کبوتر طوق دار – درس 15 فارسی یازدهم
معنی درس پانزدهم فارسی یازدهم – صفحه 118
آورده اند که در ناحیت کشمیر مُتَصَیَّدی خوش و مَرغزاری نَز ه بود که از عکس ریاحین او،پَر زاغ چون دُم طاوُوس نمودی و در پیش جمال او دُم طاوُوس به پر زاغ مانستی.
بازگردانی: در منطقه کشمیر، شکارگاهی ییلاقی و سرسبز بود که زیبایی گلهایش چنان خیرهکننده بود که حتی پرِ سیاه کلاغ در مقایسه با آن، به رنگارنگیِ دُمِ طاووس جلوه میکرد. در عین حال، عظمت آن سبزه زار به حدی بود که در مقایسهی با آن، دُمِ طاووس نیز به سیاهیِ پرِ کلاغ، بیارزش و بیرنگ مینمود.
قلمرو زبانی
- آوردهاند: نقل شده است، روایت شده است.
- کشمیر: منطقهای در جنوب آسیا.
- مُتَصَیَّد: شکارگاه، محلی برای شکار.
- مَرغزار: چمنزار، دشتِ سرسبز.
- نَزِه: باصفا، خوش آب و هوا، دلنشین.
- عکس: بازتاب، انعکاس، تصویر.
- ریاحین: جمع ریحان؛ گیاهان معطر و خوشبو.
- نمودی: ظاهر میشد، به نظر میرسید.
- مانستی: شباهت داشت، مانند بود.
قلمرو ادبی
- اغراق: در وصف زیبایی بینهایت سبزه زار.
- تشبیه و قلب (وارونگی): تقابل «پَر زاغ چون دُم طاووس» و «دُم طاووس به پر زاغ مانستی» که زیبایی سبزه زار را دوچندان جلوه میدهد.
- نمادپردازی: «دُم طاووس» نماد زیبایی خیرهکننده و «پَر زاغ» نماد زشتی و تیرگی است.
- تناسب: بین «دُم» و «طاووس» و همچنین «پَر» و «زاغ».
- تضاد: تقابل مستقیم «دُم طاووس» (زیبایی) و «پَر زاغ» (زشتی).
- پارادوکس: استفاده از تشبیه امور متضاد برای بیان مفهومی عمیقتر؛ یعنی زیبایی سبزه زار به حدی است که هم زشتی را زیبا جلوه میدهد و هم زیبایی را در مقایسه با خود، بیارزش میکند.
***
درفشان لاله در وی، چون چراغی / ولیک از دود او بر جانش داغی
بازگردانی: در آن چمنزار زیبا، گل لاله همچون چراغی پرفروغ میدرخشید، اما گویی دودِ این چراغ، دلِ گلبرگهایش را از اندوه و سیاهی سوزانده و داغدار کرده بود.
قلمرو زبانی
- درفشان: درخشان، تابنده، نورانی.
- دود: بخار سیاه ناشی از سوختن؛ کنایه از سیاهی و اندوه.
- ولیک: اما، لیکن، با این حال.
- داغ: نشانه سوختگی؛ استعاره از سیاهی یا اندوه.
قلمرو ادبی
- بیت از دو جمله تشکیل شده است.
- «لاله» و «داغ» نقش نهاد را دارند.
- «-َش» در «جانش» نقش مضافالیه (مالکیت) برای «جان» را دارد.
- لاله مانند چراغ: تشبیه؛ زیبایی و درخشندگی لاله به چراغ تشبیه شده است.
- داغدار بودن: کنایه از عاشق بودن و رنج کشیدن.
- حسن تعلیل: علت سیاهی درون لاله (که در واقع بخشی از ساختار طبیعی آن است) به دودِ چراغ نسبت داده شده تا شاعرانگی و زیبایی کلام افزایش یابد.
- ایهام (چندوجهی بودن):
- «داغ»: ۱. غم و اندوه. ۲. سیاهی و نشانه سوختگی.
- «لاله»: ۱. گل لاله. ۲. نوعی چراغ قدیمی که با دود و سوختن تناسب دارد.
- استعاره:
- «داغ»: استعاره از سیاهیِ درونِ گلبرگهای لاله.
- «جان»: استعاره از مرکز یا بخش درونیِ گلبرگها.
- تشخیص: جان دادن به لاله و توصیف آن به صورت دارای جان و احساس (داغدار بودن).
- تناسب: بین «چراغ»، «دود»، «لاله» و «داغ» هماهنگی معنایی وجود دارد.
***
شقایق بر یکی پای ایستاده / چو بر شاخ زمرد، جام باده
بازگردانی: گل شقایق بر ساقه خود، استوار و پابرجا ایستاده بود، گویی که جامی پر از شرابِ ناب، بر پایهای از جنس زمردِ سبز و درخشان قرار گرفته است.
