معنی یاران عاشق – درس 11 فارسی یازدهم
معنی و ارایه های درس یازدهم فارسی یازدهم – صفحه 91
بیا عاشقی را رعایت کنیم / ز یاران عاشق حکایت کنیم
بازگردانی: بیا تا با پاسداشتِ رسمِ عشق، از دلاورانی که عاشقانه زیستند و جان باختند، سخن بگوییم.
قلمرو زبانی
- عاشقی: شیوه و راه و رسمِ دلدادگی و عشق ورزیدن.
- یاران عاشق: منظور رزمندگان و شهدایی است که در راه عشق به وطن و آرمانها فدا شدند.
- بیت: در اینجا به معنای یک زوج مصراع (دو جمله) است.
- عاشقی و حکایت: نقش دستوری مفعول (آنچه فعل بر روی آن واقع میشود).
قلمرو ادبی
- عاشقی: به صورت مجاز، به معنای «روش و شیوهٔ عاشقی» به کار رفته است.
- رعایت کردن عاشقی: کنایه از حفظ حرمت و زنده نگه داشتن راه و رسمِ عشقورزی است.
- واجآرایی مصوّت «ا»: تکرار صدای «آ» برای ایجاد موسیقی کلام.
- عاشق و عاشقی: جناس ناقص افزایشی (تفاوت در اضافه شدن یک حرف: «ق»).
***
2 – از آنها که خونین سفر کردهاند / سفر بر مدار خطر کردهاند
بازگردانی: بیایید از آن دلاورانی بگوییم که سفری پر از شهادت داشتند و مسیر زندگیشان را بر پایهٔ پذیرشِ بزرگترین خطرات بنا نهادند.
قلمرو زبانی
- آنها: اشاره به رزمندگان و شهدای جانفشان.
- مدار: مسیر یا دایرهای که چیزی در آن حرکت میکند؛ اینجا به معنای «مسیر و چرخهٔ زندگی» است.
- سفر: تکرار واژه برای تأکید بر جنبهٔ حرکتی و سرنوشتساز.
قلمرو ادبی
- مصراع اول (خونین سفر کردهاند): کنایه از شهادت و جان باختن در راه است.
- مصراع دوم (سفر بر مدار خطر کردهاند): کنایه از اینکه زندگی خود را وقف پذیرش خطرات بزرگ و ایثار کردهاند.
- مدار خطر: استعاره؛ خطرات به صورت مسیری دایرهای یا مداری در نظر گرفته شدهاند که زندگی روی آن میگذرد.
- تکرار «سفر»: تأکید بر ماهیتِ سفریِ طولانی و پرمخاطرهٔ زندگی آنان.
***
3 – از آنها که خورشید فریادشان / دمید از گلوی سحر زادشان
بازگردانی: از آن یاران بگوییم که فریادشان، چون نور امیدبخش خورشید، از عمقِ جانِ بیدار و آگاهیبخششان برمیخاست.
قلمرو زبانی
- آنها: اشاره به همان شهدا و رزمندگان.
- دمید: طلوع کرد، برآمد.
- سحر زاد: زادهٔ سحر؛ کنایه از کسی یا چیزی که در سپیدهدم به دنیا آمده یا شکل گرفته.
- «ـشان» در دو مصراع: نقشِ «مضافٌالیه» (مالکیت یا تعلق؛ یعنی فریادِ آنها، گلویِ آنها).
قلمرو ادبی
- خورشید فریاد: اضافه تشبیهی؛ فریادها به خورشید تشبیه شدهاند (از نظر روشناییبخشی و گرما).
- گلوی سحرزاد: استعاره مکنیه و تشخیص؛ «گلو» (بخشی از وجود انسان) به «سحر» (نماد آگاهی و بیداری) تشبیه شده و جانبخشی (تشخیص) صورت گرفته است. همچنین کنایه از سخنانِ آگاهیبخش و حیاتبخش است.
- گلو: مجاز؛ به معنای «دهان» یا «حنجره» (بخشی از جهاز صوتی).
- سحر زاد: کنایه از چیزی که منشأ آن روشنایی، آگاهی و حیات است.
- سحر: نماد بیداری، آگاهی و آغازِ نو.
- فریاد از گلو دمیدن: کنایه از فریاد زدن، اعتراض کردن یا سخن گفتن با قدرت.
- دمید: ایهام؛ میتواند به معنی «طلوع کرد» (مانند خورشید) یا «خارج شد/برخاست» (مانند صدا از گلو) باشد، یا حتی «فوت کرد» (اما با توجه به متن، معانی اول و دوم محتملتر است).
***
4 – چه جانانه چرخ جنون میزنند / دفِ عشق با دستِ خون میزنند
بازگردانی: آنان با شور و اشتیاقِ تمام، در مسیرِ عشق گام برمیدارند و این عشق را با از خودگذشتگی و شهادت (با دستهای آغشته به خون) جشن میگیرند.
قلمرو زبانی
- جانانه: از صمیم قلب، با تمام وجود.
- چرخ جنون: کنایه از رقص و شوریدگیِ ناشی از عشق.
- دف: سازی که معمولاً در جشنها و موسیقیهای شاد استفاده میشود.
- دستِ خون: کنایه از دستهای آغشته به خونِ شهادت.
قلمرو ادبی
- جانانه: ایهام تناسب؛ هم به معنای «از صمیم قلب» و هم به معنای «در راه معشوق» است که با «عشق» تناسب دارد.
- چرخ جنون زدن: کنایه از اوج شور و اشتیاق و بیقراری در عشق.
- دفِ عشق: اضافه تشبیهی؛ عشق به «دف» تشبیه شده است (سازی که با آن شادی میکنند).
- دف زدن: کنایه از ابراز شادی و شور.
