل شود. پادشاه این شرط را پذیرفت.
درویش هفت سیب سرخ به پادشاه داد تا هر کدام را به یکی از همسرانش بدهد. شش زن سیبهای خود را خوردند، اما زن هفتم که عادت داشت کارهایش را خودش انجام دهد، هنگام پختن نان دستش در خمیر بود. وقتی کارش تمام شد، فهمید که خروس نیمی از سیب او را خورده است؛ بنابراین نیمه دیگر سیب را خورد.
پس از گذشت نه ماه، هر یک از زنان پادشاه پسری به دنیا آوردند؛ اما فرزند زن هفتم از پایینتنه مانند خروس بود. پادشاه برای اینکه کسی از این موضوع آگاه نشود، آن زن و فرزندش را به جای دوری فرستاد. سپس مشغول تربیت پسران دیگرش شد و قولی را که به درویش داده بود، فراموش کرد.
قلمرو زبانی:
- فرزند: بچه، کودک
- نزاییده بودند: بچه به دنیا نیاورده بودند
- طبیب: پزشک
- معالجه: درمان کردن
- درویش: مرد پارسا و زاهد
- سفره: چیزی که غذا روی آن قرار میگیرد
- آه: ناله و اندوه
- خمیر: مادهای که از آرد و آب برای پخت نان درست میشود
- تربیت: پرورش دادن و آموزش دادن
- قول: وعده، پیمان
نکات دستوری:
- هفت زن داشت:«هفت» صفت شمارشی برای «زن» است.
- زنهای او:ترکیب اضافی(زنهایِ او)
- سیب قرمز:ترکیب وصفی(سیب = موصوف / قرمز = صفت)
- یک نان هر سفره بشود دو تا نان:«نان» اول نهاد و «دو تا نان» مسند است.
- پسر پاخروسی:ترکیب وصفی(پسری که ویژگی پای خروس دارد)
قلمرو ادبی:
- یک نان هر سفره بشود دو تا نان:کنایه از افزایش روزی و فراوانی نعمت.
- هر اشک و آهی بشود اشک شادی:تضاد میان اشک و شادی؛ نشاندهنده تبدیل غم به خوشحالی است.
- سیب قرمز:نماد برکت، زندگی و امید در داستانهای عامیانه.
- خروس:در داستان نقش مهمی در شکلگیری سرنوشت پسر هفتم دارد.
- هفت زن، هفت سیب، هفت فرزند:تکرار عدد هفت که در افسانهها عددی نمادین و مقدس است.
- پسر پاخروسی:عنصر خیال و شگفتی در داستانهای عامیانه.
***
پسرها بزرگ شدند. روزی پادشاه خواست آنها را آزمایش کند. به آنها گفت: «من دشمن بزرگی دارم.» پسرها گفتند: «او را معرفی کن.» پادشاه گفت: «او دیوی است که هر سال گلههای مرا غارت میکند.» پسرها نشانی دیو را گرفتند و رفتند به سراغش.
رفتند و رفتند تا به بیابانی رسیدند که در آنجا دو گاو سیاه و سفید با هم جنگ میکردند. کشاورزی به پسرها گفت: «اگر میخواهید به سلامت از این بیابان بگذرید، گاوها را طوری که هیچ کدام زخمی نشوند، از یکدیگر جدا کنید.» پسرها توجهی نکردند و رفتند تا به تنگهای رسیدند که جلوی آن دو قوچ سیاه و سفید با هم میجنگیدند. پسرها بدون این که قوچها را از هم جدا کنند از تنگه رد شدند.
رفتند تا رسیدند به قلعهای که دیو و پیرزن جادوگر در آن زندگی میکردند. دیو که بوی پسرها به مشامش خورد به پیرزن گفت: «پشت دروازهی قلعه برو. من هم میروم به هفت تو. اگر آدمی زاد سراغ مرا گرفت بگو خانه نیست.»
