تدریس درس شانزدهم فارسی یازدهم – جواب کارگاه متن پژوهی درس 16

دانلود ویدیو

جواب تمرینات کتاب درسی

قصه عینکم – درس 16 فارسی یازدهم

درس شانزدهم فارسی یازدهم

ارایه های درس شانزدهم فارسی یازدهم صفحه 124

به قدری این حادثه زندهاست که از میان تاریکی های حافظه ام روشن و پرفروغ مثل روز می درخشد. گویی دو ساعت پیش اتّفاق افتاده، هنوز در خانه اوّل حافظه ام باقی است. تا آن روزها که کلاس هشتم بودم، خیال می کردم عینک، مثل تعلیمی و کراوات یک چیز فرنگی مآبی است که مردان متمدّن برای قشنگی به چشم می گذارند. دایی جان میرزا غلامرضا که در تجدّد افراط داشت، اوّلین مرد عینکی بود که دیده بودم. علاقه دایی جان در واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد. گفتم هست و نیست، عینک یک چیز متجدّدانه است که برای قشنگی به چشم می گذارند.

قلمرو زبانی

  • فروغ: درخشش، نورِ تابناک
  • تعلیمی: چوب‌دستی یا عصایی که برای تکیه یا راه رفتن استفاده می‌شود.
  • فرنگی‌مآبی: پیروی از رسوم و طرز زندگی اروپایی؛ گرایش به شیوه‌های غربی.
  • متمدّن: پیشرفته، شهری، دارای فرهنگ و نظم اجتماعی.
  • افراط: زیاده‌روی، در حد اعتدال نبودن.
  • تجدّد: نوآوری، نوگرایی، پذیرش اندیشه‌ها و روش‌های جدید.
  • فرنگی‌مآب: کسی که رفتارش شبیه اروپاییان است، مدرن‌گرای غربی.
  • متجدّدانه: با رویکردی نوگرایانه یا روشنفکرانه.

قلمرو ادبی

  • «این حادثه زنده است» تشخیص و استعاره: به حادثه صفتی انسانی (زنده بودن) داده شده است.
  • «تاریکی‌های حافظه» اضافه استعاری: حافظه را به مکانی تاریک تشبیه کرده است.
  • «حادثه مانند روز» تشبیه: حادثه را به روز تشبیه کرده تا وضوح آن را برساند.
  • «هست و نیست» تضاد: تقابل وجود و عدم.
  • «مثل روز درخشیدن» کنایه: به معنای کاملاً روشن، واضح و بدون ابهام بودن.
  • «خانه حافظه» اضافه تشبیهی: حافظه به خانه‌ای تشبیه شده است.

 

***

این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسهای که در آن تحصیل می کردم بزنیم. قدّ بنده به نسبت سنّم همیشه دراز بود. ننه خدا حفظش کند هر وقت برای من و برادرم لباس می خرید، ناله اش بلند بود. متلکی می گفت که دو برادری مثل عَلَم یزید می مانید. دراز دراز، می خواهید بروید آسمان، شوربا بیاورید. در مقابل این قدّ دراز، چشمم سو نداشت و درست نمی دید. بی آنکه بدانم چشمم ضعیف و کم سوست، چون تابلو سیاه را نمی دیدم، بی اراده در همه کلاسها به طرف نیمکت ردیف اوّل می رفتم.

قلمرو زبانی

  • متلک: سخنی نیش‌دار که با لحن شوخ و طنز گفته می‌شود؛ کنایه.
  • عَلَم: پرچم یا بیرقی که در مراسم‌ها به اهتزاز درمی‌آید.
  • شوربا: نوعی آش ساده و رقیق که بیشتر با برنج و سبزیجات پخته می‌شود.
  • سو: بینایی، قوّهٔ دید.

قلمرو ادبی

  • «دو برادر مثل علم یزید می‌مانید» تلمیح، تشبیه و کنایه:

تلمیح: اشاره به وقایع تاریخی (یزید و لشکرش).

تشبیه: برادران را به علم یزید تشبیه کرده.

کنایه: هم برای بلندقامت بودن و هم برای داشتن ظاهری خاص یا نمایشی.

  • «چشمم سو نداشت» کنایه: به معنای کم‌بینایی یا نداشتن قدرت بینایی کافی.
  • «می‌خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید» کنایه:

اشاره به قد بسیار بلند.

همراه با تمسخر و طعنه، انگار که قدشان آنقدر بلند است که می‌توانند به آسمان رفته و شوربا بیاورند (کاری غیرممکن).

 

***

در خانه هم غالباً پای سفره ناهار یا شام بلند می شدم، چشمم نمی دید؛ پایم به لیوان آبخوری یا بشقاب یا کوزه آب می خورد؛ یا آب می ریخت یا ظرف می شکست. آنوقت بی آنکه بدانند و بفهمند که من نیمه کورم و نمی بینم، خشمگین می شدند. پدرم بد و بیراه می گفت. مادرم شماتتم می کرد، می گفت: «به شتر افسارگسیخته می مانی؛ شلخته و هردمبیل و هپل و هپو هستی؛ جلو پایت را نگاه نمی کنی. شاید چاه جلویت بود و در آن بیفتی.» بدبختانه خودم هم نمی دانستم که نیم کورم، خیال می کردم همه مردم همین قدر می بینند! در دلم خودم را سرزنش می کردم که با احتیاط حرکت کن؛ این چه وضعی است؟ دائماً یک چیزی به پایت می خورد و رسوایی راه می افتد. اتّفاق های دیگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلا پیشرفت نداشتم؛ مثل بقیه بچه ها پایم را بلند می کردم، نشانه می رفتم که به توپ بزنم امّا پایم به توپ نمی خورد؛ بور می شدم؛ بچه ها می خندیدند؛ من به رگ غیرتم بَرمی خورد.

قلمرو زبانی

  • غالباً: اغلب اوقات، در بیشتر مواقع.
  • شماتت: سرزنش شدید، ملامت و سرکوب کردن.
  • افسارگسیخته: کسی که از قید و بندها آزاد شده و بی‌بندوبار است.
  • شلخته: نامرتب، بی‌نظم و آشفته.
  • هر دم بیل (به‌کاررفته در متن): بی‌خیال، بی‌قید، بی‌توجه به نظم و ترتیب.
  • هپل و هپو: کسی که بی‌قید و بند و شلخته است؛ اُبالی.
  • بور: سرخ؛ بور شدن به معنای سرخ شدن از شرمندگی یا خجالت.

قلمرو ادبی

  • «بد و بیراه گفتن» کنایه: به معنای ناسزا گفتن یا فحاشی کردن.
  • «به شتر افسارگسیخته می‌مانی» تشبیه و کنایه:

تشبیه: فرد را به شتری بدون افسار تشبیه کرده.

کنایه: نشان‌دهندهٔ بی‌نظمی، بی‌انضباطی و عدم کنترل رفتار.

  • «چاه» مجاز: به معنای خطر، گرفتاری یا مهلکه.
  • «بور شدن» کنایه: علامت شرمندگی و خجالت شدید.
  • «رگِ غیرت» اضافه استعاری و تشخیص: غیرت را به رگ تشبیه کرده و به آن جان بخشیده است.
  • «به رگ غیرت برخوردن» کنایه: کنایه از عصبانی شدن شدید و برانگیخته شدن حساسیّت‌ها.

 

***

ارایه های صفحه 125 فارسی یازدهم

بدبختانه یکبار هم کسی به دردم نرسید. تمام غفلتهایم را که ناشی از نابینایی بود، حمل بر بی استعدادی و مُهملی و ولنگاری ام کردند. خودم هم با آنها شریک می شدم. با آنکه چندین سال بود که شهرنشین بودیم، خانه ما شکل دهاتی اش را حفظ کرده بود. مهمانداریِ ما پایان نداشت. خدایش بیامرزد، پدرم دریادل بود؛ در لاتی کارِ شاهان را می کرد، ساعتش را می فروخت و مهمانش را پذیرایی میکرد.

قلمرو زبانی

  • ناشی: برخاسته از، زاییدهٔ، نتیجهٔ.
  • مُهمِلی: بی‌توجهی، سستی، تنبلی و اهمال‌کاری.
  • ولنگاری: بی‌بندوباری، بی‌قیدی در رفتار و زندگی.
  • لاتی (در اینجا): معنای جوانمردی، پهلوانی و سخاوت (نه لزوماً به معنای لات و لوطی).

قلمرو ادبی

  • «کسی به دردم نرسید» کنایه: به این معنا که هیچ‌کس به او کمک نکرد یا کاری برایش انجام نداد.
  • «حمل بر چیزی کردن» کنایه: یعنی چیزی را به عاملی نسبت دادن یا آن را دلیل و مبنای کاری قرار دادن.
  • «دریادل بودن» تشبیه و کنایه:

تشبیه: دل را به دریا تشبیه کرده.

کنایه: یعنی بسیار بخشنده، سخی و گشاده‌دست بودن.

  • «در لاتی کار شاهان را می‌کرد» تناقض (پارادوکس) و کنایه:

تناقض: در حالی که «لاتی» (به معنای واقعی) با شکوه و مقام «شاهان» همخوانی ندارد، شاعر این دو را کنار هم آورده.

کنایه: بیانگر این است که با وجود فقر و ظاهر نه چندان رسمی، رفتارش در سخاوت و بزرگواری همانند پادشاهان بوده است.