- کل بیت: اشارهای لطیف به «سماع» (رقص عرفانی) در فرهنگ صوفیه که با شوریدگی و عشق همراه است.
- مصراع دوم: کنایه از جان باختن عاشقانه و شهادت.
- واجآرایی «ن»: تکرار صدای «ن» برای موسیقایی کردن کلام.
- دستِ خون: اضافه استعاری؛ «دست» به انسان تشبیه شده که «خون» دارد (تشخیص).
- خون: مجاز؛ به معنای «شهادت» و «فداکاری».
- تناقض (پارادوکس): «چرخ جنون» (بیخودی و شوریدگی) در کنار «دستِ خون آلود دف زدن» (شادی و ابراز سرور) تضادی را نشان میدهد که در آن، شهادت خود جشنِ عشق است.
***
5 – به رقصی که بی پا و سر میکنند / چنین نغمه عشق سر میکنند
بازگردانی: آنان با پیکری (که در راه عشق تکهتکه شده) و بدونِ سر و پا، در چنین رقصی (رقص شهادت) آوازِ عشق را چنین زیبا سر میدهند.
قلمرو زبانی
- رقص: در اینجا به معنای رفتار و کردار عاشقانه و شهادتگونه.
- بی پا و سر: کنایه از بدنِ تکهتکه شده و بیجان.
- نغمه: آواز خوش، ترانه، سرود.
- سر میکنند: میسرایند، میخوانند.
قلمرو ادبی
- بی پا و سر رقصیدن: تناقض (پارادوکس)؛ در عین بیجانی و تکهتکه شدن، به رقصِ عشق میپردازند، که کنایهای عمیق از شهادت است.
- نغمهٔ عشق: اضافه تشبیهی؛ عشق به «نغمه» (آواز خوش) تشبیه شده است.
- بی پا و سر بودن: کنایه از وضعیتِ پیکرِ شهید که تکهتکه شده است.
- تناسب (مراعات نظیر): بین «رقص» و «نغمه»، همچنین بین «پا و سر» (اجزای بدن) و «رقص» (عملی که با اعضا انجام میشود).
- سر میکنند: کنایه از خواندن و سرودنِ آهنگِ عشق.
***
6 – هال منکرِ جان و جانانِ ما / بزن زخمِ انکار بر جانِ ما
بازگردانی: ای کسی که حقیقتِ وجودِ ما و معشوقِ ما را انکار میکنی، باز هم ما را انکار کن؛ زیرا این انکارِ تو، زخمی التیامبخش بر جانِ ما میزند.
قلمرو زبانی
- هال: آگاه باش، بدان.
- منکر: کسی که باور ندارد، نفیکننده.
- جان و جانان: وجودِ خود و معشوق (خدا یا وطن).
- زخم انکار: اثرِ ناشی از باور نداشتن و نفی کردن.
قلمرو ادبی
- جان: مجاز؛ به معنای «وجود» و «هستی».
- زخم انکار: اضافه تشبیهی؛ «انکار» به «زخم» تشبیه شده است.
- زخم زدن: کنایه از آسیب رساندن.
- زخم انکار زدن: کنایهای ظریف که نشان میدهد حتی سرزنش و انکارِ دشمن، موجبِ استواری و هویتِ بیشترِ آنان میشود.
- اشتقاق: بین واژههای «منکر» و «انکار» که از یک ریشه هستند.
- تکرار «جان»: برای تأکید بر اهمیتِ وجودِ آنان و یا تکرارِ موضوعِ انکار.
- واجآرایی «ن»: تکرار صدای «ن» برای ایجاد موسیقی و تأکید.
***
7 – بزن زخم؛ این مرهمِ عاشق است / که بیزخم مُردن، غمِ عاشق است
بازگردانی: ای کسی که انکار میکنی، باز هم بر ما زخم بزن، زیرا این زخمهای تو برای ما حکمِ التیامبخش و مرهم دارند؛ چرا که برای یک عاشق، مردنِ بدونِ دیدنِ این زخمها و سختیها، مایهٔ اندوه و حسرت است.
قلمرو زبانی
- مرهم: داروی التیامبخش زخم.
- بیزخم مُردن: مرگِ عادی و بدونِ سختی و رنجِ عشق.
قلمرو ادبی
- زخم: استعاره؛ به معنای «سرزنش»، «انکار» یا «آسیبِ ناشی از دشمن».
- زخم مانند مرهم: تشبیه وارونه و تناقض (پارادوکس)؛ معمولاً مرهم برای زخم است، اما اینجا زخمِ دشمن، حکمِ مرهم را برای عاشق دارد.
- زخم زدن: کنایه از آسیب رساندن یا سرزنش کردن.
- تضاد و تناسب: بین «زخم» (آسیب) و «مرهم» (التیام) تضاد وجود دارد، اما در معنای عمیقتر، این دو با هم تناسب معنایی پیدا میکنند (زخمِ دشمن، مرهمِ عشق است).
***
8 – مگو سوخت جان من از فرطِ عشق / خموشی است، هان! اوّلین شرطِ عشق
بازگردانی: ای عاشق! از شدّتِ عشق، ناله و شکوه نکن؛ زیرا بدان که سکوت و رازداری، مهمترین و نخستین شرطِ عشق ورزیدن است.
قلمرو زبانی
- فرط: نهایتِ درجه، کثرتِ شدید.
- خموشی: سکوت، خاموشی.
- هان: حرف تنبیه و آگاهیبخشی؛ «بشنو» یا «آگاه باش».
قلمرو ادبی
- سوختن جان: کنایه از رنجِ بسیار کشیدن و آزار دیدن از عشق؛ همچنین استعاره مکنیه (جان به چیزی تشبیه شده که میتواند بسوزد).