معنی: وقتی پسران پادشاه بزرگ شدند، پادشاه برای اینکه توانایی و شجاعت آنها را امتحان کند، به آنها گفت دشمن بزرگی دارد.
پسران از او خواستند دشمن را معرفی کند. پادشاه گفت دشمن او دیوی است که هر سال گلههایش را میدزدد. پسران نشانی دیو را گرفتند و برای پیدا کردن و شکست دادن او راهی شدند.
آنها پس از طی مسیر طولانی به بیابانی رسیدند که در آن دو گاو، یکی سیاه و دیگری سفید، با یکدیگر میجنگیدند. کشاورزی به آنها گفت اگر میخواهند سالم از بیابان عبور کنند، باید گاوها را بدون آسیب رساندن به آنها از هم جدا کنند؛ اما پسران به حرف او توجه نکردند و به راه خود ادامه دادند.
بعد از آن به تنگهای رسیدند که دو قوچ سیاه و سفید در آنجا با هم درگیر بودند. آنها باز هم بدون اینکه مشکل را حل کنند، از تنگه گذشتند.
سرانجام به قلعهای رسیدند که محل زندگی دیو و پیرزن جادوگر بود. دیو وقتی بوی پسران را احساس کرد، از پیرزن خواست پشت دروازه برود و اگر کسی سراغ او را گرفت، بگوید که در خانه نیست.
قلمرو زبانی:
- آزمایش: امتحان کردن
- معرفی: شناساندن
- دشمن: مخالف، بدخواه
- غارت: به زور گرفتن مال و دارایی
- نشانی: علامت، آدرس
- بیابان: صحرای وسیع
- کشاورز: کسی که به کار کشاورزی مشغول است
- به سلامت: سالم و بدون آسیب
- تنگه: راه باریک میان کوهها
- قلعه: ساختمان محکم و بزرگ برای دفاع
- مشام: حس بویایی، بینی
- آدمیزاد: انسان
نکات دستوری:
- پسرها بزرگ شدند:«بزرگ» مسند و «شدند» فعل اسنادی است.
- دشمن بزرگی:ترکیب وصفی(دشمن = موصوف / بزرگ = صفت)
- گلههای مرا:ترکیب اضافی(گلههایِ من)
- گاو سیاه و سفید:ترکیب وصفی
- پیرزن جادوگر:ترکیب وصفی(پیرزن = موصوف / جادوگر = صفت)
- به هفت تو:در زبان عامیانه داستان به معنی جای پنهان و دور از دسترس است.
قلمرو ادبی:
- دیو:نماد نیروی بدی و دشمن در داستانهای افسانهای است.
- گاو سیاه و سفید و قوچ سیاه و سفید:نماد دو نیروی مخالف و مبارزه میان آنها هستند.
- رفتن و رفتن:تکرار برای نشان دادن طولانی بودن مسیر و سختی راه.
- بوی پسرها به مشام دیو خورد:کنایه از اینکه دیو از حضور آنها آگاه شد.
- دیو و پیرزن جادوگر:تناسب دارند؛ زیرا هر دو از عناصر داستانهای خیالی و افسانهای هستند.
- قلعه دیو:نماد جایگاه خطر و دشمنی در داستان است.
***
پیرزن پشت دروازه نشست و پسرها را دید که به طرفش میآیند. گفت: «باد میاد باران میاد، شش نفر به جنگ ما میاد.» دیو پرسید: «تلخ است یا شیرین؟» پیرزن گفت: «شیرین.» دیو گفت: «بگذار داخل شوند.» پیرزن دروازه را گشود. سوارها داخل شدند. ناگهان گرد و خاک شد. پسرها وقتی چشم باز کردند دیدند در زیرزمین زندانی هستند.
خبر در شهر پیچید که پسرهای پادشاه اسیر دیو شدهاند. پسر هفتم پادشاه، یعنی پسر با خروسی پا، وقتی خبر را شنید از مادرش خداحافظی کرد و رفت تا برادرهایش را نجات دهد. اول پیش پادشاه رفت از او اجازه خواست. پادشاه برای این که او را از خود دور کرده باشد کیسهای زر به او داد و روانهاش کرد.