 

***

یکی از این مهمانان، پیرزن [ی] کازرونی بود. کارش نوحه سرایی برای زنان بود. روضه می خواند. اتفاقاً شیرین زبان و نقّال هم بود. ما بچه ها خیلی او را دوست می داشتیم. چون با کسی رودربایستی نداشت، رُک و راست هم بود و عیناً عیب دیگران را پیش چشمشان می گفت، ننه خیلی او را دوست می داشت. خلاصه، مهمان عزیزی بود، زادالمعاد و کتاب دعا و کتاب جودی و هرچه از این کتب تعزیه و مرثیه بود، همراه داشت همه این کتاب ها را در یک بقچه می پیچید. یک عینک هم داشت؛ از آن عینکهای بادامی شکل قدیم. البته عینک، کهنه بود؛ به قدری کهنه بود که فرامش شکسته بود امّا پیرزنِ کذا به جای دسته فرام، یک تکّه سیم سمت راستش چسبانیده بود و یک نخ قند را می کشید و چند دور، دور گوش چپش می پیچید.

قلمرو زبانی

  • روضه: مراسم سوگواری و نوحه‌خوانی که عمدتاً برای یادبود مصیبت‌های اهل بیت (ع) برگزار می‌شود.
  • نقّال: فردی که داستان‌ها، افسانه‌ها و روایات را برای دیگران تعریف و روایت می‌کند؛ قصه‌گو.
  • رودربایستی: حالتی از شرم یا ملاحظه‌کاری که باعث می‌شود فرد حرف یا خواسته خود را به صراحت بیان نکند؛ ملاحظه و حیا.
  • رُک: صریح، بی‌پرده، رک و راست؛ کسی که حرفش را بدون ملاحظه و تعارف می‌زند.
  • تعزیه: گونه‌ای نمایش مذهبی سنتی در ایران که وقایع کربلا و مصائب اهل بیت (ع) را بازگو می‌کند؛ شبیه‌خوانی.
  • مرثیه: متنی (معمولاً شعر یا سخنرانی) که در وصف و سوگ فردی درگذشته یا مصیبتی خوانده می‌شود.
  • فِرَام (Frame): قاب، چارچوب؛ در اینجا به احتمال زیاد منظور قاب عینک است.
  • کَذا: چنین، آن‌گونه، همانند چیزی که گفته شد.
  • نَخِ قند: نوعی نخ که از الیاف گیاه کَنَف (جوت) ساخته می‌شود و معمولاً استحکام بالایی دارد.

قلمرو ادبی

  • «شیرین‌زبان»:

حس‌آمیزی: ترکیب حس چشایی (شیرینی) با حس شنوایی (زبان، سخن).

کنایه: به معنای کسی که کلامش دلنشین، خوش و دلپذیر است؛ خوش‌صحبت.

  • «زبان»: مجاز: در اینجا «زبان» به جای «سخن گفتن» یا «قدرت تکلم» به کار رفته است.
  • «رودربایستی داشتن»: کنایه: به معنای خجالت کشیدن، ملاحظه‌کاری کردن یا عدم توانایی در بیان صریح خواسته یا نظر.
  • «رُک و راست بودن»: کنایه: به معنای صریح، بی‌تعارف و بی‌پرده سخن گفتن؛ صداقت در بیان.
  • «عینک‌های بادامی شکل»: تشبیه: شکل قاب عینک‌ها به بادام تشبیه شده است، احتمالاً برای توصیف فرم خاص یا منحنی آن.
  • «چشم»: مجاز: در اینجا «چشم» به جای «خود فرد» یا «شخص» به کار رفته است. (مثلاً وقتی می‌گوییم «چشم فلانی این کار را نکرد»، منظور خود فلانی است).

 

***

من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود، رفتم سر بچه هاش. اوّالا کتابهایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت، عینک موصوف را از جعبهاش درآوردم. آن را به چشم گذاشتم که بروم و با این ریختِ مضحک سر به سر خواهرم بگذارم و دهن کجی کنم.

قلمرو زبانی

  • قُلا: در کمین نشستن؛ حالت انتظار برای فرصتی مناسب.
  • قُلا کردن: در کمین نشستن؛ پنهان شدن و منتظر فرصتی برای انجام کاری (اغلب شیطنت‌آمیز یا فریبنده) بودن.
  • موصوف: صفتی که برای چیزی به کار رفته؛ آنچه وصف شده است.
  • ریخت: ظاهر، شکل و شمایل؛ قیافه ظاهری.
  • مُضحِک: مایه خنده، تمسخرآمیز، خنده‌دار.

قلمرو ادبی

  • «قُلا کردن»: کنایه: به معنای پنهان شدن و منتظر ماندن برای فرصتی جهت شیطنت، اذیت یا فریب دادن دیگران.
  • «سر به سر کسی گذاشتن»: کنایه: به معنای اذیت کردن، مسخره کردن یا آزار رساندن به کسی به شوخی یا عمد.
  • «دهن‌کجی کردن»: کنایه: نشان‌دهنده لجبازی، تمسخر یا عدم پذیرش.

 

***

آه، هرگز فراموش نمی کنم. برای من لحظه عجیب و عظیمی بود؛ همین که عینک به چشم من رسید، ناگهان دنیا برایم تغییر کرد؛ همه چیز برایم عوض شد. یادم می آید که بعد از ظهر یک روز پاییز بود. آفتابِ رنگ رفته و زردی طالع بود. برگ درختان مثل سربازانِ تیرخورده تک تک می افتادند. من که تا آن روز از درختها جز انبوهی برگِ درهم رفته چیزی نمی دیدم، ناگهان برگها را جداجدا دیدم. من که دیوار مقابل اتاقمان را یکدست و صاف می دیدم و آجرها مخلوط باهم به چشمم می خورد،در قرمزیِ آفتاب،آجرها را تک تک دیدم و فاصله آنها را تشخیص دادم. نمی دانید چه لذّتی یافتم؛ مثل آن بود که دنیا را به من داده اند. ذوق زده بشکن می زدم و می پریدم. احساس کردم که من تازه متولّد شده ام.

قلمرو زبانی

  • آفتاب رنگ‌رفته: آفتابی که نور و رنگ خود را از دست داده؛ کم‌فروغ و بی‌حال.
  • طالِع: در حال طلوع کردن؛ برآمده (معمولاً برای خورشید یا ستارگان).

قلمرو ادبی

  • «برگ درختان مثل سربازان تیرخورده»: تشبیه: برگ درختان را به سربازانی که مورد اصابت گلوله قرار گرفته‌اند، تشبیه کرده تا زردی، خشکی و افتادگی آن‌ها را نشان دهد.
  • «آجرها را تک‌تک دیدم»: کنایه: نشان‌دهنده بهبود ناگهانی و چشمگیر بینایی؛ توانایی دیدن جزئیات با وضوح بالا.
  • «دنیا»: مجاز: در اینجا «دنیا» به جای «نعمت‌ها، خوشی‌ها و لذت‌های دنیوی» به کار رفته است.
  • «دنیا را به کسی دادن»: کنایه: به معنای بخشیدن تمام خوشبختی‌ها و شادی‌های ممکن به کسی؛ نهایت رضایت و خوشحالی.
  • «بشکن زدن»: کنایه: نشان‌دهنده ابراز شادی و هیجان زیاد؛ از شدت خوشحالی به وجد آمدن.

 

***

ارایه های صفحه 127 فارسی یازدهم

عینک را درآوردم، دوباره دنیای تیره در چشمم آمد. امّا اینبار مطمئن و خوشحال بودم. آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هیچ نگفتم. فکر کردم اگر یک کلمه بگویم، عینک را از من خواهد گرفت و چند نی قلیان به سر و گردنم خواه دزد. می دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانه ما برنمی گردد. قوطی حلبی عینک را در جیب گذاشتم و سرخوش از دیدار دنیای جدید به مدرسه رفتم.
درس ساعت اوّل تجزیه و ترکیب عربی بود. معلّم عربی، پیرمرد شوخ و نکته گویی بود. من که دیگر به چشمم اطمینان داشتم، برای نشستن بر نیمکت اوّل کوشش نکردم. رفتم و در ردیف آخِر نشستم. می خواستم چشمم را با عینک امتحان کنم. کلاس ما شاگرد زیادی نداشت. همه شاگردان اگر حاضر بودند، تا ردیف ششم کلاس می نشستند. درحالی که کلاس ده ردیف نیمکت داشت و من برای امتحان چشم مسلّح، ردیف دهم را انتخاب کرده بودم. این کار با مختصر سابقه شرارتی که داشتم، اوّل وقت کلاس، سوءِظنّ ِ پیرمرد معلّم را تحریک کرد. دیدم چپ چپ به من نگاه می کندپیش خودش خیال کرده چه شده که این شاگردِ شیطان، برخلاف همیشه ته کلاس نشسته است. نکند کاسه ای زیر نیم کاسه باشد.

قلمرو زبانی

  • نی قلیان: لوله‌ای که دود قلیان از آن عبور کرده و کشیده می‌شود.
  • سرخوش: در حالت شادی و سرمستی؛ بسیار خوشحال.
  • نکته‌گو: کسی که حرف‌های جالب، پرمحتوا و ظریف می‌زند؛ سخنور ماهر.
  • مُسلّح: مجهز به اسلحه؛ کسی که سلاح به همراه دارد.
  • چشمِ مُسلّح: چشمی که به دلیل ضعف بینایی، از عینک استفاده می‌کند.
  • شرارت: قصد انجام کار بد؛ فساد، بدخواهی و بداندیشی.
  • سوءظن: گمان بد، بدگمانی، شک و تردید.
  • نکند: (فعل نهی)، مبادا، حواست باشد که… (برای هشدار).
  • نیم‌کاسه: پیاله یا کاسه کوچک؛ در اصطلاح به معنای پنهان‌کاری یا نقشه.