- خموشی: کنایه از راز نگه داشتن، دم بر نیاوردن و صبر در برابر سختیهای عشق.
- جناس ناقص اختلافی: بین «جان» و «هان» (تفاوت در حرف اول) و بین «فرط» و «شرط» (تفاوت در حرف اول).
***
9 -ببین لالهها را که در باغِ ماست / خموشند و فریادشان تا خداست
بازگردانی: به شهدایِ وطن (لالهها) بنگر؛ آنها خاموش و بیصدا هستند، اما پیام و مکتبِ آنان (فریادشان) بسیار بلند و گسترده است و تا بینهایت شنیده میشود.
قلمرو زبانی
- لاله: نمادِ شهید (به دلیل رنگِ سرخِ خون).
- باغ: استعاره از سرزمین و وطن.
- خموش: مخفّف «خاموش»، ساکت.
قلمرو ادبی
- لاله: استعاره از شهید.
- باغ: استعاره از سرزمین و وطن.
- تناقض (پارادوکس): «خموشند» (ساکت هستند) و «فریادشان تا خداست» (صدای بسیار بلند دارند)؛ این تضاد، نشاندهنده تأثیرِ ماندگارِ پیامِ شهداست، حتی اگر خودشان خاموش باشند.
- تناسب: بین «لاله» (نماد شهید) و «باغ» (نماد وطن).
- تشخیص و استعاره: «لالهها» (شهدا) خاموش هستند اما «فریاد» دارند؛ این تشبیهِ انسانی به جمادات (لالهها) یا استعاره است.
- اغراق و کنایه: «فریادشان تا خداست»؛ بیانگرِ عظمت، تأثیرگذاریِ جاودانه و اهمیتِ پیامِ شهدا است.
***
10 – بیا با گلِ لاله بیعت کنیم / که آلالهها را حمایت کنیم
بازگردانی: بیا تا با یاد و خاطرهٔ شهدا (گلهای لاله)، پیمانِ وفاداری ببندیم و از آرمانها و خونِ پاکِ آنان (آلالهها) پاسداری و حمایت کنیم.
قلمرو زبانی
- بیعت: پیمان بستن، عهد و پیمانِ وفاداری.
- لاله و آلاله: شقایق؛ هر دو نمادِ شهید و خونِ او.
قلمرو ادبی
- لاله و آلاله: استعاره و نمادِ شهید و خونِ پاکِ او.
- بیعت با گل لاله: تشخیص و استعاره؛ گویی لاله (شهید) زنده است و با او پیمان بسته میشود.
- جناس ناقص افزایشی: بین «لاله» و «آلاله» (تفاوت در حرف «آ» در ابتدا).
- تناسب: بین «گل»، «لاله» و «آلاله» که همگی به گلهای سرخ و نمادِ شهادت اشاره دارند.
معنی رباعی صفحه 94 فارسی یازدهم
ز چنبرِ نَفس، رَسته بودند آنها / بت ها همه را شکستند بودند آنها
بازگردانی: آنان از حلقههایِ اسارتِ نفسِ امّاره و دلبستگیهایِ دنیوی رها شده بودند؛ همانگونه که بتهایِ نفسانی را در هم میشکستند (و بر آنها غلبه میکردند).
قلمرو زبانی
- چنبر: حلقه، کمند، یا هر چیزِ حلقهمانند؛ «چنبرِ نفس» کنایه از وسوسهها و اسارتهایِ نفسِ امّاره است.
- رَستن: رهایی یافتن، نجات پیدا کردن.
- بتها: استعاره؛ نمادی از دلبستگیهایِ نفسانی، آرزوهایِ دنیوی، و تعلقاتِ مادی که انسان را از هدفِ اصلیاش دور میکنند.
- بیت: دو جملهٔ خبریِ مستقل که با واو عطف به هم مرتبط شدهاند.
- همه: بدل برای «بتها» (تأکید بر فراگیریِ شکستنِ تمامِ بتها).
قلمرو ادبی
- چنبرِ نفس: اضافهٔ تشبیهی؛ نفس به ماری تشبیه شده که انسان را در حلقهٔ خود اسیر کرده است، یا به کمندی که او را به خود وابسته میسازد.
- بتها: استعارهٔ مصدّره؛ دلبستگیهایِ دنیوی و نفسانی را به «بت» تشبیه کرده که پرستشِ آنها (دلبستگیِ شدید به آنها) انسان را از مسیرِ حق منحرف میسازد.
- شکستنِ بت: کنایه؛ به معنایِ غلبه بر نفس، رهایی از تعلقاتِ دنیوی، و مبارزه با وسوسههایِ نفسانی است.
- تلمیح: اشارهٔ ظریف به داستانِ بتشکنیِ حضرت ابراهیم (ع) که نمادی از مبارزه با شرک و بتپرستی (در اینجا بتپرستیِ نفس) است.
- مراعاتالنظیر (تناسب): بین واژگانِ «بت» و «شکستن» تناسبِ معنایی وجود دارد.
***
پرواز شدند و پر گشودند به عرش / هر چند که دست بسته بودند آنها
بازگردانی: با وجود اینکه دستهایشان بسته بود (اسیرِ دشمن بودند)، اما روحِ آنان به اوجِ عزت و کمال (عرش) پرواز کرد و جسمِ خستهشان نیز راهِ آسمان را در پیش گرفت (به شهادت رسیدند).
قلمرو زبانی
- عرش: بلندترین نقطه، اوجِ کمال، مقامِ قربِ الهی؛ در اینجا استعاره از رسیدن به جایگاهِ رفیعِ شهادت.
- بیت: دو جملهٔ خبری که در آن، حالتِ «دست بسته بودن» به عنوانِ مسند یا قیدِ حالت، و «پرواز» و «گشودنِ بال» به عنوانِ فعل و مسندِ آن به کار رفته است.