خروس پا، در میان راه آن دو گاو و دو قوچ را از هم جدا کرد. رفت تا رسید نزدیک قلعهی دیو. پیرزن او را دید گفت: «باد میاد باران میاد خروس پا به جنگ میاد.» دیو پرسید: «تلخ است یا شیرین؟» جادوگر گفت: «تلخ.» دیو گفت: «من به هفت تو میروم. اگر سراغ مرا گرفت بگو خانه نیست.»
معنی: پیرزن جادوگر پشت دروازه قلعه نشست و منتظر آمدن پسران پادشاه شد. وقتی آنها را دید که نزدیک میشوند، با شعری که نشانه آمدن دشمن بود، دیو را آگاه کرد.
دیو از پیرزن پرسید که خبر آمدن آنها خوب است یا بد. پیرزن گفت شیرین است؛ یعنی خطری وجود ندارد. دیو اجازه داد پسران وارد قلعه شوند.
وقتی پسران وارد شدند، ناگهان اتفاقی افتاد و گرد و خاکی بلند شد. پس از آن، پسران فهمیدند که دیو آنها را گرفتار کرده و در زیرزمین قلعه زندانی کرده است.
خبر اسیر شدن شش پسر پادشاه در شهر پخش شد. پسر هفتم که همان پسر پاخروسی بود، تصمیم گرفت برادرانش را نجات دهد. ابتدا نزد پدرش رفت و اجازه خواست، اما پادشاه که علاقهای به او نداشت و میخواست از او دور شود، مقداری پول به او داد و روانهاش کرد.
پسر پاخروسی در راه، همان گاوها و قوچهایی را که برادرانش نتوانسته بودند از هم جدا کنند، جدا کرد و سپس به نزدیک قلعه دیو رسید.
قلمرو زبانی:
- دروازه: در بزرگ ورودی قلعه یا شهر
- گشودن: باز کردن
- سوار: کسی که بر اسب سوار است
- گرد و خاک: غبار و هیاهو
- زندان: محل نگهداری اسیران
- اسیر: گرفتار، زندانی
- خداحافظی: بدرود گفتن
- نجات: رهایی دادن
- روانه کردن: فرستادن
- زر: طلا
- قلعه: جایگاه محکم و محافظتشده
قلمرو ادبی:
- «باد میاد باران میاد…»دارای آهنگ و موسیقی درونی است و به شیوه شعرهای عامیانه گفته شده است.
- تلخ و شیرین:تضاد دارند و در داستان برای نشان دادن خوب یا بد بودن خبر به کار رفتهاند.
- دیو و پیرزن جادوگر:تناسب دارند و فضای افسانهای داستان را میسازند.
- گرد و خاک شد:کنایه از ایجاد آشفتگی و اتفاق ناگهانی.
- قلعه دیو:نماد جایگاه خطر و دشمنی است.
- خروس پا:نماد تفاوت ظاهری قهرمان داستان است؛ اما در ادامه نشانه توانایی و برتری او میشود.
***
خروس پا آمد تا رسید به پیرزن و او را مجبور کرد جای پنهان شدن دیو را بگوید. بعد هم سر او را برید و در خورجینش گذاشت و رفت سراغ دیو. او را هم کشت و شاخهایش را در خورجینش گذاشت. بعد رفت و برادرهایش را آزاد کرد و خود را به آنها معرفی کرد.
برادرها از این که آزاد شده بودند خوشحال شدند اما برای خودشان ننگ میدانستند که خروس پا با نصف بدن آدم آنها را نجات داده باشد. این بود که در میان راه او را در چاهی انداختند و با سنگ بزرگی دهانهی چاه را پوشاندند و رفتند.