قلمرو زبانی
- شاخ: در اینجا به معنای ساقه یا پایه است.
- زمرّد: سنگی گرانبها به رنگ سبزِ درخشان.
- جام: پیاله، ظرفی برای نوشیدن.
- باده: شراب، می.
قلمرو ادبی
- تشخیص: بخشیدن ویژگی انسانی «پا داشتن» و «ایستادن» به گل شقایق.
- استعاره:
- «پا»: استعاره از ساقه سبز و محکم گل.
- «شاخ»: استعاره از پایه یا تکیهگاه زمردین.
- تشبیه: کل مصراع دوم به مصراع اول تشبیه شده است؛ یعنی ایستادن شقایق بر ساقهاش، شبیه به قرار گرفتن جام باده بر پایهی زمردین است.
***
و در وی شکاری بسیار و اختلاف صیّادان آنجا متواتر. زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گَشن خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست می نگریست. ناگاه صیّادی بدحال خَشن جامه، جالی بر گردن و عصایی در دست، روی بدان درخت نهاد. بترسید و با خود گفت: «این مرد را کاری افتاد که می آید و نتوان دانست که قصد من دارد یا از آن کس دیگر. من باری جای نگه دارم و می نگرم تا چه کند.»
بازگردانی: در آن محلِ شکار، حیواناتِ بسیاری برای شکار وجود داشت و شکارچیان به طور پیوسته در آنجا رفت و آمد میکردند. زاغی در نزدیکیِ آن محل، بر روی درختی بزرگ و پُربرگ، لانهای داشت. او در آنجا نشسته بود و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد. ناگهان، مردی با لباسهای ژنده و ظاهری نامرتب، که توری بر دوش و عصایی در دست داشت، به سمتِ درختِ زاغ رفت. زاغ ترسید و با خود گفت: “این مرد به این سمت میآید چون کاری دارد، اما معلوم نیست قصدِ شکارِ مرا دارد یا فردِ دیگری را. فعلاً صبر میکنم و میبینم چه اتفاقی میافتد.”
قلمرو زبانی
- وی: آن (اشاره به شکارگاه).
- شکاری: مربوط به شکار؛ صید، شکار.
- اختلاف: رفت و آمد، تردد.
- متواتر: پی در پی، پشت سر هم.
- گَشن: انبوه، پُر از شاخ و برگ، متراکم.
- بدحال: آشفته، نامرتب (در اینجا اشاره به ظاهر و لباس).
- خَشِن: زبر، زمخت، ناهموار (اشاره به جنس پارچه).
- جال: دام، تورِ شکار.
- جای نگه دارم: صبر کنم، درنگ کنم، در جای خود بایستم.
قلمرو ادبی
- تضاد و تناسب و مجاز: «چپ و راست»؛ ضمنِ تضاد، برای اشاره به اطراف به کار رفته و تناسب بین دو جهت نیز برقرار است.
- کنایه:
- «روی بدان درخت نهاد»: به معنای حرکت کردن یا رفتن به سمتِ درخت.
- «جای نگه دارم»: به معنای صبر کردن و منتظر ماندن برای فهمیدنِ موقعیت.
***
صیّاد پیش آمد و جال بازکشید و حَبّه بینداخت و در کمین بنشست. ساعتی بود؛ قومی کبوتران برسیدند و سَر ایشان کبوتری بود که او را مُطَوَّقه گفتندی و در طاعت و مطاوعت او روزگار گذاشتندی. چندان که دانه بدیدند، غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند و صیّاد شادمان گشت و گُرازان به تگ ایستاد، تا ایشان را در ضبط آرد و کبوتران اضطرابی می کردند و هریک خود را می کوشید. مُطَوَّقه گفت: «جای مجادله نیست؛ چُنان باید که همگنان استخلاص یاران را مهمتر از تخلّص خود شناسند و حالی صواب آن باشد که جمله به طریق تعاون قوّتی کنید تا دام از جای برگیریم که رهایش ما در آن است.» کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سر خویش گرفت و صیّاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخ ر درمانند و بیفتند. و زاغ با خود اندیشید که بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم فرجام کار ایشان چه باشد که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود. و از تجارب برای دفع حوادث سلاح ها توان ساخت.