قلمرو ادبی

  • «دیدار کردن با دنیا»: تشخیص و استعاره: به دنیا (مفهومی انتزاعی) صفتی انسانی (دیدار کردن) داده شده است، گویی دنیا موجودی زنده است که با انسان روبرو می‌شود.
  • «چپ‌چپ نگاه کردن»: کنایه: به معنای نگاه کردن با بدبینی، خشم، حسادت یا سوءظن.
  • «کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه بودن»: کنایه: به معنای پنهان کردن حقیقتی، داشتن نقشه‌ای مخفی یا فریبکاری؛ وجود هدفی غیر از آنچه آشکار است.

 

***

بچه ها هم کم و بیش تعجّب کردند؛ خاصّه آنکه به حال من آشنا بودند. می دانستند که برای ردیف اوّل سالها جنجال کرده ام. با این همه، درس شروع شد. معلّم، عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خط کشی کرد. یک کلمه عربی در ستون اوّل جدول نوشت و در مقابل آن کلمه را تجزیه کرد. در چنین حالی، موقع را مغتنم شمردم؛ دست بردم و با دقّت عینک را از جعبه بیرون آوردم؛ آن را به چشم گذاشتم. دسته سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به [پشت] گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم. در این حال، وضع من تماشایی بود. قیافه یُغورم، صورت درشتم، بینی گردنکش و دراز و عقابی ام، هیچکدام،با عینکِ بادامیِ شیشه کوچک جور نبود. تازه اینها به کنار، دسته های عینک، سیم و نخ، قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصیبت دیده ای را می خنداند؛ چه رسد به شاگردان مدرسهای که بیخود و بی جهت از تَرَک دیوار هم خنده شان می گرفت!

قلمرو زبانی

  • خاصّه: به طور ویژه، به خصوص، منحصراً.
  • جنجال: سروصدای زیاد، هیاهو، شلوغی و همهمه.
  • موقع: زمان، وقت مناسب؛ هنگام.
  • مُغتَنَم: ارزشمند، گرانبها؛ چیزی که باید قدر آن دانسته شود (غنیمت).
  • نَخِ قند: نوعی نخ که از الیاف گیاه کَنَف (جوت) ساخته می‌شود و معمولاً استحکام بالایی دارد.
  • یُغور: درشت، زمخت، بدقواره و نامتناسب.
  • بینیِ گردنکش: بینی کشیده، بلند و برجسته.
  • تَرَک: شکاف، شکافتن؛ در اینجا به معنای چیز عادی و بی‌اهمیت.

قلمرو ادبی

  • «بینیِ عقابی»: تشبیه: شکل بینی فرد به بینی عقاب تشبیه شده؛ احتمالاً به خاطر بلندی یا برجستگی آن.
  • «قوزِ بالا قوز شدن»: کنایه: به معنای دو برابر شدن یا شدت یافتن یک مشکل یا مصیبت؛ افزوده شدن بر گرفتاری‌ها.
  • «پدرمرده مصیبت‌دیده»: کنایه: به فردی که بسیار غمگین، اندوهگین و گرفتار سختی‌های فراوان است، اطلاق می‌شود.
  • «تَرَکِ دیوار»: مجاز: به معنای اموری پیش پا افتاده، عادی و بی‌اهمیت؛ چیزهایی که زیاد دیده می‌شوند.
  • «از تَرَکِ دیوار هم خندیدن»: کنایه: به معنای خندیدن بی‌دلیل، بی‌مورد و ناشی از سبکی یا بی‌خیالی؛ خندیدن به هر چیز ناچیزی.

 

***

ارایه های صفحه 128 فارسی یازدهم

خدا روز بد نیاورد. سطر اوّل را که معلّم بزرگوار نوشت، رویش را برگرداند که کلاس را ببیند و درک شاگردان را ز قیافه ها تشخیص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد. حیرت زده گچ را انداخت و قریب به یک دقیقه بِرّ و بِرّ چشم به عینک و قیافه من دوخت. من متوجّه موضوع نبودم. چنان غرق لذّت بودم که سر از پا نمی شناختم. من که در ردیف اوّل با هزاران فشار و زحمت، نوشته روی تخته را می خواندم، اکنون در ردیف دهم، آن را مثل بلبل می خواندم! مَسحور کار خود بودم؛ ابداً توجهی به ماجَرای شروع شده نداشتم. بی توجّهی من و اینکه با نگاه ها هیچ اضطرابی نشان ندادم،معلّم را در ظنّ خود تقویت کرد. یقین شد که من بازی جدیدی درآورده ام که او را دست بیندازم و مسخره کنم. ناگهان چون پلنگی خشمناک راه افتاد. اتّفاقاً این آقای معلّم لهجه غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت که خیلی خیلی عامیانه صحبت کند. همینطور که پیش می آمد، با لهجه خاصّش گفت:
«به به! مثل قوّال ها صورتک زدی؟ مگه اینجا دسته هفت صندوقی آوردن؟»

قلمرو زبانی

  • سطر: یک خط در متن یا نوشته.
  • حیرت‌زده: متعجب، مبهوت، سرگشته و شگفت‌زده.
  • قریب: نزدیک؛ در حدود.
  • بَرّ و بَرّ: با دقت فراوان، خیره و بی‌حرکت به چیزی نگریستن.
  • مسحور: شیفته، مجذوب، جادو شده و تحت تأثیر شدید.
  • ابداً: هرگز، به هیچ وجه، اصلاً.
  • ظنّ: گمان، شک و تردید؛ پندار.
  • یقین شد: به باور و اطمینان رسید؛ باور کرد.
  • قوّال: در اینجا منظور بازیگرانی است که در نمایش‌های دوره‌گردی (مانند هفت‌صندوقی‌ها) نقش اجرا می‌کردند.
  • صورتک: نقاب یا ماسکی مصنوعی که بر چهره زده می‌شود و سوراخ‌هایی برای دیدن و صحبت کردن دارد.
  • هفت‌صندوقی: نام گروهی از نمایش‌های دوره‌گرد سنتی ایرانی که با اجرای نمایش‌های کمدی (روحوضی) مردم را سرگرم می‌کردند. این گروه‌ها ابزار خود را در هفت صندوق حمل می‌کرده‌اند و به بازیگرانشان «قوّال» یا «قوّالک» می‌گفتند.

قلمرو ادبی

  • «چشم دوختن»: کنایه: به معنای خیره شدن و با دقت فراوان به چیزی نگریستن.
  • «غرق لذّت»: اضافه استعاری: لذت (معنای انتزاعی) را به چیزی مادی (مانند آب) تشبیه کرده که می‌توان در آن غرق شد.
  • «سر از پا نشناختن»: کنایه: به معنای از شدت خوشحالی یا هیجان، بی‌تفاوت شدن نسبت به اطراف؛ بی‌خود شدن از شادی.
  • «مثل بلبل خواندن»: تشبیه: خواندن فرد را به آواز خوش و روان بلبل مانند کرده است.

تشخیص: خواندن را به بلبل (که موجودی زنده است) نسبت داده.

کنایه: به معنای روان، زیبا و با ظرافت خواندن (مانند بلبل).

  • «بازی جدید در آوردن دست انداختن»: کنایه: به معنای شوخی کردن، مسخره کردن یا به سخره گرفتن کسی.
  • «معلّم مانند پلنگ»: تشبیه: رفتار یا ظاهر معلم (احتمالاً با خشم یا سرعت) به پلنگ تشبیه شده است.
  • «کلاس»: مجاز: در اینجا «کلاس» به جای «دانش‌آموزان حاضر در کلاس» به کار رفته است.
  • «غرق چیزی بودن»: کنایه: به معنای تمرکز کامل و عمیق بر روی یک موضوع یا بهره‌مند شدن زیاد از آن.
  • «می‌خواندم»:

ایهام تناسب: این کلمه دارای دو معنی است که با متن تناسب دارد:

  • خواندن نوشته (مانند خواندن درس).
  • آواز خواندن (که با تشبیه خواندن به بلبل در ارتباط است).

 

***

تا وقتی که معلّم سخن نگفته بود، کلاس آرام بود و بچه ها به تخته سیاه، چشم دوخته بودند. وقتی صدای آقا معلّم را شنیدند؛ شاگردان کلاس رو برگردانیدند که از واقعه باخبر شوند. همین که شاگردان به عقب نگریستند و عینک مرا با توصیفی که از آن شد، دیدند؛ یک مرتبه گویی زلزله آمد و کوه شکست. صدای مهیب خنده آنان کلاس و مدرسه را تکان داد. هِر و هِر، تمام شاگردان به قهقهه افتادند، این کار، بیشتر معلّم را عصبانی کرد. برای او توّهم شد که همه بازی ها را برای مسخره کردنش راه انداخته ام. احساس کردم که خطری پیش آمده؛ خواستم به فوریت عینک را بردارم.تا دست به عینک بردم فریاد معلّم بلند شد. «دست نزن؛ بگذار همینطور تو را با صورتک پیش مدیر ببرم.تو را چه به مدرسه و کتاب و درس خواندن؟

قلمرو زبانی

  • مهیب: ترسناک، وحشتناک، هولناک.
  • صورتک: نقاب یا ماسکی مصنوعی که بر چهره زده می‌شود و سوراخ‌هایی برای دیدن و صحبت کردن دارد.
  • هِر و هِر (خندیدن): صدایی از خنده که آهسته‌تر از قهقهه است؛ خنده‌ای با صدای نسبتاً زیاد اما نه فریادگونه.
  • قهقهه: خندیدن با صدای بلند و آشکار.
  • برای او توهّم شد: گمان کرد، تصور کرد، خیال کرد؛ برایش چنین پنداشته شد.
  • به فوریت: با سرعت زیاد، بلافاصله، فوراً.