گاو سفیدی که با گاو سیاه میجنگید و خروس پا آنها را از هم جدا کرده بود، از دور دید که شش برادر چه کردند. آمد. سر چاه سنگ را با شاخهایش کنار زد. خروس پا بیرون آمد و سوار گاو شد و خود را به شهر رسانید. گاو برگشت.
معنی: خروس پا به پیرزن جادوگر رسید و او را مجبور کرد جای مخفی شدن دیو را نشان دهد. سپس پیرزن را کشت و سرش را داخل خورجین گذاشت. بعد به سراغ دیو رفت، او را نیز شکست داد و شاخهایش را به عنوان نشانه پیروزی در خورجین خود قرار داد.
پس از آن به محل زندانی شدن برادرانش رفت و آنها را آزاد کرد. سپس خودش را به آنها معرفی کرد.
برادران از نجات یافتن خوشحال بودند، اما از اینکه کسی با ظاهر متفاوت و پاهای خروسی آنها را نجات داده بود، احساس شرمندگی میکردند. به همین دلیل در راه بازگشت، برادر کوچک خود را در چاهی انداختند و با سنگ بزرگی روی چاه را پوشاندند و او را رها کردند.
گاو سفیدی که خروس پا قبلاً آن را از جنگ با گاو سیاه جدا کرده بود، از دور این اتفاق را دید. به سر چاه آمد و با شاخهای خود سنگ را کنار زد. خروس پا از چاه بیرون آمد، سوار گاو شد و به شهر بازگشت.
قلمرو زبانی:
- مجبور: وادار شده، ناچار
- پنهان شدن: مخفی شدن
- خورجین: کیسهای که برای حمل وسایل روی حیوان میبندند
- شاخ: بخش سخت روی سر برخی حیوانات
- معرفی: شناساندن
- ننگ: عیب، شرمندگی
- دهانه: قسمت باز و ورودی چیزی
- پوشاندن: بستن، پنهان کردن
- کنار زد: دور کرد، حرکت داد
- رسانید: رساند
قلمرو ادبی:
- خروس پا:شخصیت نمادین داستان که نشان میدهد ارزش انسان به ظاهر او نیست، بلکه به توانایی و کردار اوست.
- شاخهای دیو:نماد پیروزی و غلبه بر دشمن.
- چاه:نماد سختی و گرفتاری.
- گاو سفید که نجاتدهنده خروس پا شد:نشاندهنده پاداش نیکی و خوبی است.
- دیو را کشت و شاخهایش را گرفت:کنایه از شکست دادن دشمن و پیروزی.
- خود را معرفی کرد:کنایه از شناساندن هویت واقعی خود.
- تضاد:
- ظاهر زشت خروس پا ↔ کارهای بزرگ و قهرمانانه او
- ننگ برادران ↔ شجاعت خروس پا
***
در این موقع درویشی آمد و به خروس پا گفت من همان قوچ سفید هستم و آمدهام خوبی تو را جبران کنم. حالا چشمهایت را ببند و باز کن. خروس پا چشمهایش را بست. وقتی آنها را باز کرد دید پاهایش مثل پاهای آدمیزاد شده است اما از درویش خبری نبود. فقط قوچ سفیدی را دید که رو به بیابان میدوید.
به شهر رفت و به طور ناشناس در جشنی که پادشاه به خاطر برگشتن شش پسرش برپا کرده بود شرکت کرد. شش برادر داشتند دربارهی جنگ خود با دیو و پیروزی بر او دروغها میگفتند که خروس پا طناب بلندی که از موی سر زن جادوگر درست کرده بود و نیز شاخهای دیو را از خورجینش در آورد.
پسرها که این وضع را دیدند رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. چون سلطان پیر شده بود پسر هفتم را جانشین خود کرد و دستور داد تا یک نان هر سفره را دو نان کنند و هر اشکی اشک شادی باشد.
معنی: در این هنگام، درویشی نزد خروس پا آمد و گفت که همان قوچ سفیدی است که خروس پا در گذشته او را از جنگ با قوچ دیگر نجات داده بود. او آمده بود تا خوبی خروس پا را جبران کند.