بازگردانی: شکارچی جلو آمد، تور را پهن کرد، دانهها را پاشید و در کمینگاه نشست. پس از مدتی، دستهای از کبوتران به همراهیِ رئیسشان، «طوقدار»، که دیگران از او اطاعت میکردند، رسیدند. به محض دیدن دانهها، بدونِ توجه به خطر، به پایین آمدند و همه در دام گرفتار شدند. شکارچی خوشحال شد و با غرور شروع به دویدن کرد تا کبوترانِ اسیر را بگیرد. کبوتران مضطرب بودند و هرکدام تلاش میکردند خود را نجات دهند. طوقدار گفت: “الان وقتِ درگیری نیست. نجاتِ دوستانمان مهمتر از نجاتِ خودمان است. صلاحِ فعلی این است که همه با هم تلاش کنیم تا دام را از زمین بلند کنیم، چون نجاتِ همهی ما به این کار بستگی دارد.” کبوتران از دستور او پیروی کردند، دام را از زمین بلند کرده و راهِ خود را رفتند. شکارچی به دنبالشان افتاد، با این امید که خسته شوند و بیفتند. زاغ نیز به فکر افتاد که به دنبالشان برود تا پایانِ کارشان را بفهمد، چون خودش نیز ممکن بود به چنین سرنوشتی دچار شود؛ چرا که تجربهها میتوانند مانند سلاحی برای دوری از حوادثِ ناگوار باشند.
قلمرو زبانی
- جال: دام و تورِ شکار.
- باز کشید: گسترد، پهن کرد.
- حَبّه: دانه.
- حَبّه بینداخت: دانه پاشید.
- ساعتی بود: مدتی سپری شد.
- قومی: گروهی، دستهای.
- سَر: رئیس، بزرگِ گروه.
- مُطَوَّقه: طوقدار (کبوترِ نرِ دارای طوق).
- گفتندی: میگفتند، نقل میکردند.
- مطاوعت: فرمانبرداری، اطاعت.
- روزگار گذاشتندی: زندگی میکردند، سپری میکردند.
- چندان که: به محضِ اینکه، همینکه.
- غافل وار: ناآگاهانه، بدونِ اندیشه.
- جمله: همه، تمامی.
- گُرازان: با ناز و خرامیدن راه رفتن.
- تگ: دویدن.
- به تگ ایستاد: شروع به دویدن کرد.
- در ضبط آرد: به چنگ آورد، تصاحب کند.
- اضطراب: بیقراری، دلنگرانی.
- هر یک خود را میکوشید: هر کدام برای نجاتِ خویش تلاش میکرد.
- جایِ: زمان، موقعیت.
- مجادله: نزاع، ستیزه.
- همگنان: همگی، همه.
- استخلاص: رهایی جستن.
- تخلّص: رهایی، نجات.
- حالی: اکنون، در این زمان.
- صواب: درست، صحیح، شایسته.
- قوّت: قدرت، توان، تلاش.
- تعاون: همکاری، یاری رساندن.
- رهایش: رهایی، نجات.
- فرمان وی بکردند: از دستور او اطاعت کردند.
- در پِیِ ایشان ایستاد: به دنبالِ آنها به راه افتاد.
- آخِر: سرانجام، عاقبت.
- درمانند: ناتوان شوند، خسته شوند.
- بر اثرِ: به دنبالِ، در پیِ.
- معلوم گردانم: بفهمم، مشخص کنم.
- فرجام: عاقبت، پایان.
- ایمِن: در امان، محفوظ.
- تجارب: جمعِ تجربه؛ آموختهها.
- سلاح: ابزارِ جنگ، وسیلهی دفاع یا حمله.
قلمرو ادبی
- کنایه:
- «سرِ خویش گرفتن»: رفتن به دنبالِ کارِ خود، پیگیری کردن.
- «در دام افتادن»: گرفتار و اسیر شدن.
- تشبیه: «تجارب مانند سلاح»؛ تجربهها را برای دور کردنِ خطر، مانند ابزارِ جنگ تشبیه کرده است.
- مراعات نظیر: میانِ «صیّاد»، «جال» (دام)، «حَبّه» (دانه) و «کبوتران» هماهنگی معنایی وجود دارد.
- اشتقاق: میانِ «طاعت» و «مطاوعت»، و همچنین «استخلاص» و «تخلّص» (هر دو به معنی رهایی) جناسِ اشتقاق (همریشگی) وجود دارد.
- مجاز: «سر» به جای «رئیس» یا «بزرگِ گروه» به کار رفته است.
***
معنی صفحه 119 فارسی یازدهم
و مُطَوَّقه چون بدید که صیّاد در قفای ایشان است، یاران را گفت: «این ستیزه رُوی در کار ما به جدّ است و تا از چشم او ناپیدا نشویم، دل از ما برنگیرد. طریق آن است که سوی آبادانی ها و درختستان ها رویم تا نظر او از ما منقطع گردد، نومید و خایب بازگردد که در این نزدیکی موشی است از دوستان من؛ او را بگویم تا این بندها ببُرد.» کبوتران اشارت او را امام ساختند و راه بتافتند و صیّاد بازگشت.