قلمرو ادبی

  • «چشم دوختن»: کنایه: به معنای خیره شدن و با دقت فراوان به چیزی نگریستن.
  • «آمدن زلزله و شکستن کوه»: کنایه: برای اغراق در بیان شدت شلوغی، همهمه یا هرج و مرج زیاد به کار رفته است.
  • «صدای خنده مهیب آنان کلاس و مدرسه را تکان داد»: کنایه: برای بیان بلندی فوق‌العاده زیاد صدای خنده دانش‌آموزان به کار رفته، گویی که صدا آنقدر شدید بوده که باعث لرزش و تکان خوردن محیط شده است.
  • «صورتک»: استعاره: در اینجا «صورتک» به جای «عینک» به کار رفته است، شاید به دلیل شباهت ظاهری یا کارکرد پوشانندگی.
  • «مدرسه و کتاب و درس»: تناسب: این واژگان همگی در یک حوزه معنایی (محیط آموزشی) قرار دارند و با هم تناسب معنایی ایجاد می‌کنند.

 

***

حالا کلاس سخت در خنده فرورفته، منِ بدبخت هم دست و پایم را گم کرده ام. گنگ شدها م؛ نمی دانم چه بگویم. مات و مبهوت عینکِ کذا به چشمم است و خیره خیره معلّم را نگاه می کنم. اینبار سخت از جا دررفت و درست آمد کنار نیمکت من و چنین خطاب کرد: «پاشو برو بیرون!»
منِ بدبخت هم بلند شدم، عینک همانطور به چشمم بود و کلاس هم غرق خنده بود، پریدم و از کلاس بیرون جستم.

قلمرو زبانی

  • گُنگ: لال؛ کسی که قادر به تکلم نیست.
  • مات و مبهوت: بسیار متعجب، شگفت‌زده، سرگشته و گیج.
  • کَذا: آن‌گونه؛ چنین؛ همانند چیزی که گفته شد.
  • جَستن: پریدن؛ به سرعت حرکت کردن؛ گریختن.

قلمرو ادبی

  • «کلاس»: مجاز: در اینجا «کلاس» به معنی «دانش‌آموزان حاضر در کلاس» به کار رفته است.
  • «در خنده فرو رفتن»: استعاره مکنیه: خنده (معنای انتزاعی) را به مکانی مادی (مانند استخر یا اتاق) تشبیه کرده که می‌توان در آن فرو رفت.
  • «دست و پا را گم کردن»: کنایه: به معنای سراسیمه شدن، گیج و مبهوت شدن و ندانستن اینکه چه باید کرد.
  • «سخت از جا در رفتن»: کنایه: به معنای بسیار عصبانی شدن؛ به شدت خشمگین شدن.
  • «غرق خنده»: اضافه استعاری: خنده (معنای انتزاعی) را به چیزی مادی (مانند آب) تشبیه کرده که می‌توان در آن غرق شد.

 

***

ارایه های صفحه 129 فارسی یازدهم

آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلّم عربی کمیسیون کردند. بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند. وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ کنند، ماجرای نیمه کوری خود را برایشان گفتم. اوّل باور نکردند امّا آنقدر گفته ام صادقانه بود که در سنگ هم اثر می کرد.

قلمرو زبانی

کمیسیون: هیئتی که برای بررسی و تصمیم‌گیری در مورد موضوعی خاص تشکیل می‌شود.

کمیسیون کردن: تشکیل جلسه دادن؛ برپایی یک جلسه رسمی.

اِبلاغ: رساندن رسمی پیام، نامه یا حکم به گیرنده؛ اطلاع دادن.

سنگ: (در اینجا نماد) سختی، نفوذناپذیری، عدم انعطاف.

قلمرو ادبی

  • «چانه زدن»: کنایه: به معنای مشورت کردن، بحث و تبادل نظر برای رسیدن به توافق.
  • «سنگ»: نماد: نماد سختی، مقاومت و نفوذناپذیری است.
  • «در سنگ هم اثر می‌کرد»: کنایه: به معنای تأثیرگذاری بسیار عمیق و شدید سخنان یا اقدامات؛ اغراق در قدرت نفوذ.

 

***

وقتی مطمئن شدند که من نیمه کورم، از تقصیرم گذشتند و آقای معلّم عربی با همان لهجه گفت: «بچه، می خواستی زودتر بگی، جونت بالا بیاد، اوّل می گفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد، بیا شاه چراغ دم دکون میز سلیمون عینک ساز.» فردا پس از یک عمر رنج و بدبختی و پس از خفّت دیروز، وقتی که مدرسه تعطیل شد، رفتم در صحن شاه چراغ، دم دکّان میرزا سلیمانِ عینک ساز. آقا معلّم عربی هم آمد؛ یکی یکی عینک ها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت: »نگاه کن به ساعت شاهچراغ، ببین عقربه کوچک را می بینی یا نه؟« بنده هم یکی یکی عینکها را امتحان کردم. بالاخره یک عینک به چشمم خورد و با آن، عقربه کوچک را دیدم. پانزده قِران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشمم گذاشتم و عینکی شدم.

قلمرو زبانی

  • تقصیر: گناه، اشتباه، کوتاهی در انجام وظیفه.
  • گذشتند: عفو کردند، چشم‌پوشی کردند، اشتباه را نادیده گرفتند.
  • دُکّون: شکل محاوره‌ای و عامیانه «دُکان»؛ مغازه.
  • خِفّت: خواری، ذلت، سبکی و بی‌اعتباری.
  • میز سلیمون: شکل محاوره‌ای «میرزا سلیمان»؛ احتمالاً نام شخص یا مکانی.
  • صَحْن: محوطه باز و وسیع؛ حیاط بزرگ؛ میدان.
  • قِران: واحد پول رایج در ایران در دوران قاجار و اوایل پهلوی (معادل ده شاهی).

قلمرو ادبی

  • «جونت بالا بیاد»: کنایه: عبارتی برای اجبار کردن کسی به صحبت کردن، اعتراف یا انجام کاری که تمایلی به آن ندارد.
  • «یک عینک به چشمم خورد»: کنایه: به معنای یافتن چیزی که مناسب و مطابق با نیاز یا سلیقه فرد بوده است.

 


روانخوانی دیدار درس 16 فارسی یازدهم

روان خوانی دیدار فارسی یازدهم

روانخوانی درس دیدار فارسی یازدهم صفحه 132

طلبه جوان، در آن سرمای کشنده که در تهران هیچ پیشینه نداشت، برفِ بلند را می کوبید و پیش می رفت یا برفِ کوبیده را بیش می کوبید؛ قبای خویش به خود پیچان، تنها، تنها.
طُلّاب دیگر، چند چند با هم می رفتند و در این گروهی رفتن، گرمایی بود، تنگِ هم، گفت و گو کنان امّا طلبه جوانِ ما حاج آقا روح الله موسوی به خویش بود و بس.
حاج آقا روح الله از میدان مُخبرالدّوله که گذشت، بخشی از شاه آباد را طی کرد؛ به کوچه مسجد پیچید، به درِ خانه حاج آقا مدرّس رسید و ایستاد. در، گشوده نبود امّا کلون هم نبود. حاج آقا در را قدری فشار داد. در گشوده شد. طلبه جوان پا به درون آن حیاطِ محقّر گذاشت و به خود گفت: »خوب است که نمی ترسد. خوب است که خانه اش محافظی ندارد و درِ خانه اش چفت و کلونی؛ امّا او را خواهند کشت. همینجا خواهند کشت. رضاخان او را خواهد کشت. انگلیسی ها او را خواهند کشت. چقدر آسان است که با یک تپانهه وارد این حیات شوند، به جانب آن اتاق بروند و تیری به قلبِ مدرّس شلّیک کنند. قلب یا مغز؟ خدایا چرا هنوز، بعد از بیست و دو سال، بیست و دو سال ذهن من این مسئله را نگشوده است؟ به قلب پدر شلّیک کردند یا به مغزش؟

قلمرو زبانی

  • طلبه: دانشجوی علوم دینی؛ کسی که در حوزه علمیه به تحصیل مشغول است.
  • قبا: نوعی جامه بلند که جلوی آن باز است و معمولاً با دکمه یا بند بسته می‌شود.
  • طلّاب: جمع «طلبه»؛ دانشجویان علوم دینی.
  • کلون: قفل چوبی یا فلزی که پشت در نصب می‌شود و با آن در را از داخل می‌بندند.
  • مُحقّر: کوچک، ناچیز، حقیر و بی‌ارزش.
  • محافظ: نگهبان؛ کسی که مراقبت و حفاظت می‌کند.
  • چِفت: قلّاب یا زبانه فلزی که پشت در نصب می‌شود و با آن در را می‌بندند؛ نوعی قفل.
  • تپانچه: نوعی سلاح گرم دستی و کوچک که با یک دست شلیک می‌شود.
  • شَلّیک: عمل پرتاب تیر از سلاح گرم؛ صدای شلیک.

قلمرو ادبی

  • «سرما»: نماد: نماد خفقان، ظلم، سرکوب و ناامیدی در جامعه است.
  • «کوبیدن برف بلند»: کنایه: نمادی از آغاز مبارزات جدید و پرشور توسط مبارزان.
  • «کوبیدن برف کوبیده»: کنایه: نمادی از ادامۀ راه و روش مبارزان پیشین توسط نسل‌های بعد، با حفظ مسیر و دستاوردهای آنان.
  • «گروهی رفتن»: کنایه: به معنای اتحاد، همبستگی و اقدام دسته‌جمعی؛ حرکت هماهنگ.
  • «قبای خویش به خود پیچیدن و به خویش بودن»: کنایه: به معنای داشتن استقلال رأی، عمل کردن بر اساس تصمیمات شخصی و عدم وابستگی به دیگران.
  • «گرما»: مجاز: به معنای محبت، همدلی، صمیمیت و گرمی روابط انسانی به کار رفته است.
  • «قلب و مغز»: مراعات نظیر (تناسب): واژگان «قلب» (مرکز احساسات) و «مغز» (مرکز اندیشه) با هم تناسب معنایی دارند، زیرا هر دو اعضای حیاتی بدن و مراکز مهم فعالیت‌های درونی انسان هستند.
  • «محافظ و چفت و کلون نداشتن خانه»: کنایه: به معنای شجاعت، بی‌باکی و عدم ترس مدرّس (یا صاحب‌خانه) از دشمنان یا خطرات احتمالی.
  • «گشودن مسئله»: کنایه: به معنای فهمیدن، درک کردن و حل کردن یک مشکل یا موضوع پیچیده.