درویش از او خواست چشمهایش را ببندد و دوباره باز کند. وقتی خروس پا چشمهایش را باز کرد، دید پاهایش مانند پاهای انسان شده است؛ اما درویش ناپدید شده بود و فقط قوچ سفیدی را دید که به سوی بیابان میرفت.
خروس پا به شهر بازگشت و بدون اینکه کسی او را بشناسد، در جشن بازگشت شش برادرش شرکت کرد. برادرانش دروغ میگفتند و خود را قهرمان شکست دادن دیو معرفی میکردند.
در همین هنگام، خروس پا نشانههایی را که از مبارزه با دیو و پیرزن جادوگر داشت، بیرون آورد؛ یعنی طنابی که از موی زن جادوگر ساخته شده بود و شاخهای دیو را نشان داد.
برادران وقتی حقیقت را فهمیدند، شرمنده شدند و بدون اینکه چیزی بگویند، از آنجا رفتند.
چون پادشاه پیر شده بود، پسر هفتم را که شایستهتر از دیگران بود، جانشین خود کرد. همچنین به وعدهای که به درویش داده بود عمل کرد؛ یعنی روزی مردم زیاد شد و غمها به شادی تبدیل شد.
قلمرو زبانی:
- جبران: تلافی کردن، پاداش دادن
- خوبی: نیکی
- آدمیزاد: انسان
- ناشناس: کسی که شناخته نشده است
- برپا کردن: ایجاد کردن، برگزار کردن
- پیروزی: موفقیت و غلبه بر دشمن
- طناب: ریسمان ضخیم
- جانشین: کسی که جای دیگری را میگیرد
- سلطان: پادشاه
- دستور: فرمان، حکم
نکات دستوری:
- قوچ سفید:ترکیب وصفی(قوچ = موصوف / سفید = صفت)
- خوبی تو:ترکیب اضافی(خوبیِ تو)
- پاهای آدمیزاد:ترکیب اضافی
- جشن بازگشت شش پسر:ترکیب اضافی
- طناب بلند:ترکیب وصفی
- پسر هفتم:ترکیب وصفی
قلمرو ادبی:
- چشمهایت را ببند و باز کن:کنایه از انجام دادن کاری شگفتانگیز و خارقالعاده.
- خوبی تو را جبران کنم:اشاره به ارزش نیکی و پاداش کارهای خوب.
- دیو:نماد دشمنی و نیروی شر.
- قوچ سفید:نماد یاریرسانی و پاداش نیکی.
پیام داستان:
ارزش واقعی انسان به ظاهر او نیست؛ بلکه به شجاعت، نیکی، وفاداری و تواناییهای او بستگی دارد. گاهی کسی که دیگران او را کوچک میشمارند، میتواند بزرگترین کارها را انجام دهد.
کارگاه متن پژوهی درس آزاد (درس 4) فارسی 11
جواب کارگاه متن پژوهی درس چهارم فارسی یازدهم
جواب قلمرو زبانی درس چهارم فارسی یازدهم – صفحه 35
۱) واژههای مهم املایی متن درس را بنویسید.
جواب:
- درویش
- معالجه
- سفره
- خروس
- پایینتنه
- آزمایش
- بیابان
- قلعه
- جادوگر
- زیرزمین
- خورجین
- جانشین
- سلطان
- شایسته
۲) معنی واژههای زیر را بنویسید.
الف) معالجه
ب) غارت
ج) اسیر
د) جانشین
جواب:
الف) درمان، مداوا
ب) تاراج کردن، به زور گرفتن اموال
ج) گرفتار، زندانی
د) کسی که جای دیگری را میگیرد
۳) ترکیبهای اضافی و وصفی زیر را مشخص کنید.