بازگردانی: طوقدار وقتی دید شکارچی پشت سرشان میدود، به دوستانش گفت: “این شکارچیِ بیشرم و جسور، خیلی جدی ما را دنبال میکند و تا زمانی که او را نبینیم، ما را رها نمیکند. بهترین راه این است که به سمتِ شهرها و جاهایی که درختانِ زیادی دارند برویم تا او دیگر نتواند ما را ببیند و ناامید برگردد؛ چون در این اطراف، موشی زندگی میکند که دوستِ من است؛ از او میخواهم که این طنابها را ببرد.” کبوتران به حرف و پیشنهادِ او گوش دادند و مسیرشان را عوض کردند، و شکارچی برگشت.
قلمرو زبانی
- مُطَوَّقه: طوقدار (رئیس کبوتران).
- قَفا: پشتِ گردن؛ در اینجا به معنای «در پیِ» یا «دنبالِ».
- یاران را: به یاران، برای یاران.
- ستیزه روی: گستاخ، جسور، لجوج.
- کار: در اینجا منظور، دنبال کردن و به دام انداختنِ کبوتران است.
- به جدّ است: جدی است، با قاطعیت دنبال میکند.
- طریق: راه، روش.
- منقطع: بریده شده، قطع شده.
- خایب: ناامید، بیفایده، بدونِ دستاورد.
- او را: به او (صیّاد).
- اشارت: اشاره، نظر، پیشنهاد، راهنمایی.
- اِمام: پیشوا، راهنما.
- راه تافتن: تغییر مسیر دادن، راه را کج کردن.
قلمرو ادبی
- کنایه:
- «ستیزه روی»: کنایه از صیّادِ جسور و پافشار.
- «چشم»: به عنوان مجازِ «نگاه» یا «دیدن» به کار رفته است.
- «دل بر نگرفتن»: کنایه از ناامید نشدن و دست از تلاش برنداشتن.
***
مُطَوَّقه به مسکن موش رسید. کبوتران را فرمود که «فرود آیید.» فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند و آن موش را ز برا نام بود، با دَهای تمام و خ رد بسیار؛ گرم و سرد روزگار دیده و خیر و شرِّ احوال مشاهدت کرده. و در آن مواضع از جهت گریزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هریک را در دیگری راه گشاده و تیمار آن را فراخور حکمت وبر حَسَب مصلحت بداشته. مُطَوَّقه آواز داد که «بیرونآی.» زبرا پرسید که«کیست؟»نام بگفت؛ بشناخت و به تعجیل بیرون آمد.
بازگردانی: طوقدار، رهبرِ باهوشِ کبوتران، با همراهانش به خانهی دوستِ موشش رسید. با صدایی که نشان از اطمینان و رهبری داشت، به کبوتران فرمان داد که بنشینند. کبوتران که کاملاً به او اعتماد داشتند، از دستور او اطاعت کردند و همه با هم روی زمین نشستند. نامِ آن موشِ باهوش و عاقل، «زِبرا» بود. او که سالها در سختیها و راحتیهای زندگی کرده و تجربههای زیادی به دست آورده بود، روزگار را خوب و بد دیده بود. از رویِ فکر و دانش، صدها تونل در آنجا ساخته بود که همه به هم وصل بودند و آنها را با دقت و مهارت، طبقِ عقل و صلاحِ خود، مراقبت میکرد. طوقدار با صدای بلند او را صدا زد. زِبرا پرسید: “تو کی هستی؟” طوقدار نامش را گفت. موش او را شناخت و با عجله و علاقه از پناهگاهش بیرون آمد.
قلمرو زبانی
- مُطَوَّقه: طوقدار (رئیس کبوتران).
- مسکن: خانه، منزلگاه، محلِ سکونت.
- کبوتران را: به کبوتران، برایِ کبوتران.
- فرمان او نگاه داشتند: از دستور او پیروی کردند، به فرمانش عمل نمودند.
- جُمله: همه، تمامیِ آنها.
- زِبرا نام بود: نامش زِبرا بود.
- دَها: زیرکی، هوشمندی، ذکاوت.
- تمام: کامل، تمام و کمال.
- خِرد: عقل، اندیشه.
- احوال: جمعِ حال؛ سرگذشتها، اوضاع و شرایط.
- مواضع: جمعِ موضع؛ جایگاهها، مکانها.
- از جهتِ: از نظرِ، به دلیلِ، برایِ.
- گریزگاه: پناهگاه، محلِ فرار و نجات.
- روز حادثه: زمانِ وقوعِ اتفاقِ ناگوار، روزِ گرفتاری.
- تیمار: مواظبت، مراقبت، رسیدگی.
- فراخور: مناسب، درخورِ شأن، سزاوار.
- حکمت: دانش، دانایی، عقلانیت.
- بر حَسَبِ: بر طبقِ، مطابقِ، بر اساسِ.
- مصلحت: صلاح، خیر، آنچه به نفع باشد.
- آواز داد: صدا زد، ندا داد.
- تعجیل: شتاب، عجله.
قلمرو ادبی
- کنایه:
- «فرمانِ کسی را نگاه داشتن»: کنایه از اطاعت کردن و پیروی نمودن.