 

***

ارایه های صفحه 133 فارسی یازدهم

چرا مادر می گفت: «قرآنِ جیبی اش به اندازه یک سکّه سوراخ شده بود» و چرا سیّدی می گفت: «صورت که نداشت، آقا! سر هم، نیمی » آقا روح الله باز گیر افتاده بود: کدام یک مهمتر از دیگری است؟ حاج آقا مدرّس با کدام یک از این دو بیشتر کار می کند؟ قلب یا مغز؟ کدام را ترجیح می دهد؟ «-آقایانِ محترم! علما! روحانیّونِ حوزه ها! با مغزهایتان با حکومت طرف شوید، با قلبهایتان با خدا. اینجا، حساب کنید، بسنجید، اندازه بگیرید، چُرتکه بیندازید؛ چرا که با چُرتکه اندازانِ بَدنهاد روبه رو هستید امّا آنجا با قلب هایتان، با خلوصتان، با طهارتتان، تسلیمِ تسلیم با خدا روبه رو شوید. اینجا، به هیچ قیمت نشکنید؛ آنجا شکسته و خمیر شده باشید. اینجا، همه اش، در پرده بمانید؛ آنجا، در محضر خدا، پرده ها را بردارید… .»

قلمرو زبانی

  • ترجیح: اولویت دادن به چیزی؛ برتری دادن یک گزینه بر گزینه‌های دیگر.
  • چُرتکه: وسیله‌ای قدیمی برای محاسبه (جمع و تفریق) که از رشته‌های سیمی در یک چهارچوب و مهره‌های متحرک تشکیل شده است. (این کلمه در اصل روسی است.)
  • بدنهاد: کسی که ذات و سرشت بدی دارد؛ بدذات و بدطینت.
  • خلوص: پاکی، صداقت، بی‌ریایی و خالص بودن نیت یا عمل.
  • طهارت: پاکی، پاکیزگی (جسمی یا روحی).
  • تسلیم: گردن نهادن، پذیرفتن قاطعانه یک وضعیت یا فرمان؛ رضا دادن.
  • محضر: حضور، پیشگاه؛ در اینجا به معنای حضور در پیشگاه خداوند.

قلمرو ادبی

  • «سوراخ شدن سکه»: کنایه: استعاره از اصابت گلوله (تیر) به قلب؛ اشاره به مجروح شدن یا کشته شدن در ناحیه قلب.
  • «سر و صورت نداشتن»: کنایه: استعاره از اصابت گلوله (تیر) به مغز؛ اشاره به نابودی کامل اندیشه و عقل.
  • «گیر افتادن»: کنایه: به معنای دچار مشکل شدن، در موقعیتی دشوار قرار گرفتن یا گرفتار شدن.
  • «قلب»: مجاز: به معنای احساسات، عواطف و شور و شوق درونی به کار رفته است.
  • «مغز»: مجاز: به معنای عقل، اندیشه، تفکر و منطق به کار رفته است.
  • «حساب کردن و اندازه گرفتن و چرتکه انداختن»: کنایه: اشاره به تفکر عقلانی، محاسبه‌گری و منطقی عمل کردن.
  • «نشکستن»: کنایه: به معنای مقاومت کردن، تسلیم نشدن و پایداری ورزیدن.
  • «شکسته و خمیر شدن»: کنایه: به معنای نهایت تواضع، فروتنی و خضوع در برابر خداوند.
  • «در پرده بودن»: کنایه: به معنای رفتار هوشمندانه، دور از چشم دیگران و با درایت و سیاستمداری عمل کردن.
  • «برداشتن پرده‌ها در محضر خدا»: کنایه: به معنای خالص و بی‌ریا بودن در پیشگاه خداوند؛ آشکار کردن تمام اعمال و نیات بدون پنهان‌کاری.

 

***

آقا روح الله جوان، دلش نمی خواست مِنبر برود امّا دلش می خواست حرفهایش را بزند. همیشه گرفتار انتخاب بود. «در ماه مبارکِ رمضان یا در محرّم و صفر، آیا برای تبلیغ بروم؟ بازگردم به خمین؟ از پلّه ها  همان مِنبری که حاج آقا مصطفی بالا می رفت؛ بالا بروم؟ جوان، بالا بلند، موقّر، آرام، بروم بالای منبر و بگویم که رنج رعیّت بس است؟ حکومتِ خان های قدّاره کش بس است؟ بگویم که درِ خانۀ حاج آقا مدرّس  که علیه دشمنانِ شما می جنگد ؟ همیشۀ خدا باز است و رضاخان او را خواهد کشت .

صفحه 134 فارسی یازدهم

طلبۀ جوان وارد اتاق آقای مدرّس شد؛ سلام کرد، قدری خمید و همان جا پای در نشست، که سوزِ برف بود و درزهای دهان گشودۀ در. آقای مدرّس، طلبه را به اندازۀ سه بار دیدن می شناخت امّا نه به اسم و رسم. برادرش حاج آقا مرتضیٰ پسندیده را که در مدرسۀ سپهسالار، گه گاه در محضرِ مدرّس تلَمَُّذ می کرد، بیش می شناخت امّا هرگز حس نکرده بود که این دو روحانیِ جوان ممکن است برادرِ هم باشند. هیچ شباهتی به هم نداشتند. آدمی زاد می توانست به نگاهِ آن یکی تکیه کند  همان طور که به یک بالش پَر تکیه می کند  و می توانست نگاهِ این یکی را در چلّۀ کمان بنشاند و به سوی دشمن پرتاب کند و مطمئن باشد که دشمن را متلاشی خواهد کرد.

طلبه ای گفت: «جناب مدرّس، در کوچه و بازار میگویند که شما مشکلتان با رضاخان میرپنج در این است که سلطنت را می خواهید، نه جمهوری را و اعتقاد به بقای خاندانِ سلطنت دارید و نظام شاهنشاهی را موهبتی الهی میدانید؛ حال آنکه رضاخانِ میرپنج و سیّدضیا و بسیاری دیگر میگویند که کارِ سلطنت تمامِ تمام است و عصرِ جمهوری فرا رسیدهاست…»
مدرّس،مدّتها بود که با این ضربه ها آشنایی داشت و با دردِ این ضربه ها و به همین دلیل، همیشه پاسخ را در آستینش داشت خیر آقا خیر بنده با سلطنت چه از آنِ قاجار باشد چه دیگری و دیگری ابداً ابداً موافق نیستم؛ یعنی، راستش، اصوالا نظامِ سلطانی را نظم مطلوبی برای اُ مّت و ملّت نمیدانم. امروز، سلطانِ درمانده قاجار، در آستانه سقوط نهایی، تازه متوجّه شده است که خوب است سلطنت کند نه حکومت؛ خدمت کند نه خیانت امّا این غولِ بی شاخ و دُم که معلوم نیست از کدام جهنّمی ظهور کرده و چطور او را یافتهاند و چطور او را از دربانیِ سفارت آلمان به اینجا رسانده اند، تمامِ وجودش خودخواهی و زور پرستی و میل به استبداد و اطاعت از انگلیسی هاست شما، حرفی داری فرزندم؟

قلمرو زبانی

  • سلطنت: پادشاهی؛ حکومت مطلقه.
  • موهبت: بخشش، هدیه، عطا؛ نعمتی که از جانب خداوند یا قدرتی بالاتر داده می‌شود.
  • ابداً: هرگز، به هیچ وجه، اصلاً.
  • نظام: حکومت، نظام سیاسی و اجتماعی؛ شیوه اداره امور کشور.
  • مطلوب: خوشایند، دلخواه، مورد پسند و آرزو.
  • خان برای رضا و سید برای ضیا: شاخص؛ در اینجا به احتمال زیاد به معنی تعیین کننده یا معیار برای سنجش یا ارجاع است (مثلاً اگر “خان” نماینده رضاخان باشد و “سید” نماینده سید ضیاءالدین طباطبایی، این عبارت می‌تواند به تعیین نقش یا موضع آن‌ها در یک رویداد اشاره داشته باشد).

قلمرو ادبی

  • «ضربه»: استعاره: به معنای سخنان انتقادی، نیش‌دار یا گزنده به کار رفته است.
  • «در آستین داشتن»: کنایه: به معنای آماده داشتن، پنهان کردن یا در اختیار داشتن برای استفاده در زمان مناسب (مانند آماده داشتن نقشه یا سلاح).
  • «غول بی شاخ و دُم»: استعاره: به رضاخان اطلاق شده و نمادی از قدرت بسیار زیاد، ترسناک و غیرقابل تصور اوست، گویی که موجودی افسانه‌ای و هیولاوار است.
  • «حرف»: مجاز: به معنای سخن، کلام یا گفتار به کار رفته است.