- پرواز شدند و پر گشودند: کنایه از شهادت و عروجِ روح.
- دست بسته: نقشِ مسند یا قیدِ حالت؛ بیانگرِ اوضاعِ ظاهری و اسارت.
- پرواز با دست بسته: نقشِ مسند؛ بیانگرِ اوجِ معنوی با وجودِ محدودیتِ جسمی.
قلمرو ادبی
- پرنده/پرواز: در اینجا «پرواز» و «پر گشودن» کنایه از پروازِ روح و عروجِ به سویِ خدا (شهادت) است. گاهی «پرواز» را میتوان استعاره از حرکتِ سریع و ناگهانی نیز دانست.
- پرواز با دستِ بسته: تناقض (پارادوکس)؛ این ترکیب، تضادی آشکار بینِ محدودیتِ جسمی (دستِ بسته) و آزادیِ معنوی (پرواز به عرش) را نشان میدهد و بر قدرتِ روحِ بلندِ آنان تأکید میکند.
- مراعاتالنظیر (تناسب): بین واژگانِ «پرواز»، «پر»، و «بال» تناسبِ معنایی وجود دارد.
- تلمیح: اشارهٔ مستقیم به داستانِ غمانگیزِ «غوّاصانِ دستبسته» در دورانِ دفاعِ مقدس که با دستهایِ بسته به شهادت رسیدند؛ این تلمیح، بارِ احساسی و حماسیِ بیت را به شدت افزایش میدهد.
- تشبیه: شهادتِ غوّاصانِ دستبسته به «پروازِ پرنده» تشبیه شده است.
- واجآرایی: تکرارِ صامت «د» در «دست بسته بودند»، «پرواز شدند»، «دست بسته» و تکرارِ صامت «ش» در «پرواز شدند»، «دست بسته بودند»، «آسمان»، «خسته»، تأکیدِ آوایی و موسیقایی به بیت میبخشد.
- جناسِ ناقصِ اختلافی: بین «پر» و «هر» (تفاوت در حرفِ اول).
شعرخوانی صبح تو – درس 11 فارسی یازدهم
شعر خوانی درس یازدهم فارسی یازدهم – صفحه 95
1 – صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد / بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بازگردانی: صبحگاهی که از حضورِ تو (امام زمان عج) خالی باشد، همانندِ عصرِ جمعه، ملالآور و غمانگیز است؛ و حتی مهربانیِ دیگران نیز در این غیبتِ بزرگ، رنگِ نفرت و دشمنی به خود میگیرد.
قلمرو زبانی
- تو: کنایه از حضرتِ مهدی (عج)، امامِ زمان.
- آدینه: روزِ جمعه؛ نمادی از روزِ اندوه، انتظار و دلتنگی.
- کینه: دشمنی، عداوت، نفرتی که در دل است.
قلمرو ادبی
- تشبیه: «صبحِ بیتو» به «بعد از ظهرِ آدینه» تشبیه شده است؛ این تشبیه، حسِ دلتنگی، انتظار و اندوهِ عمیقِ ناشی از غیبتِ امام زمان (عج) را منتقل میکند.
- مراعاتالنظیر (تناسب): بین «صبح»، «بعد از ظهر» و «آدینه» تناسبِ زمانی وجود دارد.
- کنایه: «رنگ داشتن» به معنایِ «شبیه بودن» و «دارایِ خصوصیاتِ مشابه بودن» است.
- تشخیص و استعاره: «مهربانی» به صفتی انسانی (داشتنِ حالتِ کینه) نسبت داده شده است؛ گویی مهربانی، خود تواناییِ احساس و تغییرِ حالت دارد. این استعاره، تلخیِ دورانِ غیبت را در اوجِ خود نشان میدهد.
***
2 – بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی / عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
بازگردانی: مردم میگویند که بدونِ حضورِ تو (امام زمان عج)، عشق و عاشقی تعطیل است؛ اما در واقع، عشقِ حقیقی، از روزها و تاریخِ تقویم بیخبر است و محدود به زمانِ خاصی نمیشود.
قلمرو زبانی
- عشقبازی: عملِ عاشق بودن، ابرازِ عشق و علاقه.
- آدینه: روزِ جمعه؛ در اینجا نمادی از روزهایِ مشخص و محدودِ دنیوی است.
- بیت: شامل سه جمله؛ جملهٔ اول (نقل قول)، جملهٔ دوم (خبر)، و جملهٔ سوم (تأکیدِ استعاری).
- کار عشق: نهاد؛ «تعطیل» مسند.
- عشق: نهاد؛ «خبر» مفعول.
قلمرو ادبی
- تشخیص و استعاره: «عشق» به موجودی زنده و آگاه تشبیه شده که میتواند از چیزی «خبر» داشته باشد یا نداشته باشد؛ این استعاره، نشان میدهد که عشقِ حقیقی، فراتر از محدودیتهایِ زمانی و مکانیِ انسانهاست.
- مراعاتالنظیر (تناسب): بین «شنبه»، «آدینه» (روزهایِ هفته) و «تعطیل» (وضعیتِ زمان) تناسبِ معنایی وجود دارد.
- تضاد: «شنبه» و «آدینه» (به عنوانِ نمادِ زمانبندیِ مشخص) در مقابلِ «عشق» که از این محدودیتها فراتر است، قرار گرفتهاند.
***
3 – جغد بر ویرانه میخواند به انکار تو اما / خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد
بازگردانی: حتی اگر جغدِ شوم (نمادِ شوم و ناامیدی)، بر ویرانهها فریادِ انکارِ تو (امام زمان عج) سر دهد؛ اما همین خاکِ ویرانهها نیز، بویِ گنجِ پنهانِ یادِ تو را در خود دارد (نشانههایِ ظهورِ تو در هر جا، حتی در بدترین مکانها نیز یافت میشود).