- «گرم و سردِ روزگار دیده» / «خیر و شرّ احوال مشاهدت کرده»: کنایه از باتجربه بودن، گذراندنِ سختیها و آسانیها در زندگی.
- حسآمیزی: «دیدنِ گرم و سرد»؛ در اینجا حسِ بینایی با حسِ لامسه (گرما و سرما) در هم آمیخته شده است.
- تضاد و تناسب: میانِ «گرم و سرد» و همچنین «خیر و شرّ» تضاد و تناسب وجود دارد که نشاندهندهی تجربههای متضادِ موش است.
- مجاز: «صد» به جای «تعدادِ بسیار زیاد» یا «تعدادِ کثیر» به کار رفته است. این نوعی اغراق نیز محسوب میشود که برای نشان دادنِ فراوانیِ پناهگاهها استفاده شده است.
***
ارایه های صفحه 120 فارسی یازدهم
چون او را در بند بال بسته دید، زهاب دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی ها براند و گفت: «ای دوست عزیز و رفیق موافق، تو را در این رنج که افگند؟» جواب داد که: «مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید.» موش این بشنود و زود در بریدن بندها ایستاد که مُطَوَّقه بدان بسته بود. گفت: «نخست از آن یاران گشای.» موش بدین سخن التفات ننمود. گفت: «ای دوست، ابتدا از بریدن بند اصحاب اَولی تر.» گفت: »این حدیث را مکرّر می کنی؛ مگر تو را به نَفْس خویش حاجت نمی باشد و آن را بر خود حقّی نمی شناسی؟« گفت: «مرا بدین ملامت نباید کرد که من ریاست این کبوتران تکفّل کرده ام و ایشان را از آن روی بر من حقّی واجب شده است و چون ایشان حقوق مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرت ایشان از دست صیّاد بجستم، مرا نیز از عهده لوازم ریاست بیرون باید آمد و مواجب سیادت را به اَدا رسانید و می ترسم که اگر از گشادن عُقده های من آغاز کنی، ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند و چون من بسته باشم – اگرچه ملالت به کمال رسیده باشد – اهمال جانب من جایز نشمری و از ضمیر، بدان رخصت نیابی و نیز در هنگام بلا شرکت بوده است، در وقت فراغ موافقت اَولی تر، و الّا طاعنان مجال وقیعت یابند.»
بازگردانی: موش، دوستِ طوقدار، وقتی او را در بندِ صیّاد دید، شروع به گریه کرد و اشک ریخت و پرسید چه کسی او را گرفتار کرده است. طوقدار گفت سرنوشت این بلا را بر سرش آورده. موش با شنیدن این حرف، شروع به بریدنِ بندهایِ طوقدار کرد. طوقدار از او خواست که ابتدا بندهایِ یارانش را باز کند. موش به این حرف توجهی نکرد. طوقدار دوباره گفت که بهتر است اول بندهایِ یارانش را باز کند. موش پرسید چرا اینقدر بر این موضوع اصرار میکنی؟ آیا به جانِ خودت اهمیت نمیدهی؟ طوقدار جواب داد که چون ریاستِ کبوتران با اوست، وظیفه دارد اول از همه به فکرِ آنها باشد، مخصوصاً که آنها نیز در نجاتِ او کوشا بودند. او ترسید اگر اول بندهایِ خودش را باز کند، موش خسته شود و نتواند همهی کبوتران را نجات دهد، اما اگر خودش بسته باشد، موش با دقت بیشتری کارش را انجام خواهد داد. همچنین گفت چون در سختی با هم بودهاند، شایسته است در آسانی هم با هم همراه باشند، وگرنه دیگران آنها را سرزنش خواهند کرد.
قلمرو زبانی
- زهاب دیدگان: چشمههای چشم، اشک.
- که افگند: چه کسی انداخت؟
- قضا: تقدیر، سرنوشت.
- ورطه: مهلکه، گرداب، موقعیت خطرناک.
- ایستاد: اقدام کرد، شروع کرد.
- مُطَوَّقه: طوقدار، کبوترِ سرگروه.
- التفات: توجه، اعتنا.
- اصحاب: یاران، همراهان.
- اولی تر: سزاوارتر، شایستهتر.
- حدیث: سخن، گفته.
- مُکَرَّر: تکراری، بارها گفته شده.
- نَفس: خود، جان، جسم.
- حاجت: نیاز، احتیاج.
- ملامت: سرزنش، نکوهش.
- تکفّل: عهدهدار شدن، قبول مسئولیت.
- مناصحت: اندرز دادن، نصیحت کردن.
- بگزاردند: به جای آوردند، انجام دادند.
- معونت: یاری، کمک.
- مظاهرت: یاری کردن، پشتیبانی کردن.
- بجَستَم: رهایی یافتم، نجات پیدا کردم.