الف) پسر هفتم
ب) شاخ دیو
ج) گاو سفید
د) جشن پادشاه
جواب:
الف) پسر هفتم ← ترکیب وصفی
(پسر: موصوف / هفتم: صفت)
ب) شاخ دیو ← ترکیب اضافی
(شاخِ دیو)
ج) گاو سفید ← ترکیب وصفی
(گاو: موصوف / سفید: صفت)
د) جشن پادشاه ← ترکیب اضافی
(جشنِ پادشاه)
۴) در عبارت «پسر هفتم پادشاه جانشین خود شد»، نقش دستوری واژههای مشخصشده را بنویسید.
جواب:
- پسر هفتم پادشاه: نهاد
- جانشین: مسند
- خود: مضافالیه
جواب قلمرو ادبی درس چهارم فارسی یازدهم – صفحه 35
۱) در عبارت «هر اشکی، اشک شادی باشد» چه آرایهای وجود دارد؟
جواب: در این عبارت تضاد وجود دارد؛ زیرا میان «اشک» (نشانه غم) و «شادی» تفاوت معنایی وجود دارد و نشاندهنده تبدیل غم به خوشحالی است.
۲) «خروس پا» در داستان نماد چه چیزی است؟
جواب: خروس پا نماد انسانی است که ممکن است ظاهر متفاوتی داشته باشد، اما ارزش واقعی او به توانایی، شجاعت و کردار نیک او بستگی دارد.
۳) در عبارت «دیو و پیرزن جادوگر» چه آرایهای دیده میشود؟
جواب: میان «دیو» و «پیرزن جادوگر» تناسب وجود دارد؛ زیرا هر دو از عناصر داستانهای افسانهای هستند.
۴) عبارت «یک نان هر سفره را دو نان کنند» چه مفهومی دارد؟
جواب: این عبارت کنایه از فراوانی نعمت، افزایش روزی و بهتر شدن زندگی مردم است.
۵) تضادهای موجود در داستان را پیدا کنید.
جواب:
- ظاهر زشت خروس پا ↔ کارهای بزرگ و قهرمانانه او
- غم ↔ شادی
- خوبی ↔ بدی
- پیروزی ↔ شکست
جواب قلمرو فکری درس چهارم فارسی یازدهم – صفحه 35
۱) چرا پادشاه پسر هفتم را از خود دور کرد؟
جواب: زیرا پسر هفتم به دلیل خوردن نصف سیب، پاهایی شبیه خروس داشت و پادشاه از آشکار شدن این موضوع خجالت میکشید.
۲) چرا خروس پا توانست بر دیو پیروز شود، اما برادرانش شکست خوردند؟
جواب: زیرا خروس پا علاوه بر شجاعت، به دیگران کمک کرده بود و از یاری موجوداتی که قبلاً نجات داده بود بهره برد؛ اما برادرانش فقط به قدرت خود تکیه کردند.
۳) مفهوم ضربالمثل «از ظاهر افراد نمیتوان درباره ارزش آنها قضاوت کرد» چگونه در این داستان دیده میشود؟
جواب: خروس پا به دلیل ظاهر متفاوتش مورد تحقیر قرار گرفت، اما در پایان ثابت کرد که از همه برادرانش شجاعتر و شایستهتر است.
۴) نمونهای از داستان یا شعر فارسی بنویسید که مانند این درس، ارزش واقعی انسان را به رفتار او بداند نه ظاهرش.
جواب:
از شعر سعدی:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
این بیت بیان میکند که ارزش انسان به روح و کردار اوست، نه ظاهر و لباس.
۵) چرا در پایان داستان، پسر هفتم به پادشاهی رسید؟
جواب: زیرا او شجاعت، خرد، وفاداری و شایستگی خود را ثابت کرده بود و نشان داد که سزاوار حکومت است.
۶) پیام اصلی داستان «پادشاه و هفت فرزندش» چیست؟
جواب: پیام داستان این است که انسانها را نباید بر اساس ظاهرشان قضاوت کرد؛ زیرا ارزش واقعی هر فرد به توانایی، اخلاق و کارهای نیک اوست.