 

***

ارایه های صفحه 135 فارسی یازدهم

از کجا دانستید که حرفی دارم، حاج آقا؟
از نگاهتان، در نگاهتان اعتراضی هست.
میگویم: «شما به تنومندیِ رضاخان اعتراض دارید یا به بیگانه پرستی اش؟»
منظورت چیست فرزندم؟
زمانی که ضمن بحث، می فرمایید «این غولِ بی شاخ و دُم»، انسان به یادِ لاغریِ بیش از اندازه شما در برابرِ غول اندامیِ رضاخان می افتد و اینطور تصوّر می کند که مشکلِ شما با رضاخان، مشکلِ شکل و شمایل و تنومندی اوست، نه اینکه او را آورده اند بی هیچ پیشینه در علم سیاست و دین و جاهل است و مستبد و به دلیل همین جهت او را نگه داشته اند، نه هیکل. مدرّس سکوت کرد. سکوت به درازا کشید.
آقا روح الله دانست که ضربه اش ساده امّا سنگین بوده است.
عذر می خواهم حاج آقا! قصد آزارتان را نداشتم؛ شما، وقتی در حضور جمع به مسامحه به تنومندیِ یک نظامیِ بدکار اشاره می کنید، به بخشی از موجودیّتِ آن نظامی اشاره می فرمایید که پدید آمدنش در یدِ اختیار آن نظامی نبوده و اراده الهی و تنومندی پدر و مادرِ روستایی احتمالا در آن نقش داشتهاست. در این حال، شما را به بی عدالتی مُتّهم خواهند کرد و اعتبار کالمِ عظیمتان را در باب خطرِ خوفآورِ استبداد، درک نخواهند کرد و همهجا خواهند گفت که آقای مدرّس، مَردِ خوب و شوخ طبعی است که سخنانِ نمکین بسیار میگوید امّا مسائلِ جدّیِ قابل تأمّل، چندان که باید، در چنته ندارد و دشمنانِ شما و ملّت و دین بهانه خواهند یافت و با آن بهانه، نه فقط شما را بلکه ما را که شما پرچمدارمان هستید، خواهند کوبید و لِه خواهند کرد . باز، سلطه خاموشی.

قلمرو زبانی

  • تنومند: فربه، چاق، درشت‌اندام و قوی‌هیکل.
  • ضِمَن: در میان، در خلال، در حین.
  • شمایل: صورت، چهره، هیئت ظاهری، تصویر.
  • جاهل: نادان، بی‌خبر، ناآگاه.
  • مستبد: خودرأی، خودکامه، کسی که بدون توجه به نظر دیگران حکومت می‌کند.
  • هیکل: تنه، پیکر، اندام، شکل ظاهری بدن.
  • مُسامَحه: آسان گرفتن، سهل‌انگاری کردن، با نرمش رفتار کردن.
  • موجودیّت: هستی، وجود داشتن، واقعیت داشتن.
  • یَد: دست (در عربی).
  • اراده: خواست، قصد، عزم.
  • خوف آور: ترسناک، وحشت‌انگیز، هیبت‌انگیز.
  • چنته: کیسه‌ای که در گذشته دور (مانند چارق) بر کمر می‌بستند؛ در اینجا به معنای ذهن، درون یا باطن فرد به کار رفته است.

قلمرو ادبی

  • «غول بی شاخ و دُم»: استعاره: دوباره به رضاخان اطلاق شده است و بر قدرت مطلق، ترسناک و غیرقابل تصور او تأکید دارد.
  • «لاغری و تنومندی»: تضاد: تقابل بین دو وضعیت ظاهری (لاغر و چاق/قوی‌هیکل) برای نشان دادن تفاوت یا تحول.
  • «نمکین بودن سخن»: حس‌آمیزی: ترکیب حس چشایی (نمکین) با مفهوم شنیداری (سخن) برای توصیف جذابیت، طنز یا دلنشین بودن کلام.
  • «کوبیدن و لِه کردن»: کنایه: به معنای شکست دادن قاطعانه، نابود کردن و از بین بردن دشمن یا مخالف.
  • «چیزی در چنته داشتن»: کنایه: به معنای داشتن دانش، مهارت، تجربه یا توانایی پنهان؛ دانایی و آمادگی درونی.
  • «سلطه خاموشی»: تشخیص: نسبت دادن صفت انسانی (سلطه یا حکومت کردن) به مفهومی غیرانسانی (خاموشی). /  استعاره: خاموشی به عنوان قدرتی حاکم و مسلط بر اوضاع تصویر شده است.

 

***

طلّاب سر به زیر افکنده بودند. صدایشان از دهان این طلبه بی پروای خوش بیان بیرون آمده بود، بی کم و کاست. مدرّس تأثّر را پس نشاند.
کاش که شما، با همه جوانی تان، به جای من، به این مجلس شورا می رفتید. شما به دقّت و مؤثّر سخن میگویید، حاج آقایِ جوان!
ممنونِ محبّتتان هستم حضرت حاج آقا مدرّس امّا من این مجلس را چندان شایسته نمی دانم که جای روحانیّت باشد. آنچه را که شما میگویید، دیگران هم می توانند بگویند. آچه که شما می توانید انجام بدهید که دیگران نمی توانند، دعوتِ جمیع مسلمانانِ ایران است به مبارزه تَن به تَن با قاجاریان و رضاخانیان و جملگیِ ظالمان و وابستگانِ به اجانب. اگر سرانجام، به کمک ملّت، حکومتی بر کار آوردید که عطر و بوی حکومتِ مولا علی )ع را داشت، وظیفه خود را بهعنوان یک روحانیِ مبارزِ تمام عیار انجام داده اید.

صفحه 136 فارسی یازدهم

طلبه جوان! آیا منظورتان این است که اصولا، من موجودِ هدف گمکرده ای هستم؟
خیر، هدفِ شما برای کوتاه مدّت خوب است که بنده به عنوانِ یک طلبه کوچکِ جستوجوگر، به این هدف اعتقاد دارم امّا روشتان را برای رسیدن به این هدف، روشی درست نمی دانم. شما، با دقّت و قدرت، به نقاطِ ضربه پذیرِ رضاخان ضربه نمی زنید بلکه ضربه هایتان را غالباً، به سوی او و دیگران، بی هوا پرتاب می کنید. شما در سنگرِ مشروطیّت ایستاده اید امّا یکی از رهبرانِ ما، سال ها پیش، از مشروعیّت سخن گفته است و در اسلام، شرع مُقدّمِ بر شرط است.

قلمرو زبانی

  • تأثُّر: اثرپذیری؛ اندوهگین شدن، غمگین شدن.
  • مؤثّر: اثرگذار، دارای تأثیر عمیق.
  • ممنون: سپاسگزار، قدردان؛ در اینجا احتمالاً به معنی «منت‌پذیر» یا «وابسته» آمده است.
  • أجانب: جمع «أجنبی»؛ بیگانگان، خارجی‌ها.
  • عِیار: خالص، ناب، سنجیده؛ در مقابل «غَش» (ناخالصی). «تمام عیار» یعنی کاملاً خالص، بی‌نقص و اصل.
  • غالباً: بیشتر اوقات، عمدتاً، اغلب.
  • مشروطیّت: نوعی نظام حکومتی که در آن اختیارات پادشاه یا حاکم، توسط قانون اساسی محدود شده و حکومت بر اساس قوانین عمل می‌کند.
  • مشروعیّت: قانونی بودن؛ مطابقت رویه‌ها و اختیارات حکومتی با قوانین مورد قبول مردم یا دین.
  • شرع: دین، آیین، شریعت؛ قوانین الهی.
  • مُقدَّم: پیش، جلو؛ در اینجا احتمالاً به معنی «برتر» یا «مهم‌تر» آمده است.

قلمرو ادبی

  • «صدا»: مجاز: به معنای سخن، کلام یا بیان به کار رفته است.
  • «دهان»: مجاز: به معنای زبان، قدرت تکلم یا توانایی بیان به کار رفته است.
  • «سر به زیر افکندن»: کنایه: به معنای خجالت کشیدن، شرمنده شدن یا احساس حقارت کردن.
  • «تن به تن»: کنایه: به معنای رویارویی مستقیم، رودررو شدن یا مبارزه بدون واسطه.
  • «عطر و بوی حکومت»: حس‌آمیزی: ترکیب حس بویایی (عطر و بو) با مفهوم انتزاعی (حکومت) برای توصیف کیفیت یا ویژگی‌های آن (مثلاً بوی فساد یا بوی عدالت).
  • «ضربه زدن»: کنایه: به معنای مبارزه کردن، حمله کردن یا اقدام قاطعانه علیه دشمن.
  • «بی هوا پرتاب کردن ضربه»: کنایه: به معنای مبارزه کردن بدون برنامه، عجولانه، غیر اصولی و بدون تدبیر.
  • «سنگر مشروطیت»: اضافه تشبیهی: مشروطیت به سنگری تشبیه شده است که مدافعان آن برای حفظ آن می‌جنگند.
  • «مشروطیت و مشروعیت شرع و شرط»: جناس ناقص اختلافی (ناهمسان): واژگان «مشروطیت» و «مشروعیت» (و همچنین «شرع» و «شرط») در حروف مشترک هستند اما تفاوت‌هایی در حروف یا تلفظ دارند که باعث ایجاد موسیقی کلام و تأکید بر ارتباط معنایی آن‌ها می‌شود.