- عهده: مسئولیت.
- لوازم ریاست: آنچه لازمهی ریاست است، وظایف رهبری.
- مواجب: جمعِ موجب؛ حقوق و وظایفی که باید انجام شود.
- سیادت: سروری، بزرگی، آقایی.
- به اَدا رسانید: به انجام رساند، ادا کرد.
- عُقده: گره.
- ملول: آزرده، خسته، سست و ناتوان.
- ملالت: آزردگی، خستگی، ماندگی.
- به کمال: به نهایت، به طور کامل.
- اهمال: کوتاهی، سهلانگاری.
- ضمیر: درون، باطن، دل.
- رخصت: اجازه، اذن.
- فراغ: آسایش، آسودگی، فراغت.
- طاعن: سرزنشگر، عیبجو.
- وقیعت: بدگویی، عیبجویی، سرزنش.
قلمرو ادبی
- اضافه تشبیهی: «بندِ بال» (تشبیه بند به بال)؛ «زهابِ دیده» (تشبیه اشک به آبی که از چشمه میجوشد).
- کنایه:
- «زهابِ دیده گشودن»: کنایه از گریه کردنِ شدید.
- «بر رخسار جوی راندن»: کنایه از گریستنِ بسیار و جاری شدنِ اشک.
- «در بند ماندن»: کنایه از گرفتار بودن و اسیر بودن.
- اغراق: «زهابِ دیده گشودن» و «بر رخسار جوی راندن» هر دو برای بیان شدتِ گریه به کار رفتهاند. همچنین «صد سوراخ» در بخش قبل و «جوی» در اینجا، هر دو میتوانند نشاندهندهی اغراق در بیانِ تعدادِ اشک یا گستردگیِ پناهگاه باشند.
- تضاد: «بسته و بگشاد»، «گرمی و سردی» (در بخش قبل)، «خیر و شرّ» (در بخش قبل)، «گرفتاری و رهایی»، «سختی و آسایش».
- تشخیص: «قضایِ آسمانی» که همچون موجودی آگاه عمل کرده و طوقدار را به مهلکه کشانده است.
- استعاره : «ورطه» استعاره از موقعیتِ خطرناک و دشوار است. «جوی» نیز به صورت استعاره برای اشک به کار رفته است.
- تلمیح: «مگر تو را به نَفسِ خویش حاجت نمی باشد و آن را بر خود حقّی نمی شناسی؟» اشاره به حدیث معروف نبوی «اِنَّ لِنَفسِکَ عَلَیکَ حَقّاً» (همانا بر جانِ تو بر گردنت حقی است) دارد.
- مجاز:
- «زهاب» به جای «اشک» به کار رفته است (مجاز).
- «ضمیر» به جای «دل» و باطنِ شخص به کار رفته است (مجاز).
***
موش گفت: «عادت اهل مکرُمت این است و عقیدت ارباب مودّت بدین خصلت پسندیده و سیرت ستوده در موالات تو صافی تر گردد و ثقَت دوستان به کَرم عهد تو بیفزاید.» و آنگاه به جدّ و رغبت بندهای ایشان تمام ببرید و مُطَوَّقه و یارانش، مطلَق و ایمن بازگشتند.
بازگردانی: موش گفت که شیوه و رفتار انسانهای بزرگ و صاحبان خُلقهای نیک همینگونه است؛ این ویژگیِ پسندیده باعث میشود دوستیِ یاران نسبت به تو نابتر و بیغلوغش گردد و اعتماد آنان به جوانمردی و پایبندی تو به پیمانها بیشتر شود. پس موش با میل و تلاش فراوان، همه بندها را برید و پرندهٔ طوقدار و همراهانش را آزاد کرد و آنان سالم و آسوده به خانه برگشتند.
قلمرو زبانی
- مکرمت: بزرگواری، جوانمردی و کاری که نشانهٔ کرامت نفس باشد
- عقیدت: باور، اعتقاد
- ارباب: جمعِ «رب»؛ مالکها، صاحباختیاران
- مودّت: مهر و دوستی
- خصلت: خلق و خوی درونی
- سیرت: رفتار و روش پایدار آدمی
- ستوده: پسندیده و شایستهٔ ستایش
- موالات: پیوند دوستی داشتن با کسی
- صافی: بیآلایش، خالص
- ثِقت: اعتماد و اطمینان خاطر
- کَرَم: بخشندگی و رفتار بزرگوارانه
- عهد: پیمان و قول
- بهجدّ: با جدیت و کوشش
- رغبت: میل و تمایل قلبی
- مُطَوَّقه: پرندهٔ طوقدار
- مطلق: آزادشده، رها
- ایمن: در امان، بیخطر، محفوظ
قلمرو ادبی
- «مکرمت» و «کرم» → تناسب معنایی: هر دو به بزرگواری و بلندطبعی مربوطاند و هماهنگی معنایی ایجاد میکنند.