قلمرو زبانی
- انکار: نفی کردنِ وجودِ حق؛ در اینجا به معنایِ انکارِ امامِ زمان (عج).
- گنجینه: گنج، گنجِ پنهان؛ استعاره از یاد و جایگاهِ والا و ارزشمندِ امامِ زمان (عج).
- بیت: دو جملهٔ شرطی و جوابِ شرط.
- ویرانهها: مضافٌالیه برای «خاک».
- گنجینه: متمم برای «بویی».
قلمرو ادبی
- تلمیح: اشاره به باورِ قدیمی که جغد را در ویرانههایی که گنجی در آن پنهان است، موجودی شوم و خبردهنده از ناپیداییِ گنج میدانستند. در اینجا، جغدِ انکارکننده، همچون نمادی از ناامیدی و نفیِ وجودِ امامِ زمان (عج) است، در حالی که خاکِ همین ویرانهها (مکانهایِ به ظاهر بیارزش)، حاملِ بویِ گنجِ یادِ آن حضرت است.
- تشخیص و استعاره: «جغد» به انسانی تشبیه شده که تواناییِ «انکار» دارد و این صدا را «میخواند».
- مراعاتالنظیر (تناسب): بین «جغد»، «ویرانه»، «خاک» و «گنجینه» تناسبِ معنایی وجود دارد؛ همگی به مکانی متروک و شاید پنهان اشاره دارند.
- کنایه: «بویِ چیزی را داشتن» به معنایِ «داشتنِ نشانهای از آن چیز» است؛ یعنی حتی در ناامیدکنندهترین مکانها نیز، نشانههایی از ظهور و یادِ امامِ زمان (عج) وجود دارد.
***
4 – خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد / عشق با آزارِ خویشاوندیِ دیرینه دارد
بازگردانی: قصد داشتم دربارهٔ دلتنگی و رنجِ ناشی از دوریِ تو سخن بگویم؛ اما به یاد آوردم که عشق و رنج، پیوندی دیرینه و ناگسستنی با یکدیگر دارند.
قلمرو زبانی
- رنجش: دلتنگی، ناراحتی، غم.
- دوری: فاصله، جدایی.
- یادم آمد: به خاطر آوردم، به یادم رسید.
- آزار: رنج، سختی، درد.
- خویشاوندی: نزدیکی، قرابت، پیوند.
- دیرینه: قدیمی، کهن، دیرپا.
- رنجش: مفعول برای فعل «بگویم».
- عشق: نهاد؛ «خویشاوندی» مسند، «دیرینه» صفت برای خویشاوندی.
قلمرو ادبی
- تشخیص و استعاره: «عشق» به موجودی انسانگونه تشبیه شده که با «آزار» (رنج و سختی) «خویشاوندی» (ارتباط نزدیک) دارد. این تصویر، نشاندهندهٔ این است که رنج، بخشی جداییناپذیر از مسیرِ عشق، بهویژه عشقِ حقیقی و عرفانی است.
- مراعاتالنظیر (تناسب): واژگان «رنجش» و «آزار» به یکدیگر نزدیک بوده و در یک حوزهٔ معنایی قرار میگیرند. همچنین «خویشاوندی» و «دیرینه» نیز در ارتباط با یکدیگر هستند.
- واجآرایی: تکرارِ صامتِ «م» در کلماتی مانند «خواستم»، «رنجش»، «آمد»، «عشق»، «خویشاوندی»، «آمد»، «دیرینه» و تکرارِ صامتِ «د» در کلماتی مانند «دوری»، «دیرینه»، «داند» (در معنی) به موسیقیِ کلام و تأکید بر مفاهیمِ مرتبط با اندوه و قدمت کمک میکند.
***
5 – در هوای عاشقان پر میکشد با بیقراری / آن کبوترِ چاهی زخمی که او در سینه دارد
بازگردانی: آن دلِ مجروح (که همچون کبوترِ چاهیِ زخمی در سینهٔ عاشقان است)، با بیتابی و اشتیاق فراوان، در طلبِ معشوق (امام زمان عج) پرواز میکند و به سوی او پر میگشاید.
قلمرو زبانی
- هوا: در اینجا به معنایِ آرزو، اشتیاق و طلب است.
- عاشقان: کسانی که به امام زمان (عج) عشق میورزند و در انتظارِ ظهورِ او هستند.
- پر میکشد: کنایه از پرواز کردن، به سوی چیزی شتافتن، اشتیاق شدید داشتن.
- بیقراری: اضطراب، ناآرامی، بیتابی.
- کبوترِ چاهی: نوعی کبوتر که در اماکنِ متروکه و گاهی مقدس زیست میکند؛ در اینجا نمادی از دلِ منتظر و مجروح است.
- زخمی: مجروح، آسیبدیده.
- سینه: در اینجا مجاز از قلب و درونِ انسان است.
- کبوتر چاهی زخمی: نهاد.
- سینه: متمم.
قلمرو ادبی
- استعاره: «کبوترِ چاهیِ زخمی» استعاره از قلبِ پر از درد و اشتیاقِ عاشقان و منتظرانِ امامِ زمان (عج) است. این کبوتر، نمادِ روحِ ناآرام و دردمندی است که در طلبِ رهایی و وصال است.
- کنایه: «پر کشیدن» در این بیت، کنایه از اشتیاقِ شدید، پروازِ روحی و پروازِ معنوی به سویِ معشوق است.
- مجاز: «سینه» به مجاز از «قلب» و «درون» به کار رفته است.