 

***

شما، به اعتقادِ این بنده ناچیز، این جنگ را خواهید باخت و رضاخان، به هر عنوان خواهد ماند و بساطِ قُلدری اش را پهن خواهد کرد و ما را بار دیگر -چنان که ماهِ قبل فرمودید- از چاله به چاه خواهد انداخت؛ شاید به این دلیل که آقای مدرّس، تنهای تنها هستند و همراهانشان، اهل یک جنگِ قطعی نیستند و در عین حال، آقای مدرّس، گرچه به سنگرِ ظلم حمله می کند امّا از سنگرِ عدل به سنگرِ ظلم نمی تازد. در این مشروطیّت، چیزی نیست که چیزی باشد… .
مانعی ندارد که اسم شریفتان را بپرسم؟
بنده روح الله موسویِ خمینی هستم. از قم به تهران می آیم. البته به نُدرت.
بله شما تا به حال، چندین جلسه محبّت کرده اید و دیدنِ من آمده اید و همیشه همانجا پای در نشسته اید
چرا تا به حال در این مدّت، نظری ابراز نداشته بودید فرزندم؟ چرا تا به حال، این افکار جوان و زنده را بیان نکرده بودید؟
می بایست به حدّاقلّ پختگی می رسیدند، آقا! کلامِ خام، بدتر از طعامِ خام است.
طلبه جوان، بهنگام برخاستن را میدانست، چنان که بهنگام سخن گفتن را.
طلبه برخاست.
مدرّس برخاست.
جملگیِ حاضران برخاستند.

قلمرو زبانی

  • بساط: گستردنی، سفره؛ در اینجا به معنای فراهم کردن مقدمات و زمینه برای انجام کاری.
  • قُلدُری: زورمندی، قدرت‌نمایی زورمندانه، گردنکشی و ستمگری.
  • به ندرت: کم اتفاق افتادن؛ به طور نامنظم و کمیاب.
  • به‌هنگام: به موقع، در زمان مناسب، سر وقت.
  • برخاستن: بلند شدن، قیام کردن، شروع کردن.

قلمرو ادبی

  • «بساط قلدری سنگر ظلم سنگر عدل»: اضافه تشبیهی: «بساط قلدری» و «سنگر ظلم» مانند «سنگر عدل» تشبیه شده‌اند، که نشان‌دهنده سازماندهی و آماده‌سازی شرایط برای ظلم یا عدالت است.
  • «پهن کردن بساط»: کنایه: به معنای گسترش دادن دامنه نفوذ، شروع فعالیت گسترده یا فراهم کردن مقدمات برای انجام کاری (معمولاً منفی مانند قلدری).
  • «از چاله به چاه انداختن»: کنایه: به معنای گرفتارتر کردن کسی که از قبل در مشکل بوده است؛ وضعیت بدتر از قبل شدن.
  • «چیزی نبودن چیزی»: کنایه: به معنای بی‌ارزش بودن، ناچیز بودن یا اهمیت نداشتن مطلقی.
  • «کلام خام»: حس‌آمیزی: ترکیب حس لامسه (خام بودن) با مفهوم شنیداری (کلام) برای توصیف سخنی که هنوز پخته نشده، ناقص است یا تأثیرگذار نیست.
  • «افکار جوان و زنده»: تشخیص: نسبت دادن صفات انسانی (جوان بودن و زنده بودن) به مفاهیم انتزاعی (افکار).
  • / استعاره: افکار به موجوداتی زنده و پویا تشبیه شده‌اند.

***

صفحه 137 فارسی یازدهم

حاج آقا روح الله، شما اگر زحمتی نیست یا هست و قبولِ زحمت می کنید، بیشتر به دیدنِ ما بیایید، بیایید و با ما گفتو گو کنید. البتّه بنده بیشتر مایلم که در خلوت تشریف بیاورید تا دوبهدو در باب مسائل مملکت و مشکلاتِ جاری حرف بزنیم و بعد، شما نظریّات و خواسته های مرا به گوش طلّاب جوانِ حوزه برسانید… .
سعی می کنم، آقا.
طلبه جوان، قدری به همه سو خمید و رفت تا باز برفهای نکوبیده را بکوبد.

قلمرو زبانی

  • حوزه: در اینجا به معنای مدرسه یا مرکز علوم دینی به کار رفته است، جایی که علوم اسلامی تدریس می‌شود.
  • باب: در این متن به معنای «در مورد»، «موضوع» یا «فصل» به کار رفته است، مانند «باب اول» یا «باب علم».

قلمرو ادبی

  • «به گوش رساندن»: کنایه: این عبارت به معنای بیان کردن، اعلام کردن، خبر دادن یا ابلاغ کردن چیزی به دیگران است.
  • «به همه سو خمیدن»: کنایه: این تعبیر به معنای تفکر عمیق، اندیشیدن به جوانب مختلف یک مسئله و بررسی راه‌های گوناگون برای رسیدن به یک هدف است.
  • «کوبیدن برف‌های نکوبیده»: کنایه: این استعاره به انتخاب راهی نو، تجربه‌نشده و دشوار در مسیر مبارزه یا فعالیت اشاره دارد؛ یعنی برداشتن گام‌هایی که پیش از این کسی برنداشته است.

 

***

شب به شدّت سرد بود، دلِ روحاهلل، به حدّت گرم »که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ او بود«-. مدرّس به طلّابِ هنوز ایستاده گفت: می بینم که درجا می جنبید امّا جرئت ترکِ مجلس مرا ندارید تشریف ببرید!
تشریف ببرید! اگر می خواهید پیِ این طلبه جوان بروید و با او طرحِ دوستی بریزید، شتاب کنید که فرصت از دست خواهد رفت… .
طُلّاب جوان، در عرضِ پیادهرو در کنار هم، همه سر بر جانبِ حاج آقا روح الله گردانده، می رفتند در سکوت و نگین کرده بودند او را.
چه کسی می بایست آغاز کند؟
حاج آقا موسوی! ما همه مشتاقیم که با نظریّاتِ شما آشنا شویم ما مُشتاقِ دوستیِ با شما هستیم… .
سنگ روی سنگ، برای ساختنِ اَرکی به رفعتِ ایمان.
شهرِ سرد.
مهتابِ سرد.
یک تاریخ سرما.
و جوانی که با آتشِ درون، پیوسته در مخاطره سوختن بود… .

قلمرو زبانی

  • حدّت: تیزی، تندی، شدت.
  • عرض: پهنا، گستردگی، وسعت (در مقابل طول).
  • جانب: سمت، طرف، جهت.
  • مشتاق: علاقه‌مند، مایل، آرزومند.
  • اَرگ: قلعه، دژ مستحکم؛ پناهگاه.
  • رِفعت: بلندی، اوج، والایی، مقام بلند.
  • مُخاطره: خطر، ریسک، اقدام همراه با احتمال ضرر یا آسیب.

قلمرو ادبی

  • «سرد بودن شب»: کنایه: این عبارت به دوران خفقان، سکوت اجباری و نبود آزادی بیان یا فعالیت اشاره دارد.
  • «گرم بودن دل»: کنایه: این تعبیر به داشتن امید، شوق، انگیزه و اشتیاق درونی برای انجام کاری، به‌ویژه مبارزه، اشاره دارد.
  • «طرح دوستی ریختن»: کنایه: این عبارت به اقدام اولیه برای برقراری رابطه دوستی یا ایجاد ارتباط صمیمانه اشاره دارد.
  • «دل»:
  • مجاز: این کلمه به معنای «وجود»، «عالم درون» یا «تمام هستی» فرد به کار رفته است.
  • «که آتشی که نمیرد همیشه در دل او بود»:
  • تضمین: این عبارت، شعری از حافظ است که در متن آورده شده و به معنای اشتیاق و عشق پایدار و جاودانه است.
  • «آتش»: استعاره: به معنای عشق، شور، شوق و انگیزه درونی به کار رفته است.
  • «او مانند نگین»: تشبیه: فرد مورد نظر به نگین (سنگ قیمتی در انگشتر) تشبیه شده است، که نشان‌دهنده ارزشمندی و اهمیت اوست.
  • «نگین کردن کسی»: کنایه: به معنای محبوب ساختن، عزیز و گرامی داشتن یا برجسته کردن جایگاه کسی است.
  • «سنگ روی سنگ برای ساختن ارگ به رفعت ایمان»: کنایه: این عبارت به معنای بنا کردن و استوار ساختن یک نظام یا حکومت دینی (ایمان) بر پایه‌های محکم و اصولی است.
  • «سرد بودن شهر و مهتاب»: کنایه: این تعبیر به حاکمیت ظلم، ستم، خفقان و ناامیدی در جامعه اشاره دارد.
  • «سوختن»: کنایه: به معنای مبارزه کردن، رنج کشیدن و فداکاری در راه هدف است.
  • «رفعت ایمان»: اضافه استعاری: «ایمان» به چیزی مادی و قابل ارتفاع (مانند بنا یا کوه) تشبیه شده است که دارای «رفعت» یا بلندی است.
  • «سرما»: استعاره: به معنای خفقان، ستم، ناامیدی و نبود گرمای انسانی یا معنوی در جامعه به کار رفته است.
  • «آتش درون»: استعاره: به معنای شوق، عشق، انگیزه قوی و اشتیاق درونی برای مبارزه با ظلم و ستم است.

 


جواب گارگاه متن پژوهی درس 16 فارسی یازدهم صفحه 130 و 131

قلمرو زبانی درس 16 فارسی یازدهم – صفحه 130

1 معادل معنایی واژه های مشخص شده را در متن درس بیابید.

به دیدن تو چنان خیره‌ام که نشناسم / تفاوت است اگر راه و چاه را حتّی (محمّدعلی بهمنی)

پاسخ: با سرگشتگی؛ با حیرت، با شگفتی

تو را به آینه داران چه التفات بود / چنین که شیفتۀ حُسن خویشتن باشی (هوشنگ ابتهاج)

پاسخ: عاشق، دلباخته

۲-  از متن درس، پنج گروه اسمی بیابید که اهمّیت املایی داشته باشند.