- «صافیِ موالات» → کنایه: اشاره دارد به دوستیِ پاک و بیریا، نه صرفاً شفاف بودنِ چیزی.
- «قطعِ بندها» → نماد رهایی: بریدن طنابها بهصورت نمادین بیانگر نجات و آزادی است.
- «به جدّ بریدنِ بندها» → اغراق لطیف: تأکید شاعر بر تلاش و کوشش زیاد موش در رهایی دادن یاران را پررنگ میکند.
- «ایمن برگشتند» → مجاز: ایمنی بهجای مجموعۀ آرامش، سلامت و آسودگی بازگشت آمده است.
- فضای داستانی → تشخیص (جانبخشی): حیوانات مانند انسان سخن میگویند و تصمیم میگیرند؛ این آرایه در کل متن حضور دارد.
گنج حکمت مهمان ناخوانده درس پانزدهم فارسی 11
گنج حکمت درس 15 فارسی یازدهم – صفحه 123
آورده اند که وقتی مردی به مهمانی «سلیمان دارانی» رفت. سلیمان آنچه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیل اعتذار این بر زبان راند:
گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر / چشم تر و نان خشک و روی تازه
مهمان چون نان بدید، گفت: «کاشکی با این نان، پاره ای پنیر بودی.»
سلیمان برخاست و به بازار رفت و ردا به گرو کرد و پنیر خرید و پیش مهمان آورد.
مهمان چون نان بخورد، گفت: «الحَمدلله که خداوند، عَزَّ و جَل، ما را بر آنچه قسمت کردهاست، قناعت داده است و خرسند گردانیده.»
سلیمان گفت: «اگر به داده خدا قانع بودی و خرسند نمودی، ردای من به بازار به گرو نرفتی!»
بازگردانی:
روایت کردهاند که روزی مردی مهمان «سلیمان دارانی» شد. سلیمان هرچه داشت ـ نانی خشک همراه کمی نمک ـ پیش او گذاشت و برای اینکه کمبود میزبانیش را جبران کند، با گفتن این بیت از مهمان عذر خواست.
به او گفتم: چون بیخبر و ناگهانی آمدی، مرا سرزنش نکن؛ میدانی که از تهی دستی میرنجم و اشک در چشم دارم، نانم ساده است، امّا چهرهام به احترام تو گشاده و خوشروست.
مهمان وقتی نان را دید، گفت: ای کاش با این نان، کمی پنیر هم بود. سلیمان فوراً برخاست، به بازار رفت، عبای خود را گرو گذاشت و پنیر خرید و در برابر مهمان نهاد.
وقتی مهمان نان و پنیر را خورد، گفت: شکر خداوند بزرگ که ما را نسبت به روزیای که برایمان مقدر کرده راضی و قانع گردانده است.
سلیمان در پاسخ گفت: اگر تو واقعاً راضی به قسمت خدا بودی، عبای من برای خرید پنیر گرو گذاشته نمیشد!
قلمرو زبانی
- سبیل / بر سبیل: راه، شیوه؛ به رسم، به عنوان
- اعتذار: پوزشخواهی
- ناگه: بیخبر، ناگهان، بدون اعلام قبلی
- عیب: نکوهش، سرزنش
- چشم تر: چشم گریان یا نگران
- روی تازه: چهره گشاده و خوشرو
- پارهای: مقداری، تکهای
- برخاست: بلند شد
- ردا: عبای بلند یا پوشش رویی
- گرو: رهن گذاشتن، امانت در برابر قرض یا خرید
- عزّ و جل: بزرگ و نیرومند
- قسمت: بهره و روزی مقدرشده
- قناعت: راضی بودن به آنچه نصیب انسان شده
- خرسند: خشنود، خوشدل
- داده: همان روزی یا بخشش خدا
قلمرو ادبی
- «نان و نمک» → مراعات نظیر: دو خوراک مرتبط که کنار هم تصویری از سفرهای ساده میسازند.
- «پیش کسی نهادن» → کنایه: یعنی پذیرایی کردن و چیزی را برای مهمان تدارک دادن.
- «بر زبان راندن» → کنایه از گفتن: تأکید دارد که سخن، بیان شفاهی بوده است.
- «چشم تر» → کنایه از اندوه و تنگدستی
- «نان خشک» → کنایه از سفرهٔ فقیرانه
- «روی تازه» → کنایه از خوشرویی و احترام به مهمان
- تضاد «تر / خشک»: تقابل معنایی که تأکید بر کمبود امکانات و در عین حال دلخوشی میزبان دارد.
- ایهام «تر»: هم معنای «خیس»، هم معنای «با طراوت»؛ معنای دوم با «تازه» تناسب دارد.
- چشم / روی → مراعات نظیر: هر دو جزء چهرهاند و این نزدیکی معنایی موسیقی معنایی میسازد.