- مراعاتالنظیر (تناسب): بین «پر»، «کبوتر»، «سینه» (که محلِ قرارگیریِ قلب است) و «پرواز کردن» تناسبِ معنایی وجود دارد. همچنین «زخم» و «سینه» نیز در ارتباط هستند.
***
6 – ناگهان قفلِ بزرگِ تیرگی را میگشاید / آنکه در دستش کلیدِ شهرِ پر آیینه دارد
بازگردانی: کسی که قدرتِ لازم (کلید) برای ایجادِ جهانی پر از عدل و زیبایی (شهرِ پر آیینه) را در اختیار دارد، ناگهان دورانِ تاریکی و ظلم (قفلِ تیرگی) را پایان میدهد و گشایش ایجاد میکند.
قلمرو زبانی
- ناگهان: بهطورِ ناگهانی، بهیکباره.
- قفلِ تیرگی: استعاره از دورانِ ظلمت، ستم، تاریکی و ناامیدی.
- میگشاید: باز میکند، برطرف میکند.
- کلید: نمادِ قدرت، راهِ حل، تواناییِ ایجادِ تغییر.
- شهرِ پر آیینه: استعاره از جامعهای روشن، شفاف، زیبا، عادلانه و پر از نور و امید.
- بیت: دو جمله؛ جملهٔ اول (شرحِ عمل) و جملهٔ دوم (فاعلِ عمل).
- قفلِ تیرگی: مفعولِ اول؛ «آنکه…» نهادِ دوم.
- کلیدِ شهرِ پر آیینه: مفعولِ دوم برای «دارد».
قلمرو ادبی
- اضافهٔ استعاری / استعاره: «قفلِ تیرگی» یک اضافهٔ استعاری است که در آن، «تیرگی» (ظلمت و ستم) به چیزی مادی مانند «قفل» تشبیه شده است که نیاز به گشوده شدن دارد. این ترکیب، عمقِ ستم و دشواریِ رهایی از آن را نشان میدهد.
- استعاره: «شهرِ پر آیینه» استعاره از یک جامعهٔ آرمانی، عادلانه، روشن و سرشار از زیبایی و حقیقت است. «آینه» نمادِ شفافیت، حقیقت و بازتابِ نور است.
- مراعاتالنظیر (تناسب): واژگان «قفل» و «کلید» تناسبِ معناییِ کاملی با یکدیگر دارند و عنصرِ اصلیِ این بیت را تشکیل میدهند. همچنین «شهر» و «آیینه» نیز با هم تناسب دارند.
- کنایه: «در دست داشتنِ کلید» کنایه از داشتنِ توانایی، قدرت و اختیار برای ایجادِ تغییر و گشایش است.
جواب کارگاه متن پژوهی درس 11 فارسی یازدهم – صفحه 92 و 93 و 94
قلمرو زبانی درس یازدهم فارسی یازدهم – صفحه 92
1 – معادل معنایی واژه های زیر را بنویسید.
منکر آیینه باشد چشم کور / دشمن آیینه باشد روی زرد (عمادی شهریاری)
پاسخ: منکر: انکار کننده
ای داور زمانه، ملوک زمانه را / جز بر ارادت تو مسیر و مدار نیست (مسعود سعد سلمان)
پاسخ: مدار: مسیری معمولا دایره ای شکل که در آن چیزی به دور چیز دیگر می چرخد؛ مسیر
2 – همانطور که میدانید، صفت بیانی، برای توضیح و وصف یک واژه به کار میرود. واژهای که وصف میشود، موصوف نام دارد.
مثال: کتاب، خواندنی (موصوف و صفت)
متن صفحه 92 کتاب درسی
جواب صفحه 93 فارسی یازدهم
اکنون مانند نمونه جدول را کامل کنید.
پاسخ:
| فعل | بن مضارع | صفت فاعلی | صفت لیاقت | صفت معمولی |
| نوشت | نویس | نویسنده | نوشتنی | نوشته |
| خواند | خوان | خواننده | خواندنی | خوانده |
قلمرو ادبی درس یازدهم فارسی یازدهم – صفحه 93
1 – از متن درس، برای هر یک از آرایههای ادبی زیر، نمونهای مناسب بیابید و بنویسید.
پاسخ:
تشبیه: زخم مثل مرهمی برای عاشق است. بزن زخم، این مرحم عاشق است.
متناقض نما: مرهم بودن زخم
2 – شعر «یاران عشق» را از نظر قالب و مضمون، با شعر «زاغ و کبک» مقایسه کنید.
پاسخ: قالب شعر « یاران عاشق» و شعر « زاغ و کبک » هر دو مثنوی است. شعر زاغ و کبک ادبیات تعلیمی است و در باره کسی است که تقلید نادرست و نابجایی را پیش میگیرد؛ اما شعر یاران عاشق جز ادبیات انقلاب اسلامی است و درون مایه آم در باره ایثار گرانی که جان خود را در راه عشق و میهن خود هدیه دادند.
جواب صفحه 94 فارسی یازدهم
قلمرو فکری درس یازدهم فارسی یازدهم – صفحه 94
1 – در این شعر، مقصود از یاران عاشق، چه کسانی هستند؟ در بیت سوم، به کدام ویژگی آنها اشاره شده است؟
پاسخ: به شهیدانی اشاره شده است که به پیشواز خطر می روند. در برابر ستم خاموش نمی شینند و پیکار گرند. در راه میهن و جانانشان سر میدهند . از رنج و درد نمی گریزند.
ویژگی ها: روشنگری – هدایتگری – امید و میل به پیروزی
2 – در بیت آخر، بر کدام یک از ارزشهای انقلاب اسلامی تأکید شده است؟
پاسخ: زنده نگه داشتن وفاداری به آرمان شهید و ادامه راه شهیدان
3 – نخست، مفهوم کلّی بیتهای زیر را بنویسید؛ سپس برای هر یک، بیتی متناسب از متن درس بیابید.