پاسخ:

روشن و پرفروغ – فرنگی مآبی – افسار گسیخته – هپل و هپو – لحظه عجیب و عظیم

3 – پیش از این در مبحث گروه اسمی، با انواع وابسته ‌های پیشین آشنا شدیم. اینک به انواع وابسته‌ های پسین توجّه کنید:
🟦 مضافٌ‌الیه ← روز میلاد
🟦 صفت شمارشی ترتیبی نوع دوم (با پسوند ـُ م) ← روز پنجم
🟦 صفت بیانی ← روز خوب، منظرهٔ دیدنی

از متن درس، برای هر یک از انواع وابسته پسین نمونه ای بیابید.

پاسخ:

مضاف الیه – قد بنده

صفت شمارشی ترتیبی نوع دوم (با پسوند ـُ م) – کلاس هشتم

صفت بیانی –  مردان متمدن

قلمرو ادبی درس 16 فارسی یازدهم –  صفحه 130

1 – مفهوم کنایه های زیر را بنویسید.

پاسخ:

افسار گسیسخته بودن : بی دقت و سر به هوا

بور شدن : شرمنده و خجالت شده شدن

جواب صفحه 131 فارسی یازدهم

2 – دو ویژگی برجسته نثر این داستان را بنویسید.

پاسخ:

الف: نثر ساده و روان است.

ب: از واژگان عامیانه و محاوره ای بهره برده است.

پ: صمیمیت

ت: طنز

ث: کاربرد جمله های کوتاه

ج: توصیف دقیق جزئیات

3 – این داستان را با توجه به عناصر زیر بررسی کنید.

پاسخ:

زاویه دید: اول شخص

شخصیت اصلی: دانش آموز کلاس هشتم

نقطه اوج: زمانی که عینک می زند و به مدرسه می رود و مدرسه بر آن است که او را اخراج کند.

قلمرو فکری درس 16 فارسی یازدهم – صفحه 131

1 – روای داستان، چه چیزی را نشانه تمدن و تجدد میدانست؟

پاسخ: تعلیمی دست گرفتن و کراوات و عینک زدن

2 – نحوه برخورد خانواده و اطرافیان با شخصیت اصلی داستان را بررسی وتحلیل کنید.

پاسخ:

خانواده و اطرافیان به جای اینکه به بررسی و ریشه یابی مشکل شخصیت اصلی داستان بپردازند او را سرزنش و سرکوفت می کردند. تمام غفلت های وی را که ناشی از نابینایی بود. حمل بر بی استعدادی و ولنگاری او میکردند.

3 – در باره نقش خودباوری و اعتماد به نفس در تعامل اجتماعی توضیح دهید.

پاسخ:خودباوری و اعتماد به نفس سبب می شود که فرد در همکنشی های اجتماعی توضیح دهید. خودباوری و اعتماد به نفس سبب می شود که فرد در همکنشی های اجتماعی کامیاب باشد و پیشرفت کند.


جواب درک و دریافت درس 16 فارسی یازدهم – صفحه 137

1 – متن دیدار را از نظر زاویه دید ؛ زمان و مکان بررسی کنید.

پاسخ:

زاویه دید: سوم شخص یا دانای کل

زمان: معاصر

مکان: خانه مدرس

2 – نویسنده در این متن، کدام ویژگی های شخصیت امام خمینی را معرفی میکند؟

پاسخ: هوشیاری، اراده ، ستم ستیزی


وابسته های پیشین و پسین فارسی یازدهم

وابسته‌ها 

در دستور زبان، وابسته به کلمه یا گروهی از کلمات گفته می‌شود که به هسته (کلمه اصلی) یک عبارت افزوده می‌شود تا معنای آن را کامل‌تر، محدودتر، توصیفی‌تر، تأکیدی‌تر یا مشخص‌تر کند. وابسته‌ها به تنهایی معنای کاملی ندارند و نقش آن‌ها در ارتباط با هسته تعریف می‌شود.

انواع وابسته‌ها بر اساس جایگاه نسبت به هسته:

وابسته‌های پیشین (Pre-modifiers): این وابسته‌ها قبل از هسته می‌آیند.

وابسته‌های پسین (Post-modifiers): این وابسته‌ها بعد از هسته می‌آیند.

۱. وابسته‌های پیشین فارسی یازدهم

وابسته‌هایی هستند که قبل از هسته عبارت قرار می‌گیرند و به توصیف، تعیین یا محدود کردن معنای هسته کمک می‌کنند.

انواع رایج وابسته‌های پیشین در فارسی:

پیشوندها : این‌ها جزئی از کلمات هستند که به ابتدای ریشه یا بن فعل، اسم یا صفت اضافه می‌شوند و معنای جدیدی می‌سازند یا معنای موجود را تغییر می‌دهند.

مثال‌ها:

بـ / با-: (با معنی همراهی یا قسم) – باادب، باهوش، با صداقت

نا-: (با معنی نفی) – ناتوان، ناشناخته، ناپسند

هم-: (با معنی همراهی یا برابری) – همکار، همکلاس، هم‌اندازه

حروف اضافه : در زبان فارسی، حروف اضافه معمولاً بعد از هسته می‌آیند (وابسته پسین). اما برخی حروف اضافه یا قیدهای همراه با اسم می‌توانند قبل از هسته بیایند و نقش وابسته‌ی پیشین را ایفا کنند، هرچند این کاربرد کمتر رایج است یا به صورت ترکیبی اتفاق می‌افتد. (این مورد بیشتر در زبان‌های هندواروپایی رایج است). در فارسی، بیشتر صفات یا تعیین‌کننده‌ها قبل از اسم می‌آیند.

تعیین‌کننده‌ها : کلماتی که قبل از اسم می‌آیند و آن را مشخص یا تعیین می‌کنند.

حروف تعریف: در فارسی حرف تعریف مشخص نداریم، اما «این» و «آن» نقش تعیین‌کننده دارند.

مثال: این کتاب، آن خانه.

حروف اشاره: این، آن، همین، همان، چنین، چنان.

مثال: همین مرد، همان روز.

اعداد :

شمارشی اصلی: یک، دو، سه…

مثال: سه کتاب.

شمارشی ترتیبی: اول، دوم، سوم…

مثال: سومین روز.

اسم‌های عام یا خاص : گاهی یک اسم قبل از اسم دیگر می‌آید تا آن را تخصیص دهد (مانند نقش مضاف الیه، اما در جایگاه پیشین). این مورد در فارسی بسیار رایج است.

مثال: دانشگاه تهران (هسته: تهران، وابسته پیشین: دانشگاه) – این ساختار بیشتر در زبان انگلیسی رایج است، در فارسی این نقش معمولاً با مضاف‌الیه (پسین) انجام می‌شود. اما در برخی ترکیب‌ها مانند «خودرو سواری» یا «میدان اصلی»، اسم اول نقش وابسته‌ی پیشین دارد.

مثال واضح‌تر: کتابخانه ملی (هسته: ملی، وابسته پیشین: کتابخانه)

 

۲. وابسته‌های پسین فارسی یازدهم

وابسته‌هایی هستند که بعد از هسته عبارت قرار می‌گیرند و آن را شرح، توضیح، تعیین یا محدود می‌کنند. این نوع وابسته‌ها در زبان فارسی بسیار پرکاربرد و متنوع هستند.

انواع رایج وابسته‌های پسین در فارسی:

مضافٌ‌الیه : اسمی که بعد از اسم دیگر می‌آید و مالکیت، تعلق، یا نسبت را بیان می‌کند. (علامت آن کسره اضافه یا “ی” اضافه است).

مثال: کتابِ علی، خانهِ دوست، قلمِ من.

هسته: کتاب، خانه، قلم

وابسته پسین: علی، دوست، من

صفت بیانی: صفاتی که بعد از موصوف (هسته) می‌آیند و آن را توصیف می‌کنند.

صفات ساده:

مثال: مردِ دانا، خانهِ بزرگ، هوایِ خوب.

هسته: مرد، خانه، هوا

وابسته پسین: دانا، بزرگ، خوب

صفات نسبی (با پسوندهای خاص): (ی، ین، انه، انی، یانه، یینه و…).

مثال: هوای بهاری، پارچهِ ابریشمی

صفت لیاقت (مانند: خوردنی، نوشیدنی):

مثال: غذای خوردنی، میوهِ نوشیدنی.

فعل یا عبارت فعلی : جمله‌ها یا عبارت‌های فعلی که بعد از اسم (هسته) می‌آیند و آن را توصیف یا معرفی می‌کنند. این‌ها معمولاً با «که» یا بدون «که» می‌آیند.

مثال: مردی که دیروز آمد.

هسته: مردی

وابسته پسین: که دیروز آمد (عبارت موصولی)

مثال بدون «که»: مرد آمد. (در اینجا «آمد» فعل جمله است و «مرد» فاعل آن. اما اگر بگوییم: «مردِ رفته به خانه»، «رفته به خانه» وابسته‌ی پسین است.)

حروف اضافه و عبارت‌های حرف اضافه‌ای:

مثال: کتابی در مورد تاریخ.

هسته: کتابی

وابسته پسین: در مورد تاریخ (عبارت حرف اضافه‌ای)

مثال: مردی با لباس قرمز.

هسته: مردی

وابسته پسین: با لباس قرمز

قید : قیدها معمولاً بعد از فعل می‌آیند، اما گاهی می‌توانند به عنوان وابسته پسین برای اسم هم عمل کنند، مخصوصاً اگر با حرف اضافه همراه باشند.

مثال: اتفاقی ناگهان افتاد. (اینجا «ناگهان» قید فعل است).

اما در ساختارهای خاص: «حضور ناگهانی او». (در اینجا «ناگهانی» صفت است).

مثال دقیق‌تر: «مرد با عجله رفت.» (با عجله قید فعل است).

«مردی با عجله» (اینجا «با عجله» وابسته پسین برای «مردی» است و آن را توصیف می‌کند).

لیست جزوه های مربوط به این درس

جزوه درس پانزدهم فارسی یازدهم - قصه عینکم
(2 صفحه)