- گرو گذاشتن ردا → کنایه از تنگدستی و ایثار: نشان میدهد میزبان برای راحتی مهمان حتی لباسش را میدهد.
- حرکت سلیمان به بازار → نماد تلاش برای حفظ مهماننوازی
- «نان» → مجاز از کل غذا (نان و پنیر)
- «بودی / نمودی» → سجع مطرّف: هماهنگی آوایی در پایان دو واژه.
- گرو رفتن ردا → نماد فداکاری: نشان میدهد سخن مهمان با عملش هماهنگ نبوده است.
جواب کارگاه متن پژوهی درس 15 فارسی یازدهم – صفحه 121 و 122
قلمرو زبانی درس پانزدهم فارسی یازدهم – صفحه 121
1 – درباره ی کاربرد و معنای فعل « ایستاد » در جمله های زیر توضیح دهید.
پاسخ:
گزاران به تک ایستاد .( شروع کرد ، آغاز کرد )
صیاد در پی ایشان ایستاد.(در اینجا تقریبا به معنی مبادرت ورزیدن، اقدام کردن)
2 – چهار واژه مهم املایی از متن درس بیابید و معادل معنایی آنها را بنویسید.
پاسخ:
ثقت – اطمینان
متصید – شکارگاه
مظاهرات – پیشتیبانی
اهمال – سهل انگاری
3 – در زبان معیار، حذف شناسۀ فعل ممکن نیست. در گذشته، گاه، در یک جمله، شناسه به قرینۀ فعل قبلی حذف میشد.
نمونه: شیران غرّیدند و به اتّفاق، آهو را از دام رهانید.
در جملهی بالا فعل «رهانید» به جای «رهانیدند» آمده است.
حال از متن درس نمونهای دیگر برای حذف شناسه بیابید و بنویسید.
پاسخ:
کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سر خویش گرفت . (گرفتند )
قلمرو ادبی درس 15 فارسی یازدهم – صفحه 121
1 – تشبیهات را در بیت های زیر بیابید و در هر مورد مشبّه و مشبّهٌ به را مشخّص کنید.
درفشان لاله در وی، چون چراغی / ولیک از دُودِ او بر جانْش داغی
پاسخ:
لاله: مشبه
چراغ: مشبه به
داغ لاله: مشبه
دود: مشبه به
شقایق بر یکی پای ایستاده / چو بر شاخِ زمرّد، جامِ باده
پاسخ:
مشبه: شقایق بر یکی پای ایستاده
مشبه به: جامِ باده بر شاخ زمرد
2 – در عبارت زیر استعاره را بیابید.
چون او را در بند بلا بسته دیده زه آب دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی ها بر اند.
پاسخ: جوی: استعاره از اشک
جواب صفحه 122 فارسی یازدهم
3 – از متن درس، کنایه های معادلِ مفاهیم زیر را بیابید.
پاسخ:
انسان با تجربه: سرد و گرم روزگار دیده
نا امید شدن: دل از ما بر نگیرد
قلمرو فکری درس 15 فارسی یازدهم – صفحه 122
1 – معنی و مفهوم عبارت زیر را به نثر روان بنویسید.
«در وقتِ فراغْ موافقت اَولی تر، و الِاّ طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.»
پاسخ: در وقت آسایش همراهی بهتر است وگرنه سرزنش کنندگان فرصت بدگویی پیدا می کنند.
2 – مفهوم قسمتهای مشخّص شده را بنویسید.
الف) مرا نیز از عهدهٔ لوازمِ ریاست بیرون باید آمد و مواجبِ سیادت را به ادا رسانید.
پاسخ: حق رهبری را باید به انجام رسانم.
ب) مگر تو را به نَفْسِ خویش حاجت نمیباشد و آن را بر خود حقّی نمیشناسی؟
پاسخ: مگر تو در فکر حفظ جانت نیستی؟
3 – هر یک از بیتهای زیر، با کدام قسمت درس ارتباط مفهومی دارد؟
مروّت نبینم رهایی ز بند / به تنها و یارانم اندر کمند (سعدی)
پاسخ: و من می ترسم که اگر از گشادن عقدههای من آغاز کنی ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند.
دوستان را به گاه سود و زیان / بتوان دید و آزمود توان (سنایی)
پاسخ: در وقت فراغ موافقت اولی تر ، والا طاعنان مجال وقعیت یابند.
4 – دو شخصیّت زیر را بر مبنای این داستانِ تمثیلی، تحلیل نمایید و ویژگیهای شاخص آنها را بنویسید.
پاسخ:
زاغ: کسی که بردبار و شکیباست و در پی به دست آوردن تجربه است.
مُطَوَّقه: رهبری که احساس مسئولیت می کند و در اندیشه زیردستان خود است و دوستان دانا و کارآزموده دارد.