الف) ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد سعدی
پاسخ: پیام: عاشق راستین همیشه خاموش است و ادعا ندارد.
بیت هشتم: مگو سوخت جان من از فرط عشق / خموشی است هان، اولین شرط عشق
ب) چه از تیر و چه از تیغ، شما روی نتابید / که در جوشن عشقید، که از کرب و بلایید (حمید سبزواری)
پاسخ: پیام: عاشقان راستین از درد و رنج و مرگ نمی هراسند.
بیت هفتم : بزن زخم ، این مرهم عاشق است / که بی زخم مردن غم عاشق است.
جواب درک و دریافت صفحه 95 فارسی یازدهم
1 – در خوانش این سروده به چه نکاتی باید توجه کنیم؟
پاسخ: لحن خوانش این شعر ، عاطفی استبا خوانشی نرمو لطیف مناسب با شعر غنایی، توجه به ژرفا و درونمایه شعر سبب درک و تاثیر گذاری بیشتر میگردد.
2 – « انتظار موعود » یکی از مایه های ادبیات انقلاب اسلامی است؛ بر این مبنا متن شعر خوانی را بررسی کنید.
پاسخ: در این سروده به یارانی اشاره میشود که شیفته شهادت اند و بر آنند در راه آرمانهای خود جان خود را بفشانند و دوم انکار کننده گانی که با رسم عاشقی می دانند و در راه خود استوارند.
موصوف چیست فارسی یازدهم
در دستور زبان فارسی، برای اینکه بتوانیم ویژگیهای یک اسم را بیان کنیم، از ترکیب «صفت و موصوف» استفاده میکنیم. درک درست این دو، کلیدِ داشتنِ نوشتهها و گفتارهای دقیقتر و زیباتر است.
۱. موصوف چیست؟
به زبان ساده، موصوف یعنی «صفتپذیر»؛ یعنی اسمی (شخص، شیء، مکان یا مفهوم) که ما میخواهیم ویژگی یا حالتی را به آن نسبت دهیم. موصوف همان کلمهای است که «توصیف میشود».
مثال: در عبارتِ «گلِ زیبا»، کلمه «گل» موصوف است، چون قرار است درباره ویژگی آن (زیبایی) صحبت کنیم.
۲. صفت بیانی چیست؟
صفت بیانی کلمهای است که یکی از ویژگیها، حالات، رنگها، کیفیتها یا چگونگیِ موصوف را بیان میکند. صفتهای بیانی به ما میگویند که موصوف «چگونه است؟» یا «چه ویژگیای دارد؟».
مثال: در همان عبارتِ «گلِ زیبا»، کلمه «زیبا» صفت بیانی است؛ چون دارد کیفیتِ گل را بیان میکند.
انواع صفت بیانی فارسی یازدهم
1 . صفت مطلق
این نوع صفت، پایهایترین و رایجترین نوع صفت بیانی است. صفت مطلق، خودِ ویژگی را بدون هیچگونه قید یا وابستگی بیان میکند. معمولاً به تنهایی به کار میرود و معنای مشخصی را به موصوف میافزاید.
ساختار: موصوف + ـِـ + صفت مطلق
ویژگی: مستقیماً کیفیت، رنگ، حالت، بو، مزه یا اندازهی موصوف را بیان میکند.
مثالها:
«هوایِ خنک» (خنک: بیانکنندهی دما)
«چهرهٔ زیبا» (زیبا: بیانکنندهی ظاهر)
«رنگِ سبز» (سبز: بیانکنندهی رنگ)
«صدایِ آرام» (آرام: بیانکنندهی شدت صدا)
«رودِ پهناور» (پهناور: بیانکنندهی اندازه)
۲. صفت نسبی
صفت نسبی با اضافه کردنِ یک سری پسوندها به اسمهای خاص ساخته میشود. این پسوندها باعث میشوند که اسم، یک ویژگی یا نسبت را به موصوف بدهد.
قانون کلی:
اسم + پسوندِ نسبت = صفت نسبی
این پسوندها معمولاً بیانگرِ موارد زیر هستند:
نسبت به مکان: (ایرانی، تهرانی، جنوبی)
نسبت به زمان: (امروزی، سالانه، هفتگی)
نسبت به جنس: (چوبی، فلزی، پارچهای)
نسبت به شغل یا هنر: (ادبی، هنری، علمی)
شباهت یا مانندِ چیزی بودن: (کودکانه، مردانه، یخی)
وابستگی یا تعلق: (دولتی، مردمی، خدایی)
پسوندهای رایج صفت نسبی:
-ی: (رایجترین پسوند)
«دانشِ بشری» (بشر + ی = نسبتی به بشر)
«سیبِ ترکی» (ترکیه + ی = منسوب به ترکیه)
-ین:
«عصرِ نوین» (نو + ین = جدید)
«کوهِ سنگین» (سنگ + ین = دارایِ سنگینی، مربوط به سنگ)
-ینه:
«کفش چرمینه» (کفشی که از چرم ساخته شده)
-انی:
«حقیقت روحانی» (حقیقتی که مربوط به عالم روح و معنا است)
-انه:
«سبکِ مردانه» (مرد + انه = شبیه به مرد)
«هزینه سالانه» (سال + انه = مربوط به سال)
۳. صفت فاعلی
این صفت، کسی یا چیزی را توصیف میکند که «کار یا عملی را انجام میدهد» یا «دارایِ انجامِ آن عمل است». این صفت، بیانگرِ «کنندهی» کار است.
ساختار: معمولاً با افزودن «ـَنده» یا «ـا» به بن مضارع فعل ساخته میشود. (مانند: خواننده، نویسنده، دانا، توانا)
مثالها:
«دانشجویِ کوشا» (کوشا: کسی که کوشش میکند)
«مردِ توانا» (توانا: کسی که توانایی دارد)
«کارگرِ زحمتکش» (زحمتکش: کسی که زحمت میکشد)
«نویسندهٔ خلاق» (خلاق: کسی که خلق میکند)
«نیرویِ گیرنده» (گیرنده: چیزی که دریافت میکند)
۴. صفت مفعولی
این صفت، کسی یا چیزی را توصیف میکند که «کار یا عملی بر روی او انجام شده است» یا «تحتِ تأثیرِ آن عمل قرار گرفته است». این صفت، بیانگرِ «پذیرندهی» کار است.
ساختار: معمولاً با افزودن «ـه» به بن ماضی فعل ساخته میشود. (مانند: نوشته، شکسته، دیده)
مثالها:
«نامهٔ نوشته» (نوشته: نامهای که عمل نوشتن بر روی آن انجام شده است)
«شیشهٔ شکسته» (شکسته: شیشهای که عمل شکستن بر روی آن رخ داده است)
«غذایِ پخته» (پخته: غذایی که عمل پختن بر روی آن انجام شده)
«قانونِ تصویبشده» (تصویبشده: قانونی که عمل تصویب بر روی آن انجام شده)
«اتفاقِ افتاده» (افتاده: اتفاقی که رخ داده است)
۵. صفت لیاقت (یا صفت استعدادی)
این نوع صفت، نشاندهندهی «شایستگی»، «استعداد»، «قابلیت» یا «سزاواریِ» موصوف برای انجام کاری یا داشتنِ صفتی است. به عبارت دیگر، میگوید موصوف «لیاقتِ» یا «استعدادِ» چه چیزی را دارد.
ساختار: معمولاً با افزودن «ـی» یا «ـار» به انتهای مصدر یا اسم ساخته میشود. (مانند: خوردنی، پوشیدنی، گرانبها)
مثالها:
«غذایِ خوردنی» (خوردنی: غذایی که قابلیت خوردن دارد)
«لباسِ پوشیدنی» (پوشیدنی: لباسی که شایستهٔ پوشیدن است)
«سنگِ گرانبها» (گرانبها: سنگی که ارزش و لیاقتِ گران بودن را دارد)
«شخصِ قابلِ احترام» (قابلِ احترام: شخصی که سزاوارِ احترام است)
«کارِ شدنی» (شدنی: کاری که امکان انجام شدنش وجود دارد)
انواع صفت بیانی فارسی یازدهم
| نوع صفت بیانی | فرمول تشکیل | مثالها | توضیحات |
| مطلق | موصوف + صفت | هوای خنک، چهرهٔ زیبا، روزِ خوب | صفت، یک ویژگی یا کیفیت ذاتی را مستقیماً به موصوف نسبت میدهد. |
| نسبی | اسم + پسوند نسبت (-ی، -ین، -ینه، -انی، -انه و…) | مردِ ایرانی، کتابِ علمی، صدایِ طبیعی، هوایِ یخی | صفت، نشاندهنده نسبت، وابستگی، یا تعلق موصوف به شخص، مکان، زمان، جنس یا مفهوم دیگری است. |
| فاعلی | اسم + ـَـنده / ـا / ـار / ـگر و… (یا ساختارهای فعلی) | دانشجویِ کوشا (کوشش + ا)، نویسندهٔ خلاق (خلق + اک + ا)، پرندهٔ خوانا (خوان + ا) | صفت، بیانگرِ کسی یا چیزی است که انجامدهنده یک فعل یا عمل است. |
| مفعولی | اسم + ـه (ی مجهول) / ـیده / ـن و… (یا ساختارهای فعلی) | نامهٔ نوشته (نوشتن + ـه)، شیشهٔ شکسته (شکستن + ـه)، غذایِ خورده (خوردن + ـه) | صفت، بیانگرِ کسی یا چیزی است که در معرضِ یا تحتِ تأثیرِ یک فعل قرار گرفته و آن فعل بر او واقع شده است. |
| لیاقت | اسم + ـی / ـنی / ـیّ و… (گاهی با ساختار فعلی) | غذایِ خوردنی (خوردن + ـی)، سنگِ گرانبها (گران + بها)، روزِ دیدنی (دیدن + ـی) | صفت، بیانگرِ شایستگی، سزاواری، یا قابلیتِ موصوف برای انجام یا پذیرشِ کاری است. |
خلاصه
صفت مطلق: سادهترین نوع صفت است و نیازی به اضافه شدنِ پسوند یا ترکیب خاصی ندارد؛ فقط یک اسم و یک صفت در کنار هم میآیند.
صفت نسبی: همانطور که قبلاً مفصل صحبت کردیم، این نوع صفت با اضافه شدنِ پسوندهای متنوع به اسم ساخته میشود تا نسبت را نشان دهد.
صفت فاعلی: معمولاً از بن مضارع فعل + ـَـنده یا بن ماضی فعل + ـه ساخته میشود، ولی گاهی اسمها یا صفات دیگری هم این نقش را دارند (مثل «کوشا» که از اسم «کوشش» با پسوند «ا» ساخته شده).
صفت مفعولی: این صفتها را معمولاً از بن ماضی فعل + ـه (ی مجهول) میسازیم. اگر یادتان باشد، در مورد «نامه نوشته» یا «درِ بسته» صحبت کردیم.
صفت لیاقت: شبیه به صفت مفعولی است اما به جای «انجام شدنِ فعل»، «قابلیتِ انجام فعل» را میرساند. یعنی چیزی که «میشود آن را خورد» یا «دید»


